عـناوين اصلي
Skip Navigation Links
معرفي بزرگان صوفيه
تعريف تصوف
تاريخ پيدايش تصوف
فرق صوفيه
معرفي كتاب هاي رد صوفيه
عقايد و انحرافات صوفیه
اهل بيت عليهم السلام و تصوف
تعامل فلاسفه با صوفیه
صوفیه و استعمار
ريشه هاي غير اسلامي تصوف
نظر بزرگان در تصوف و عرفان
اخبار صوفيه
مقالات
مناسبت هاي اين ماه
عناوين خبري
امکانات سایت
اوقات شرعي
پرسش و پاسخ
گالری عکس
لينك هاي مفيد

 

 

پخش زنده حرم هاي معصومين عليهم السلام
 حضرت زهرا (س)
امام حسين عليه السلام

پخش زنده حرم امام رضا عليه السلام

سایت پژوهشی در مورد ابن عربی

 

میلاد یا سعادت سیده نساء العالمین، امّ ابیها، حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها را به محضر مقدّس امام زمان علیه السلام و تمام محبان حضرتش تبریک و تهنیت می گوییم.

 

همفر می نویسد:
آنچه وزارت مستعمرات انگلیس به هنگام اعزام به شرق به من توصیه نمود عبارت بوده از:
• گسترش همه جانبه مراکز درویش پروری همانند خاناقاه‌ها و تکثیر و انتشار رساله ها و کتابهایی که مردم عوام را به روی گرداندن از دنیا و مافیها، گوشه گیری و مردم گریزی سوق می دهد؛ مانند کتاب احیاء العلوم غزالی، مثنوی مولوی، و کتابهای محی الدین عربی.
دستهاي ناپيدا- خاطرات مستر همفر صفحه 64 نشر گلستان کوثر

 

 

 

 

افشای حقیقت کارهای خارق العاده صوفیه و غیر صوفیه
 سرمایه‌های مادّی و ثروت و دنیوی، از دو راه ممکن است نصیب بشر شود: 1ـ از راه کسب و کار و تلاش‌های اقتصادی مثل تجارت و زراعت و صنعت. 2ـ از راه رسیدن به گنج، بدون کوشش و زحمت. راه اوّل را اکتسابی گویند و راه دوم را، طریق موهبتی و خدادادی خوانند. گرچه هر دو ثروت را خدا داده است. زیرا کاسب و تاجری که کار می‌کند و رنج می‌برد تا به سود و سرمایه دست یابد، نیز با فکر و نیرویی که خدا به او موهبت نموده، به این نعمت دنیوی رسیده است و کافی است به فرمان پروردگار، یکی از رگ‌های قلبش مسدود شود یا یکی از شیارهای مغزش مختل گردد. تا به کلّی از زندگی ساقط شود و نه تنها از تجارت و رسیدن به ثروت باز ماند بلکه یکباره‌ از پای در آید. امّا در صورت اکتسابی، خودش با نیرو و فیض خدادادی، زحمت کشیده تا پول و ثروتی اندوخته است و در فرض دوّم، بدون هیچ رنج و تلاشی به ثروت انبوهی رسیده است، مثلاً در ضمن کلنگ زدن باغچه یا حفاری زمین، ناگهان بر اثر اصابت نیش کلنگ، گنجی ظاهر شده و چند کوزه پر از جواهرات و سکه‌های زر، نصیبش گردیده است. این هم ثروت خدادادی است، امّا بدون زحمت و کوشش و اکتساب، بدین خاطر این را «موهبت» گویند و طریق نخست را «اکتساب» نامند. به بیان دیگر: در ثروت اکتسابی، کار و تلاش فرد، واسطه و وسیله رسیدن به نعمت خدا می‌باشد ولی در ثروت موهبتی، بدون واسطه زحمت و کوشش، نعمت الهی یکباره نصیب انسان می‌شود. همین طور قدرت‌های جسمانی نیز از دو سرچشمه پدید آیند: 1ـ تمرین‌های بدنی و ورزش‌های دایمی. 2ـ مواهب طبیعی و فطری. نیرویی را که بر اثر تمرین و ورزش به دست آمده، قدرت اکتسابی گویند. زیرا بشر، خود در پی تحصیلش بر آمده و را از راه زحمت و کوشش کسب نموده است. سر چشمه دیگری که موجب پیدایش توانمندی‌های جسمانی است، مقررات طبیعت و اقتضای فطرت و خلقت می‌باشد. بدین خاطر مردمی که در مناطق کوهستانی زندگی می‌کنند، از شهر نشینان، قوی‌‌تر و مقاوم‌ترند. درختان کوهستانی و گیاهان خودروی بیابانی و اشجار جنگلی نیز با آنکه باغبانی ندارند و به دست بشر آبیاری نمی‌شوند، از گلها و گیاهان شهری که با مراقبت باغبان و آبیاری مرتّب رشد کرده‌اند نیرومندتر و سخت‌ترند. چنانکه حضرت علی(ع) در نامه‌ایی که به فرماندارش، عثمان بن حنیف انصاری نوشت، چنین مرقوم داشت: متوجبه باشید، چوب درختانی بیابانی(که در شرایط دشوار و محیط صحرا پدید آمده) محکم‌تر است و پوست درخت‌های سبز و خرم(که در بستان‌های پر آب و در هوای مساعد رشد کرده و ناز پرورده بار آمده) نازک‌تر و ظریف‌تر است. بنابراین محیط طبیعی و شرایط زیستی و اقتضاء طبع و سرشت آدمی، بدون دخالت و زحمت شخص، در قدرت بدنی او مؤثرند و بدین خاطر، آب و هوای کوهستانی، انرژی و نیروی خاصی در انسان پدید می‌آورد که مربوط به ورزش و تمرین نیست، بلکه مولود آفرینش و نظام خلقت است. این قدرتی را که بدون رنج ورزشگاه رفتن و بی‌زحمت دویدن و تمرین کردن به وجود آمده، قدرت موهبتی نامند. اینک که تفاوت توانایی با قدرت موهبتی در زمینه جسم آدمی معلوم شد، به راحتی می‌توان فرق بین این دو نیرو را در مورد روح شناخت. قدرت روح نیز از دو مبدء ریشه می‌گیرد: 1ـ ریاضت‌های نفسانی و تربیت‌های روانی. 2ـ افاضات غیبی و مواهب آسمانی. توانمندی روح از راه ریاضت و سیر سلوک، «قدرت اکتسابی» به شمار می‌آید، ولی نیروی معنوی و توان روحی از طریق موهبت خداوندی، بدون دخالت تمرین‌های روانی و بی‌واسطه شدن چله نیشینی‌ها و ریاضت‌های نفسانی، «قدرت وهبی الهی» محسوب می‌شود. برای آنکه اساس این حقیقیت که مطلب مهم و پر ثمری است و بسیار از مشکلات فکری و معنوی و مذهبی را در مسائل عرفانی و موضوع نبوت و امامت، حل می‌کند روشن‌تر شود و به راز روح و قدرت آن، آگاهی بیشتری حاصل گردد، شرح کوتاهی را خاطر نشان می‌سازیم. چگونه می‌توان روح را قوی ساخت و کارهای خارق العاده انجام داد؟ روح آدمی، در کسب قدرت و توانمندی، استعداد عجیبی دارد. انسان می‌تواند از راه تقویت روح و نیرومند ساختن روان، کارهای خارق العاده‌ای انجام دهد، مثلاً فکر مردم را بخواند؛ هر که را بخواهد احضار کند و نزد خویش بکشاند؛ در قلب‌ها تصرف نماید؛ مطلبی را در ذهن کسی بیندازد؛ جانوری را خشک کند؛ بندهای عقرب را از هم جدا کند و اعمال بهت‌آور و حیرت انگیزی را انجام دهد. رمز تمام این کارها و از بزرگ قدرت روح، یک کلمه است و آن «ریاضت و حصر نفس» است. شرح این راز کلید اصلی نیروی باطن و تصرف در امور است و خیلی از اسرار می‌گشاید، در ضمن چند نکته بیان می‌گردد: 1ـ روح انسان ذاتاً قوی است، اما بر اثر قید و بندهای بدن و حجاب تن، ضعیف گشته و از کاربرد نفوذ و توان تصرفش در کائنات، کاستی شده است. یکی از بندهای آن، چشم است. دیگر گوش است. سومین زنجیر گران روح، شهوت جنسی است. قید دیگر، شکمبارگی است، همچنین پای بندهای دیگر از قبیل خشم و جاه طلبی و حسد و انتقام جویی و سایر احساسات درونی و حواس ظاهری، هر یک مانعی بر سر راه توانایی روح بوده نیروی آن را می‌کاهد. 2ـ راه نیرومندی باطن و قوی ساختن روان این است که آدمی، قید و بندها را از دست و پای جانش باز کند؛ مرغ روح را از گرفتاری‌های تن، آزاد سازد و زنجیرهای گران شهوات نفسانی و امیال جسمانی را بشکند؛ تا نیروی روح از پراکندگی در حواس بدنی و احساسات درونی، رها شود. و در یک مرکز خاص، کانون بگیرد. در نتیجه، منشأ آثار گردد و قدرت نمایی‌های خارق العاده از او بروز کند. در یک مثال ساده، می توان، این حقیقت مهم را بدین گونه توضیح داد: اگر لامپی درون جعبه‌ای روشن گردد و این جعبه، سوراخ‌های متعددی داشته باشد، بدیهی است که نور لامپ به تمام روزنه‌ها پخش شده و از هر سوراخی، مقدار اندکی تابش می نماید و تا مرز کمی را روشن می‌سازد اما اگر همه روزن‌ها مسدود شوند و نو لامپ، فقط از یک نقطه عبور کند، در واقع، تمام قدرت لامپ، در یک جا تمرکز یافته و نور در یک نقطه خاص، کانون گرفته است. یعنی روشنایی از همه جا جمع شده و از تمام اطراف، به یک مرکز، هدایت پذیرفته، در نتیجه، قوی شده، تابش بیشتری پیدا کرده و محدودة زیادتری را روشن می‌سازد. حواس ظاهری مثل بینایی، شنوایی، بویایی، چشایی و شهوات نفسانی مانند میل جنسی، ریاست خواهی، انتقام جویی و راحت طلبی، روزنه‌های متعددی هستند که قدرت را روح را تضعیف نموده شعاع آن را به نقاط مختلف و گوناگونی پراکنده می‌سازد. برای قوی نمودن روح، باید این روزنه‌های را بست و به انوار آن، کانون داد، تا بسان ذره بین که شعاع خورشید را از اطراف، جمع می‌کند و در یک نقطه، متمرکز می‌سازد و در نتیجه، چنان تأثیر می‌گذارد که حرارت ایجاد می‌کند و می‌سوزاند ـ نیروی روح نیز از تمام جوانب، جمع شود و در یک نقطه تمرکز یابد و از یک کانون، عبور کند تا منشأ اثر گردد و در انسان و جهان، تصرف نماید و کارهای خارق العاده انجام دهد. 3ـ مسدود ساختن روزنه‌های حواس ظاهری و احساسات درونی برای تمرکز قوا و کانون دادن نیروی روح به یک نقطه از طریق ریاضت نفس، تحقق می‌پذیرد. یعنی برای آنکه روح از راه نگاه و روزنه چشم یا گوش به این سو و آن سو کشیده نشود، و از راه زبان یا غرایز شهوان، این طرف و آن طرف سوق نیابد و خلاصه قوایش پراکنده و کم اثر نگردد، باید به وسیله ریاضت و تمرین‌های حساب شده، نفس را محصور کرد؛ فکر را حبس نمود و با محاصرة باطن، تمام قوای روان را به یک نقطه کشاند. وقتی تمام نیروی روح در یک جهت قرار گرفت، مثل ذره بین که می‌سوزاند و آتش می‌زند، اثر می‌گذارد و تسخیر و تصرف می‌نماید. مثلاً بعضی از کسانی که می‌خواهند قدرت روحشان را متمرکز سازند و تنها از کانون چشم عبور دهند تا بتوانند به وسیله چشم در دیگران تأثیر بگذراند و فردی را تحت نفوذ ارادة خویش در آورند یا شخصی را به خواب ببرند و تسخیر نمایند، برای نیل به این منظور، ابتدا کاغذی را روی دیوار، مقابل چشم خود نصب می‌کنند سپس یک دایرة کوچک روی کاغذ ترسیم نموده و آن را سیاه می‌کنند. بعد در فاصله معین از دیوار قرار می‌گیرند و به آن دایرة سیاه رنگ، چشم می‌دوزند. آنقدر نگاه می‌کنند و بدون پلک زدن، هدف را می‌نگرند تا دیدگان خسته شود و بی‌اختیار، پلک‌ها فرود آیند یا از چشم، آب بیاید و احساس سوزش نمایند. در این هنگام، کار را رها می‌کنند. فردا مجدداً همین برنامه را انجام می‌دهند البته روز دوم، زمان بیشتری قدرت نگاه کردن بدست می‌آورند، نفس، محصورتر از روز قبل می‌گردد و توجه و تمرکز فکر به یک نقطه ، شدیدتر می‌شود. روز بعد به همین منوال تمرین می‌کنند و هر نوبت از دفعه پیش، با قدرتی افزون‌تر و زمانی طولانی‌تر، هدف را بدون پلک زدن می‌نگرند، تا آنکه آرام قدرت روح، بر اثر حبس نفس و حصر فکر، کانون می‌گیرد، آن قدر این روش را ادامه می‌دهند که اگر روز نخست، پنج دقیقه توان نگاه کردن داشته‌‌اند، کار به جایی می‌رسد که پس از چند روز ریاضت، دو ساعت بدون وقفه و پلک نهادن، به آن نقطه چشم می‌دوزند و آنقدر در این جهت ریاضت می‌کشند تا سرانجام دایرة سیاه، سفید می‌نماید. وقتی به این مرحله رسیدند، چشم دارای تأثیر گردیده و قدرت روح، از همه جوانب به مرکز چشم هدایت شده و کانون گرفته است. در نتیجه با نیروی چشم و نفوذ نگاه می‌توانند در دیگران تأثیر بگذارند و فردی را اسیر ارادة خویش سازند و مثلاً به خواب ببرند. هیپنوتیزم و تصرف و تسخیرهای فراتر از آن، همه از این طریق پدید می‌آیند. بنابراین، قدرتی که در چشم پیدا شده، در حقیقت، قدرت روح است که بر اثر محاصرة نفس تحقق یافته و از این منفذ، بروز کرده است. کشف یک راز علت اصلی قدرت روح و ریشه تصرف در افراد و تسخیر اشیاء، حصر نفس و حبس فکر است که از راه ریاضت کشیدن پدید می‌آید. ریاضت، رشته‌های گوناگون دارد مثل اذکار و اوراد مختلف، فکرهای مخصوص، چله نشینی‌‌های خاص، مراوده‌های و منترهای متفاوت و افسون‌های متعدد. منتر عبارت است از الفاظ و کلماتی که شخص را به تصرف در اشیاء و اشخاص قادر می‌سازد، به آن، افسون هم گفته می‌شود. سر تأثیر تمام رشته‌های ریاضتی، به همان علت اصلی بر می‌گردد یعنی تمرکز و کانون دادن به قدرت باطن از راه حبس فکر و حصر نفس. اینجا است که راز قدرت نمایی‌ها و کارهای خارق العاده و برخی از کشف و شهودها، فاش می‌گردد و معلوم می‌شود که این ذکرها و فکرها و دستورات فلان درویش یا ارشادات فلان مراد و مرتاض و قطب و صوف، هیچکدام موضوعیت ندارند، فقط وسیله‌ای هستند برای محاصرة روح و بروز قدرت معنوی که در جان انسان نهفته است. بنابراین، اگر شنیدند که فلان درویش گفت: چهل روز در مکان معین نشستن و در زمان معین، چهارده هزار مرتبه بگو: «ناد علی» یا اگر شنیدید فلان مرید پرور که بر خرمراد سوار شده و عوام الناس را منتر نموده است، دستور داد چهل شب سحرها بر خیز و نافله بخوان یا چهل روز در خانه خلوت، در یک جایی بنشین و نیم ساعت قبل از غروب آفتاب، چهارده هزار بار بگو لا إله إلاَّ الله، یا توصیه کرد، نیز اگر شنیدید فلان مرتاض گفت: دویست روز در مکان تاریکی بنشین و به نقطه معین چشم بدوز، یا یک سال حرف نزن و یک کلمه سخن نگو، تمام این اعمال و اذکار، علت می‌شوند برای کانون گرفتن قدرت روح در یک جهت و تمرکز نیروی باطن در یک نقطه. پس خود این وردها و کارها و ذکرها، اثر انحصاری و موضوعیت ندارند. اثر اصلی مربوط به تقویت روح است. این اعمال و اوراد، فقط پلی هستند برای رسیدن به قوت روح، یعنی برنامه ریاضتند، ریاضت هم هر چه باشد، یعنی از راه شرع و چه از راه خلاف شرع، روح را نیرو می‌بخشد و روان آدمی را نیرومند می‌سازد، در نتیجه انسان چه مرتاض هندی آتش پرست باشد، چه مسلمان موحد خدا پرست، وقتی قدرت معنوی پیدا کرد، کارهای شگفت انجام می‌دهد و بر اشیاء تسلط پیدا می‌کنند. درسی از یک استاد یکی از اساتید فن و بزرگان عرفان و حکمت، بیان روشنگر و درس ارزشمندی در این باره تعلیم نموده است که خلاصه قسمتی از آن، چنین است: ذکر، هر چه می‌خواهد باشد، بهانه است. فکر، بهانه است. عمده تمرکز دادن روح است در یک نقطه. در تمام ریاضت‌ها، سر قدرتی که پیدا می‌کند همین است. می‌گوید چهل روز بنشین بگو: «کری پکی إن محل کرسانی، کری چری مری چری». این الفاظ هیچ معنایی ندارد. این الفاظ مختَرَعی است که درویش، اختراع کرده است. این یک منتری است که نه فارسی است، نه عربی، نه ترکی، نه هندی. فقط یک الفاظ است ردیف شده که آن درویش و اختراع کننده‌اش، اسم ذکر خودش را قاطی اینها نموده است. قطب یا امثال آن، اسم ذکر خود را در یک عبارت مزخرفی داخل می‌کند آن وقت دستور می‌دهد که چهل شب در یک نقطه بنشین و صد و ده نوبت این را بخوان. به یک مطلب خاص هم فکرت را متوجه کن؛ فلان اثر را می‌گیری. مثلاً عقربی را خشک می‌کنی، ریاضت فلان منتر را بکَش، بند بند عقرب جدا می‌شود. فلان منتر دیگر را بخوان. بعد کف بزن. تا هر جا صدای کف زدن تو برود، گزندگان از گزیدن می‌ا‌فتد. این اثری که پیدا شده، مربوط به الفاظ و عبارات نیست، بلکه معلول حصر نفس است که یا خود مرتاض اولیه، نفس را در محاصره قرار داده و روحش قوت گرفته و قدرت روح، از راه این الفاظ، بروز کرده یا در آن کسی که به او اجازه داده، قدرت روح پدید آورده است. زیرا اذن و اجازه هم اثر دارد. جهت تأثیرش این است که چشمه وجود این مأذون و کسی که به او اجازه داده شده، به اقیانوس قدرت روح اجازه دهند، اتصال می‌یابد و آن نیرو را از وی می‌گیرد. ریشه تمام این ریاضت‌ها، یک مطلب است و آن محاصره و حبس نفس است و روح را کانون دادن در یک نقطه است، تا روح، قوی شود، روح که قوت گرفت، اثر می‌کند؛ خواه از طریق حق باشد یا از طریق باطل. متوجه این نکته باشید و دقت کنید که چه گفتم، «خواه از طریق حق باشد یا از طریق باطل». درویشی در پاکستان بود که چند سال قبل از دنیا رفت. او شانزده سال تمام در یک زاویه غار، میان کوهی، رو به تاریکی و پشت به در غار نشست و نفسش را چنان محاصره کرد که از شنیدن، دیدن، بو کشیدن، لمس کردن، چشیدن و تخیلات محروم ساخت. خوراکش هم کمی مشروب الکلی و اندکی دواهای مقوی بود. او بر اثر این ریاضت که شانزده سال از آن غار، بیرون نیامد با آن شرایط عجیب، روح را در یک نقطه نگهداشت، به همین خاطر قدرت نفس پیدا کرد. از غیوب و قلوب، اطلاع می‌داد. الآن هم در پاکستان و هندوستان مرتاض‌هایی هستند که کارشان باطل و ریاضتشان به خلاف شرع است؛ مورد مؤاخذه هم قرار می‌گیرند. ولی در عین حال، قدرت روح پیدا کرده‌اند. چرا؟ چون روح را در محاصره افکنده‌اند. خلاصه وقتی به خودت ریاضت دهی و فشار بیاوری، روحت قوی می‌شود. خواه شرعی باشد یا غیر شرعی. قوت که پیدا کرد، می‌تواند تصرف کند. شعاع قدرتش که بیشتر شد، نفوذ علمی‌اش بیشتر می‌شود. من مرتاضی را دیدم که در اثر یک ریاضت چهل روزه، چنان چشمش قوی شده بود که وقتی نگاه می‌کرد تا بیست متر پشت دیوار را می‌دید، ریاضتش هم مشروع نبود. ریاضت‌های باطله خیلی زیاد است؛ اثر هم دارد. اینکه اگر شعرها و رباعیات ابوسعید ابوالخیر را در ریاضت بیاورند اثر دارد، سرش همین است که اسم او در این رباعیات و اشعار، مندرج است. رمزش این است و مرشدها و قطب‌ها هم اطلاع ندارند. من شخصی را دیدم که ریاضت خاصی انجام داده بود و بر اثر آن ، هر کس را می‌خواست نزد خود احضار کند، پیشانی او را در نظر می‌گرفت و کاری می‌کرد که او از جای خود حرکت می‌نمود و نزد وی حاضر می‌شد. این شخص اگر اراده می‌کرد کسی را دور سازد و از جایی به جای دیگر روانه کند، توجهی می‌نمود؛ در نتیجه توجه نفسانی و قدرت ارادة او، فرد مورد نظر، از جا برمی‌خاست و بی‌اختیار بیرون می‌رفت. آن احضارش بود و این دو چشمه، قوی ساخته بود. اگر شما یک دوره سال، روزه بگیرید (برای غیرخدا) ، روحتان قوی تر می‌شود. اگر همیشه ثلث آخر شب، بیدار بمانید و نافله شب بخوانید و دعاهای وارد شده را بخوانید، اگر شب جمعه را احیاء بدارید (برای غیرخدا)، روحتان قوی‌تر می‌شود. این قوت روح در اثر محاصرة نفس پیدا می‌شود از طریق نامشروع (زیرا برای خدا نبود)، که مرتاض‌ها و صاحبان ریاضت‌های باطله انجام می‌دهند. هرکس اراده‌اش را قوی کند، می‌تواند هر کاری بخواهد انجام دهد. حتی کثیف‌ترین دراویش هم در مراسم‌شان بعضی خوارق عادات را انجام می‌دهند. شیخ درویش‌های خاکساری که در مراسم ورود و تشرفشان طبق مرسومات خودشان، از دستش به عنوان کفگیر استفاده می‌کند! و دیگچه را ـ که تمام مختلفات آبکوشت در آن می‌جوشد، یعنی گوسفند مهر شده را که هیچ استخوانی نشکسته و در حال جوشش است ـ با دستش هم می‌زند؛ همانطور که می‌جوشد، گوشت‌ها را پاره می‌کند و برای مریدان تقسیم می‌نماید. و مانند خوارق عادات دیگر. بوعلی سینا در مقامات العارفین می‌گوید: «العارف یخلق بهمته». اگر کسی فکرش در یک نقطه کانون گرفت قوی می‌شود؛ چون سایر حواس از کار می‌افتند. البته این درجات دارد». هشدار مهم مطالبی که بیان شد، هشدار مهمی است برای تمام مردم، مخصوصاً عوام که زود فریب می‌خورند و با مشاهدة اندک چیزی به هر آستانی سر می‌سپارد. برخی از دکان داران مرید ساز، ختم‌‌ها و اورادی به عنوان برنامه تزکیه نفس و دستورات چله نشینی و اذکاری، به بهانه تهذیب باطن و صعود روح به پیروانشان می دهند. شخص تابع هم کمال تعبد، ریاضت می‌کشد و اذکار مخصوص را در اوقات خاص خود می‌خواند و فکر را به همان جهتی که مرشد خواسته، تمرکز می‌دهد. خواه ناخواه، بعد از مدتی خوابی می‌بیند، یا در اثر تلقین به نفس که معلول حرف‌های مرشد است، مکاشفه‌ای برای او رخ می‌د‌هد و خلاصه‌ اثری در روح خود می‌یابد که قبلاً فاقد آن بوده است. در اینجا اهل دقت و افراد دانا و نکته شناس می‌دانند که این توفیقات معنوی، از قبیل خواب دیدن‌ها و انبساط روح یافتن و مکاشفات گوناگون، نتیجه قدرت روح است که بر اثر محاصرة نفس و حبس فکر پیدا شده است و ربطی به حق بودن یا بطلان جناب مرشد و مراد ندارند. چه بسا ممکن است بیشتر از این ثمرات، از راه ریاضت‌های نا مشروع هم حاصل شود. اما جوانان پاکدل و ناآگاه و مردم ساده لوح و ظاهر بین خیال می‌کنند این آثار، فقط معلول توجه نفسانی قطب و نفس کریمانه مراد و کرامت شخص مرشد است و خبر ندارند که ریشه اصل کار، مربوط به ریاضت‌های خودشان می‌باشد که منشأ حصر روح گردیده، قدرت باطنی و حالات جدیدی را پدید آورده است. در هرحال این رمزی بود که شگرد کار خیلی‌ها را فاش می‌سازد و هشداری است تا مردم زود باور، به بازی‌های مرید‌بازان دنیا طلب ـ که در پی ثروت و ریاست‌اند ـ فریفته نشوند و به هر آستانی سر نسپارد. روش فقهاء شیعه و علماء با اخلاص؛ دعوت به حق است، نه دعوت به نفس، از این رو خود را مطرح نمی‌کنند و نفس و القائات خویش را مؤثر نمی‌دانند. بلکه در برنامه دادن برای تهذیب باطن و سیر و سلوک نفسانی و برای تطهیر قلب و تزکیه روح، به بیانات معصومین(ع) استناد و تنها دعاها و دستوراتی را که در کتاب و سنت است، آن هم به عنوان امر خدا و پیامبر و ائمه(ع) ، نه به عنوان دستور خود و اختراع خویش، توصیه می‌نمایند. اکنون به شیفتگان معنویت و مردم حق جو، بخصوص جوانان پاکدل که در جستجوی کمالات روحی و مصمم بر تزکیه باطن هستند، توصیه می‌شود جز به خدا و اهل بیت(ع)، گرایش نیابند و بدانند راه اصلی و شیوة مورد رضای معصومین(ع)، تقوی و پارسایی است؛ یعنی ترک گناهان و انجام واجبات. اگر هم خواستند بیشتر به توفیقات معنوی برسند و از کمالات نفسانی برخوردار گردند، به انجام مستحبات، در حد مقدور و ترک مکروهات، به اندازة امکان بپردازند، سپس هر چه بیشتر قرآن تلاوت کنند، دعاهای وارده از معصومین را قرائت نمایند و معرفت و محبت و توسلات خود را به اهل بیت، مخصوصاً حضرت صاحب الزمان(ع) محکم‌تر و پیوسته‌تر سازند. نیز توجِّه داشته باشند که برنامه تصفیه و خودسازی معنوی، در همین است و بس. در توسل به ائمه اطهار و بقیه الله(ع) نیز زمان و مکان‌ها فرق ندارند، جز آنچه در کتاب و سنت بیان شده است. مثل برتری مسجد الحرام و مساجد دیگر و حرم اهل بیت(ع) و امثال آن نسبت به سایر مکان‌ها و فضیلت شب‌های جمعه و عصرهای جمعه و روز عید غدیر و شب نمیه شعبان و ماه رمضان و امثال آن، نسبت به سایر زمان‌ها، سند شرعی دارند. این اوقات و اماکن به حکم وحی، شرافت و امتیاز خاص یافته‌اند. اما خانقاه فلان درویش یا خانه فلان آقا و مرشد و مراد، به عنوان او، هیچ فضیلتی ندارد. بلکه اگر موجب تقویت باطل شود و باعث فریب خوردن عوام الناس گردد، چه بسا حرام باشد. تنیجه قدرت‌های روحی که معلول ریاضت و حصر نفس می‌باشد، اکتسابی است و هر بشری می‌تواند به مقدار تحمل ریاضت‌ها و تمرکز دادن به فکرش، چه از راه‌های رحمانی و چه از راه‌های شیطانی، بدان دست یابد و کارهای خارق‌العاده انجام دهد. درست مانند قدرت‌های بدنی که هر که بخواهد می‌تواند به وسیله ورزش و تمرین مداوم، جسم خود را نیرومند سازد. این توانمندی‌های روحی،به تنهایی، نه نشانه حقانیت و قرب به مقام ربوبی است و نه دلیل بر کمالات حقیقی و مقامات آسمانی. حتی اگر شخصی پیوسته نوافل را بجا بیاورد، همواره شب زنده‌داری کند و تمام روزها را روزه بدارد، اما نه برای خدا، بلکه برای ریاضت کشیدن و قوت روح پیدا کردن، و تصرف در اشخاص و اشیاء، به هدفش که قدرت معنوی است نائل می‌گردد و به تصرف در اشیاء و تسخیر افراد نیز ممکن است قادر شود، اما نزد خدا اجری ندارد. زیرا به همان نیتی که برای آن کار کرده، رسیده و چون اخلاص و قصد قربت نداشته از پاداش اخروی و مقامات اولیاء الله محروم است. بله اگر شخصی عبادات را مخلصانه برای خدا انجام دهد، کمال واقعی و قرب حضرت حق در او پیدا می‌شود و قدرت روح می‌یابد. اما چنین شخصی که به سرچشمه فیض رحمان پیوسته و از نور ولایت اهل بیت بهره گرفته، هرگز خود را مطرح نمی‌کند و سر سوزنی دعوت به خویش ندارد و ادعایی جز بندگی خدا و توسل به ائمه اطهار(ع) در وجودش پیدا نمی‌شود نه آنکه در صدد بیان کرامت خود فخر فروشی باشد. هـر کـه را اسـرار حـق آمـوختنـد مهـر کردنـد و دهـانش دوخـتنـد راز دل پـی عشـق نگـردد ظـاهـر تانیمه بود شیشه که آبش پیداست در اينجا بسيار مناسب است متن كلمات شخصيتي بنام «وفائي شوشتري» ـ عليه‌الرحمه ـ را كه خود مدّت‌ها صاحب كرامت و عالِم به فنون مكاشفات بوده است و سرّ و راز اين رسم را در نامه‌اي سر گشاده براي همگان هويدا نموده است را ذيلاً از كتاب «تنبيهات الجليه في كشف الأسرار الباطنيه» نقل نمائيم كه موجب اعتبار اهل بصيرت گردد. اولاً مختصري از حالات خود وفائي ـ عليه‌الرحمه ـ آنچنان كه نقل شده، وي مدّتي در طلب مرشد كاملي بوده است و خدمت هر يك از پيران و مرشدان مي‌رسيده چند روزي خدمت او مي‌كرده، مي‌ديده كه مرشد از مسترشد دستش خالي‌تر و احتياجش به ارشاد بيشتر است و همّ غمّ دنيا است كه او را زاويه‌نشين كرده است، مدّت‌ها همين گونه در مقام فحص و به هر طرف كه روي نياز مي‌آورده و هر دري را كه مي‌كوبيده، جز يأس و محرومي چيزي نديده و چون حقيقتاً طالب حق و سالك طريق يقين بوده است به مقتضاي «و مَن جاهَدَ فِينا لَنَهْدِيَنَّهُم سُبُلنا» شبي در مشهد مقدّس رضوي حضرت ثامن الأئمه ـ عليه‌السلام ـ را در عالَم رؤيا مي‌بيند كه فرمودند: «وفائي برو در نجف كه مقصود تو در آنجا است.» وفائي از خواب بيدار شده يقين مي‌كند كه امام(ع) او را دلالت به ميرزا ابراهيم خان فرموده است و ميرزا ابراهيم خان يكي از پيران ارشاد بوده است كه در نجف أشرف ساكن و فعلاً محله او معروف است به طاق درويش وي در تدليس، يد طولاني داشته حتي نقل مي‌كنند كه زنها و اطفال كه مي‌رفتند از خارج شهر آب بياورند، ميرزا ابراهيم خان مي‌رفته مشك و ظرف آب آنها را از آنها گرفته بر دوش كشيده از براي آنها ميبرد. خلاصه در همه جا معروف و مشهور بوده است حتي نقل كردند كه ناصرالدين شاه كه براي زيارت مشرف شده بود مدّتي صحن مطهر علوي را خلوت نموده با ميرزا ابراهيم خان صحبت داشته است. حاصل وفائي آوازة ابراهيم خان را قبلاً شنيده بود چون از خواب بيدار شد بي‌تأمل مقصود خويش را بر او تطبيق نموده، شَدّ رحال كرده خود را به نجف رسانيده آن ساعتي را كه مهيّا شد از براي تشرّف خدمت ميرزا ابراهيم خان و به اميد وصال روانة خدمت او گرديد كه ناگاه در بين راه به شخصي مصادف شد که به وفائي بدون هیچ سابقه و شناسائي قبلي و گفت: وفائي، آنجائي كه مأمور شدي اينجا نيست اشتباه كردي. وفائي از جائي كه احدي از كارش مطّلع نبود تا اين حرف را شنيد حرارتش فرو نشست و به كلّي سرد شد از رفتن خدمت مرشد تا اينكه كم‌كم مأنوس شد به خدمت سيّد. سيّد فرمود: آن كسي كه امام(ع) تو را دلالت به سوي او فرمودند، شيخ مرتضي انصاري است. پس از آن وفائي ملازمت خدمت شيخ را اختيار نموده و سوداي خدمت مرشد را از سرش بيرون كرد و اين است كلمات وفائي ـ عليه‌الرحمه ـ : بسم الله الرحمن الرحيم الحَمدُ لله الَّذِي مَنَّ عَليَّ بالهدايَةِ بَعد الضَّلالةِ و ألهَمَنِي لِما هُو مَحجُوبٌ عَن أكثرِ النَّاس بَل أوحد الرِّجال، فَأسئلُهُ أن يَمُنَّ عَليَّ بِحُسن الخاتمة و خَير المأل بحَقِّ محمد و آله(ع). اما بعد، مطلبي لازم العرض است كه به حكم «إذا ظَهَر البدع فِي أمَّتِي فَليظهر العالِمُ عِلمَه و إلاّ فَعَليه لَعنةُ الله و المَلائكةِ و النَّاسِ أجمعين» تحرير و بيانش بر اين بندة هيچ، فرض است، هرچند كه نه از اهل علمم و نه از اهل حال و نه از صاحبان فضلم و نه از ارباب كمال، اما چون از علما ربّاني احدي متعرض اين مطلب نشده و تحقيق در اين باب نفرموده در اظهار ناچارم؛ زيرا كه از مخفي بودن اين امر بسياري از نيكان و پاكان و طالبان حقّ از اهل ايمان كارشان به ضلالت و هلاكت كشيده و سالكان اين مسلك بر اشتباه هر يك به غرضي و مرضي كتمان نموده و امر را بر اشتباه گذاشته و از انظار عبادالله پوشيده‌اند و غيرسالكين اين مسلك را اطّلاع و خبري از خرابي راه نبوده و نيست كه به طور تحقيق شرح كفر و طريق ضلالت ايشان را نمايد تا اين زمان كه (1294هـ) است، خداوند چنين خواست كه بعد از مشاهده و عيان حلّ اين مشكل به دست اين بندة جاهل و ضايع روزگار و بي‌حاصل يعني وفائي شوشتري شود. اولاً مِن باب المقدّمه بر سبيل اجمال و اختصار عرض مي‌شود كه وجود انساني يعني وجود ابتدائي و اصلي انسان چيزي نيست... و خداوند عالَم آن چيز را يعني انسان و انسانيّت را به حكمت بالغه و قدرت قاهرة خود با غشيه و حجب نفس و غبارهاي ماده و طبع محجوب، زنداني و اسير فرموده از براي مصالحي چند كه ذكر آنها دخلي به مقام ندارد و يكي از آنها اين است كه تا سركشي نكند و ادّعاي الوهيّت و ربوبيّت ننمايد و خود را هلاك ابدي نسازد، پيوسته مغلوب و مقهور و محتاج و ذليل و به هزار علّت عليل باشد و جماعتي مرتاضين از مشايخ صوفيه و عرفا «اَلـَّذِين لايَعرِفُونَ اللهَ أبَداً» به رياضات خاصّه و كسر نفس هر يك به قدر استعداد تا قريب به آن رتبه و مقام رسيده‌اند از بس كه او را عظيم و جليل و جميل و سلطان يافتند و متّصفش به صفات الوهيّت و ربوبيّت ديدند چنين پنداشتند كه او است الله تعالي و ربّ الأرباب لا غير، تعالي الله عمّا يقول الظالمون علوّاً كبيراً فلهذا يكي «لَيس فِي جُبَّتِي سِوي الله» گفت و ديگري «أنا الحَقُّ» بر زبان جاري نمود و هر كدامي از ايشان به كلامي بيهوده لب گشوده‌اند از همين جا و مقام است كه همة ايشان «وحدت وجودي» شده‌اند و وجود واجب جلّ اسمه را در هرچيزي جاري و ساري مي‌دانند و اكثري از حكما هم ايشان را در اين باب متابعت نموده‌اند و بعضي ديگر چنين قائلند كه حضرت واجب الوجود استقلالاً وجودي ندارد و وجود حق همين وجود مخلوقات است و ذات حق را از قبيل كلّي حقيقي مي‌دانند كه موجود نيست مگر در ضمن افراد، فلهذا قائل شده‌اند به خدايان متعدّد و مي‌گويند: هر نفسي كه اكمل از سائر نفوس است او است ربّ الأرباب و او است خداوند بر ساير موجودات و جناب مرشد كامل را در هر عصري بر اهل آن عصر خدا مي‌دانند و احدي از مرتاضين مذكور به كُنه و حقيقت نفس كما هو حقّه نرسيده‌اند و نخواهند رسيد... همچنان كه به حقيقت و كُنه ربّ الأرباب هرگز نمي‌توان رسيد. همين قدر مقدمه كافي است از براي مطلبي كه در نظر است و آن اين است كه اگر بخواهم يك نفر كافر يهودي يا مسلمان متّقي هر كدام باشد فرق نمي‌كند؛ زيرا اين مطلب دخل به كفر و ايمان ندارد. غرض آن يهودي را اول مزاجش را عادت بدهيم به تقليل غذا تا چهل روز و تدريجاً غذاي او را كم مي‌كنم به حدّ خاصي كه خود مي‌دانم بعد از آن چهل روز ديگر او را پرهيز مي‌دهم از خوردن حيواني تا آنكه جميع مضافات و منسوبات نفس ناطقة او كه حجاب هستند به اين سبب رقيق و ضعيف گردند و از كدورات نفسانيه و طبيعيه و ماديه به كلي تصفيه شود و از ابتداي امر ذكري به او تعليم مي‌كنم كه بخواند آن را ليلاً و نهاراً و او را مشغول به آن ذكر مي‌كنم، كارش به جائي مي‌رسد كه حتي در خواب مي‌خواند و اگر كسي در پهلوي او باشد مي‌شنود. لازم نيست كه آن اسم از اسماء شريفه يا اسماء الحسني باشد، هرچه باشد خوب است يا عمر باشد يا آنكه يا علي، هرچيزي كه باشد مقصود نه آن ذكر است بلكه مقصود اشتغال او است به يك چيزي كه از آن چيز آني و زماني خيال خود را خارج نكند تا آنكه رفته رفته خيال او از همه چيز و از همه جا جمع شود و همّ او همّ واحد گردد، بلكه بجائي مي‌رسد كه همّ واحد او هم نمي‌ماند جميع خيالات و هموم او به كلي برطرف مي‌شود و از اين نشئت بال و تفرق خيال كم‌كم فارق گردد و از همه جا خيال او جمع و ساكن شود تا مدّت سه اربعين. يك اربعين تقليل و يك اربعين پرهيز و يك اربعين وقوف در انتهاي سير و تعيين به اربعين. از اين باب است كه نهايتش اربعين است و أقلّش سبعه به اختلاف استعدادات و در بين شروط و آدابي هست كه اظهار آنها جايز نيست شرط أعظم آن است كه به اطّلاع و نظر خود بنده مي‌بايست چونكه در مدت رياضت همه روزه مي‌بايد از حالش مطّلع باشم و از مقامي به مقامي او را سير و حركت دهم به دستورالعملي كه معهود است آن وقت آن يهودي به حدّي مي‌رسد كه جميع مراتب وجود را بر سبيل قهقرا طي مي‌نمايد و سير مي‌كند تا به مقام و رتبة نفس ناطقة می رسد. صوفية كفره اين سير را سير مِن الخلق إلي الله گويند و كلام عرفا است كه گفته‌اند: «النهاية هو الرجوع إلي البداية» و چون به اين مقام رسيد به حس و عيان همه چيز را مشاهده كند حتي ملكوت سماوات و ارضين را و احاطه و استيلا و تصرّف در ملك به حسب استعداد پيدا مي‌كند و اين مقامي است كه بعضي از ايشان تكليف را ساقط مي‌دانند و خود را واصل مي‌نامند و از براي آية شريفة «وَاعْبُد رَبـَّكَ حَتّي يَأتِيَكَ الْيَقِينُ» معني مي‌بافند و از مناهي و محرمات چندان اجتناب نمي‌نمايند. باري، او را در آن مقام كه منتهاي سير است نگاه مي‌دارم تا هفت روز يا بيشتر إلي اربعين، و بعد از مدّت معهود به آداب و شرائطي چند كه خود مي‌دانم تدريجاً برمي‌گردانم تا مقام اول و اين سير را «سير مِن الله إلي الخلق» گويند و بعد ذلك هرگاه بخواهد به آن مقام صعود و عروج كند به رياضت خاصّة جزئي كه چندان طولي ندارد مي‌تواند عروج نمود و گاه باشد كه تصرّف و قاهريّت او بجائي مي‌رسد كه حتّي تصرّف در خيال غير مي‌تواند كرد كه شب را در نظرش روز و روز را در نظر شب گرداند و مي‌شود كه جدار و سقف خانه را در نظر كسي طلا كند و باز به حال اول برگرداند و پاي خود را از زمين بر لب بام گذارد و از نظر غايب گردد و در اطاق بسته داخل شود و از اطاق بسته بيرون آيد و مي‌شود وصلة مس را به دست بمالد و طلا نمايد و باز به حال خود برگرداند و دوام طلا بودن آن مس از نظر به قوّت نفس او است و گاه باشد كه بعضي نفوس مستعدّه با شور و محبّت را كه مايلند به عالَم عرفان و حقيقت آن يهودي به يك نگاه بهم زند و منقلب سازد و او را بي‌خود نمايد و تغيير كلي در حالات او بدهد و با همان اسمي كه در ايّام سير ذكر او بوده است بسياري از كارهاي جزئي را مثل تسكين صداع و درد شكم و عقرب گزيده و باز كردن اَقفال و امثال ذلك مي‌تواند كرد و همان اسم را در منتر داخل مي‌نمايند بعينه يا حروفات آن را و از آن جمله است شيخ ابوسعيد ابوالخير خراساني كه اسم سير خود را در جميع رباعيات مندرج نموده است و بالاتر از اينها همان است كه در مدّت يك ساعت كسي را سير دو ساله يا سه ساله بدهد يعني تصرّف در خيال او مي‌كند و او را مثلاً به هندوستان بفرستد و در آنجا مدّت‌ها بماند با مردم مخالطه و آميزش نمايد و ليل و نهار بر او بگذرد و باز او را برگرداند يك ساعت بيش نگذشته باشد و اين يهودي ما و جماعت عرفا اسم اين را طيّ زمان گذاشته‌اند و اين حرف بسيار غلط و بي‌معنا است بلكه از بابت استيلا و غلبه يهودي است بر آن كس و از بابت مغلوبيّت نفس او است مرد يهودي را مثل استيلا و غلبة خواب بر تو كه في الجمله نمونة آن است كه بعضي از مضافات و منسوبات نفس ناطقه از كار مي‌افتد و في الجمله تجرّدي حاصل مي‌شود. گاه باشد كه در عالَم خواب سفرهاي طولاني مي‌كند و عالَم‌ها طي مي‌نمايد و حال مدّت خواب تو يك ساعت بيش نبوده است. بلي طي زمان مخصوص به پيغمبر و ائمة معصومين ـ سلام الله عليهم أجمعين ـ است و از براي غير ايشان (و يا كسي را كه خود ايشان به اومستقيما تفويض و تعليم كرده و يا اذن داده باشند همچون جناب سلمان) محال و ممتنع است و البته اين را شنيده‌اي كه راوي مي‌گويد: حضرت در كوفه به من فرمودند: «كُن في المدينة» به خدا قسم كاف «كُن» را در كوفه شنيدم و نونش را در مدينه و اگر در حقّ غير ايشان از بابت طي زمان و طي زمين چيزي شنيده باشي دروغ و بي‌اصل است و اين يهودي ما خيلي كارها از او ساخته مي‌شود. هرچه از اين چيزها كه عرض شد در حقّ اين طايفه حكايت مي‌كنند غالباً صدق است مگر طي زمان و طي زمين و اين سيري كه به يهودي داده شده و مقامي كه مفصّلاً عرض شد شبيه و نمونة مقامي است كه خداوند ـ جل ذكره ـ مي‌فرمايد: «عَبدِي أطِعْنِي أجَعَلكَ مِثلِي تَقُولُ لِشَيءٍ كُن فَيَكُونُ» اما اين جماعت يعني عرفا «لايعرفون الله أبداً» از راه اطاعت نرفته‌اند؛ چون اطاعت را دشوار و مشكل ديدند به رياضات ممنوعة منحوسه كار را بر خود آسان كرده‌اند و از راه مخالفت به قهر و غلبه رفته‌اند؛ زيرا كه اطاعت و عبوديت مخالف باهواي ايشان بود اول قدمش خود را به خدا دادن و راضي به قضا بودن و از ماسوي گذشتن است و يهودي ما از بدو امر قاهريت و سلطنت بر ماسوي را مي‌خواهد و منظور دارد كه تغيير قدر و دفع قضا را نمايد و اين راه را بسيار سهل و آسان ديدند؛ زيرا كه هيچ مكروه و حرامي مانع از رفتن و طي نمودن آن نيست. نه ايمان از شرايط آن است و نه اسلام و نه مظالم ناس صاحب و مانع راه است و نه خوردن مال شبهه و حرام، مانند اطاعت و عبوديت صعب و دشوار نيست كه يك نمازش هزار آداب و شرايط خواسته باشد تا معراج المؤمن شود و بعد از معراج شدن هفتاد اذان را به عوض يك درهم از مظالم ببرند نه حبطي در آن راه است و نه تكفيري. شرطي كه دارد همان جوع و سكوت است به دستورالعملي مخصوص از جناب مرشد و خاصيّت آن قهري و ذاتي است. اگر كسي از غير اهل خبره انكار يا تأمّلي در كرامات و مكاشفات يهودي ما دارد ده روز جوع و سكوت را بر خود قرار دهد و اشتغال به يك چيز را شعار نمايد، اگر تفاوت فاحش در حالات خود ديد بداند هرچه گفته و نوشته‌ايم همه صدق و صحيح است. باري، اگرچه اين دو راه در خاصيت و اثر با هم شبيه‌اند، اما بينهما بَون بعيد و البعد بين الطريقين كبعد المشرقين هزار نكته باريك‌تر ز مو اينجا است. به نشان‌هاي عبادت و علامات عبوديت كه في الجمله در رسالة سراج المحتاج اشاره به آن شده است و اين طايفه بعد از سير چيزي كه به دست مياورند، هر كدامي به قدر استعداد است و آن هم چيز ناقص معيوبي است كه دوام و ثباتش به قدر قابليت او است نه به اندازة دوام و ثبات «أجْعَلكَ مِثْلِي» ؛ زيرا كه «أجعلك مثلي» مقامي است كه طي آن به ارشاد و جذب خود باري است لا غير و آن نمي‌شود إلاّ به اطاعت و عبوديت و اين عارف نادان گاه باشد چندين امر واجب از جانب حقّ به او متوجّه است مثل حاصل نمودن برائت ذمّه از مظالم عباد و قضا كردن نمازهاي بي‌تقليد و اجتهاد، همه را گذاشته مشغول به رياضت و خواندن ذكر يا منترها شده و جمعي طفل طبعان و احمقان مريد او مي‌شوند؛ چرا؟ چون‌كه جناب مولانا از خبايا و ضماير گاهي خبر مي‌دهد، و حالا كه داراي اين مقام است پس از اولياء خدا و مقربان حقّ است اين مصراع چه قدر مناسب است: «حَفَظْتَ شَيئاً و غابَتْ عَنكَ أشياء» نمي‌دانم اگر آقاي يهودي ما را ببينيد چه خواهيد گفت! باري، غرض از اين تحرير و سير دادن يهودي فقير و ذكر او به تفصيلي كه عرض شد اين است كه محقَّق و معلوم گردد اين همه آوازه‌ها كه سال‌هاست بلند است، دخلي به عبوديت و بندگي و خداپرستي ندارد. محض صنعت و صنعت محض است و اين صنعتي است از صنايع و سرّي است از اسرار مشايخ و رؤساي صوفية كفرة فجره ـ خذلهم الله ـ و في الجمله از آن هم در دست فرق مسلمين بوده است و اكنون هم نمونه‌اي از او باقي است و نيكان ايشان چنين گمان دارند كه راه وصول به حق است و بحمد الله ربّ العالمين مطلب از براي اهل حق آشكار و بديهي است كه اين راه ابداً دخلي و ربطي به خداپرستي ندارد و مؤمن و كافر هر دو در آن يكسانند و محض صنعت است مثل اينكه مؤمن و كافري هر دو تحصيل علم مي‌نمايند يا هر دو ساعت‌سازي يا خيّاطي ياد گيرند و اگر اين امر چيزي بود كه دخلي به دين و ايمان مي‌داشت، پس مي‌بايست ائمة طاهرين(ع) بيش از امور و احكام ديگر اهتمام در اين امر فرموده باشند و دستورالعمل به مردم داده و كتاب در اين باب تدوين نموده باشند، بلكه منع فرموده‌اند و لعن كرده‌اند اشخاص را كه عامل اين كارها بوده و به اين روش عبادت از براي خود به هم بافته‌اند، بلكه طريقة اطاعت و بندگي همين است كه ابلاغ فرموده و حجّت را بر همه تمام كرده‌اند. بلي، چيزي كه از ايشان ـ سلام الله عليهم أجمعين ـ رسيده و ميزانش معيّن گرديده، تفكّر ساعت است و حضور قلب در صلوات خمس و فراغ بال از خيالات دنيويّه و خلوت كردن از اغيار در آخر شب‌ها از براي راز و مناجات به درگاه قاضي الحاجات و توكل با استخاره از براي دفع وسواس و ترديد در امورات؛ زيرا كه وسواس و ترديد قلب را تيره و كدر مي‌نمايد و غذا خوردن به قدر حاجت و كفاف نه به قدر ميل و اشتها و ذكر موت از براي قطع آرزو و آمال و حرف زدن به قدر ضرورت و معاشرت به قدر حاجت و نظاير اينها بسيار است كه از شارع حكيم و مرشد حقيقي دستورالعمل رسيده جائي كه آداب تخلّي را از براي عبادالله بيان فرموده باشند، چگونه مي‌شود در چنين امر بزرگي مسامحه و اهمال نموده باشند و اين چيزي كه به اعتقاد آقاي مرشد اصل مطلب و موجب وصول به حق است ابداً در آن بياني نفرمايند و به طالبان حق كما هو حقه نرسانند حاشا و صنعت بودن اين امر از بابت شدّت مشابهتش به حق بر اغلبي پوشيده و مخفي است خصوصاً در محلي كه ملبّس و ممزوج به دين و ايمان باشد و بعيد نيست كه بر اكثري از خود عرفا هم پوشيده باشد؛ زيرا كه اثر و خاصيتي بر اين صنعت مترتب است و از خواص قهريه آن است شباهتي به كارهاي انبياء و اولياء دارد به صورتي كه بر خود عامل و صاحب صنعت هم پوشيده شده است و امر بر خودش هم مشتبه است. چنين گمان دارد كه اينها از تأثير وجود مبارك است؛ زيرا كه در اين بين در بعضي از اوامر و نواهي اطاعت حكم شارع را هم مي‌كند، نماز و روزه و تهجّد و بعض مستحبات ديگر را بجا مي‌آورد. چنين گمان كرده كه از تأثير اين اطاعت‌ها مي‌باشد و همة خرابي كار مريد و مراد از همين جاست. بر فرض اينكه اين اعمال و اوراد و اذكار كه از شارع مقدّس در دست جناب مرشد است خالصاً لوجه الله باشد چيزي است جدا و آن صنعت چيزي است جدا و ابداً دخلي به هم ندارند و چون هر دو با هم ممزوج شده است ماية خرابي و اشتباه از براي طالب و مطلوب است. و اگر اين چيزي كه از شارع در دست است خالص از براي حق است اثراتي ديگر دارد كه اهل خبرة آن مي‌دانند و مي‌شناسند، مثل پاره‌اي از جهّال فريفتة اين ذكر و حال و اِخبار از ماضي و استقبال نمي‌شوند و اگر جناب مرشد معتقد باشد كه اينها از بابت عبوديت و خلوص نيت است، همين اعتقادش دليلي است محكم برخلاف آن چيزي كه اعتقاد فرموده است. جائي كه عارف سالك يهودي به آن تفصيلي كه عرض شد عامل اين همه صنعت عجيب باشد، جناب مرشد واصل و آقاي عارف كامل ديگر چرا مغرور به مكاشفات و كرامات باشد كه خود را هلاك و بندگان خدا را گمراه نمايد و فرق ميان كرامت و صنعت نگذارد تا كار به جائي رسد كه بر خود مولانا امر مشتبه شود. كرامت چيزي را مي‌گويند كه خداوند از براي بندة خاصّ خالص مؤمن خود إكراماً له مي‌كند بدون اراده و ميلي از او بدون خبر و اطّلاع او؛ زيرا كه آن بندة خالص مطيع تماماً خود را به حق داده و قطع جميع آرزوها و خواهش‌ها در راه حق نموده است ابداً اراده و ميلي از خود ندارد و اراده و ميل او در ارادة حق به كلي فاني و مضمحلّ است و در مقام رضا و تسليم است چون قلب منور او فارغ از هرچيز است محل نزول و جلوه‌گاه حق است و حضرت حق از براي اعزاز خود در بعضي موارد اموري چند كه جلوه و نمودي داشته باشد در آن محل صادر مي‌فرمايد، حتي بعد از مردن و از دنيا رفتنش و مرده را مي‌داني كه ديگر اراده و ميلي نيست و همين است دليل بر اينكه در ايّام حيات هم اراده و ميلي از خود نداشته است و اين هم يك معني است به اينكه حيات و ممات ايشان يكسان است. باري، اينها همه اكرامي هستند از براي بندة مؤمن كه از خود اراده و تمنائي ندارد و اين مقام غير از دعا است و غير از مرحلة آرزو و تمنّا است و مقام دعا و خواهش از حق تعالي چيزي ديگر است و در آن خوب و بد يكسان‌اند. و اما سؤال و خواهش نيكان و پاكان از حضرت حق جوري است و سؤال بدان جوري، و اين مطلبي است كه محتاج به تفصيل طويلي است كه در اينجا مقامش نيست. مقصود بيان معني كرامت بود چنان‌كه معروض شد نه مثل جناب مولانا كه صاحب صنعت شده و به هواي نفس و ميل خاطر شريف هرچه بخواهد در هرجا كه بخواهد خودنمائي كند و مردم را فريفتة حالات ذكر و فكر خود گرداند. اما تميز اين دو براي طالبان دنيا و تابعان نفس و هوا بسيار مشكل است از بابت مشابهت اينها به هم، مگر كسي كه احاطة كلي بر حالات سلوك و رفتار ائمة معصومين(ع) داشته باشد حفظ و عصمت خدائي هم شامل احوالش باشد كه اگر عصمت الهيّه شامل حال نباشد هرچند كه حضرت فيل هم كه باشد خواهد لغزيد. باري، مقصود اصلي از تحرير اين اوراق اثبات نمودن صنعت بودن اين امر است بحمد الله مبيّن و مبرهن شد به نوعي كه ابداً از براي طالبان حق شبهه‌اي باقي نمانده است. و هرگاه جناب مرشد بفرمايد هرچه گفتي و هرچه نوشتي همه صحيح است و من هم در صنعت بودن اين امر و بطلان اين طريقه با تو هم‌قول و هم‌زبان و در كفر اين طايفه با تو هم‌دستم و طريقة من همان طريقة اطاعت و بندگي است كه به آن اشاره نمودي. جواب بسيار است و حرف بيشمار و اين مختصر گنجايش محاجّة بي‌معني و لجاج را ندارد و وضع اين رساله، نه از براي هدايت يافتن جناب است و آن جناب كارش از اين نقل‌ها گذشته و اجلّ از اين است كه هدايت يابد، و نه از براي اشخاصي است كه داخل سلسله و حلقه شده و به ارشاد جناب مرشد فايز گرديده، و نه از براي اشخاصي است كه ايمان به كرامات و مكاشفات بي‌اصل آن جناب آورده‌اند، و نه از براي اشخاصي است كه از نفس مبارك آقا تمنّاي منصب و جاه دارند كه خون مسلمانان را بخورند، و نه از براي كساني است كه از براي امور دنيويه و اصلاح كارها از وجود شريف مولانا استمداد همّت مي‌نمايد آن هم محض خيال و توهّم است؛ زيرا كه مولانا را هم بهره از اين ارشاد نيست، بلكه وضع اين رساله از براي كساني است كه در حق آن جناب يا غير تحيّر و تردّد داشته باشند از ترديد و حيرت بيرون‌اند و از براي اتمام حجّت و تميز حق از باطل است به جهت كافّة مردم «لِيَهلِكَ مَن هَلَكَ عَن بَيِّنَةٍ و يَحيَي مَن حَيَّ عَن بَيِّنَةٍ»، و اينكه فرمودند كه با شما هم‌زبانم بي‌اصل و دروغ است و اگر اين فرمايش صحيح باشد، پس ارشاد و مرشديّت جناب مولانا غلط و بيجا است؛ زيرا كه ثابت نموديم از براي به دست آوردن اين صنعت و طريقة باطل. البته وجودي كامل مثل جناب آقا ضروري است و اما راه حق منحصر است به ارشاد و جذب مرشد حقيقي كه حضرت واجب تعالي است به حكم آيات قرآنيه كه به رسول(ص) مي‌فرمايد: «إنَّك لاتَهدِي مَن أحْبَبتَ و لكنَّ الله يَهدِي مَن يَشاءُ» و باز مي‌فرمايد: «إنـَّما أنتَ مُنذِر و لِكُلِّ قَومٍ هادٍ» و باز مي‌فرمايد: «وَلو شِئْنا لَآتَينا كُلَّ نَفسٍ هُديها» و باز مي‌فرمايد: «وَلولا فَضلُ الله عَليكُم و رَحمَتُه ما زَكي مِنكُم مِن أحدٍ أبداً» و باز مي‌فرمايد: «مَن يَهدِي الله فَهُو الْمُهتَد و مَن يضلِل فَلَن تَجِدَ لَه وليّاً مُرشداً» و كسي كه قرآن مي‌خواند مي‌داند كه آيات قرآنيه همه صريح‌اند بر اينكه هدايت مخصوص است به حضرت باري تعالي و جذب او و همة آيات دليل‌اند بر اثبات مدّعي. و اگر بفرمائيد ارسال رسل و بعث انبيا و نصب اوصيا از براي چيست؟ مگر اينها همه از براي هدايت و ارشاد نيست؟ عمدة مقصود بنده اين بود كه گفتگو به اينجا رسد و حرف به اينجا كشد تا آن جناب ارشاد انبيا و اوصيا را از براي ارشاد و مرشد بودن خود دليل و حجّت نمايد كه دليل خودش را بر خودش نقض نمائيم. اولاً: انبيا و اوصيا ايشان همه از جانب حق مأمور و منصوبند؛ ثانياً: هرچه مي‌گويند از جانب حق است و از خود بدعتي در دين خدا نمي‌گذارند؛ ثالثاً: تابع نفس و هوا نيستند كه هر كس اظهار ارادت و محبّتي از براي مال و منصب و جاه به ايشان كند، او را مدد كنند و به او عطا فرمايند. و هيچ يك از ايشان از بدع كفار و مخالفين در دين حضرت ربّ العالمين مزج و خلط ننموده كه سير مِن الخلق إلي الله و سير مِن الله إلي الخلق به امّت خود بدهد و به ايشان كسوت بپوشد و داخل سلسله و حلقه كند و رياضات منحوسة اهل باطل را به ايشان تعليم كند تا بر خبايا و ضماير مطّلع شوند و خداپرستي را موقوف بپرستيدن مرشد كامل و اصل بداند. باري، نمي‌دانم كيستي و كجائي هركه هستي و هركجا كه هستي اگر اهل حقّي و حقيقتي بندة خدائي خود را در ميان مردم مخفي نما و پنهان كن و اسباب دكان‌داري و خودنمائي را برچين و در مصداق «اَلَّذِينَ يَمشُونَ عَلي الأرضِ هَوناً» باش و چهرة دين حضرت سيدالمرسلين را به ناخن ناداني مخراش و اگر هواي آقائي و خودنمائي تو را مانع است پس خدا و محمد مصطفي و عليّ مرتضي و اين بندة روسياه را از جناب مولانا خواهش و استدعا چنين است كه دين را ممزوج به صنعت نفرمائيد و اسم صنعت را ايمان و تقوا نگذاريد به همين طوري كه ميرزا ملكم خان و يهودي بي‌ايمان ما هستند آن جناب هم سلوك و رفتار فرمائيد؛ زيرا كه محض صنعت فروشي و خودنمائي ضرري را براي دين و مسلماني ندارد، و هرگاه كسي از عرفا و مرشدين به من ايراد كنند و بگويند سرّي را كه سال‌ها بر آن طريق بودي و استادان فن كتمان كرده و مخفي نموده‌اند، تو چرا فاش و اظهار نمودي؟ و از عقوق مشايخ و پدران سلسله احتراز و پروا نكردي؟ عرض مي‌شود، كه: اولاً اهل فن مي‌دانند كه چه قدر باز ستّاري و پرده‌پوشي نموده‌ام و تعمّد در ساده‌نويسي كرده‌ام به آيات قرآنيه و كلمات اهل بيت معصومين(ع) ايشان را مفتضح ننموده و كلمات خودشان را كه مشعر بر كفر ايشان است ننوشته‌ام؛ و ثانياً فرزند ناخلف در هر سلسله و قومي بوده است و از آن جمله محمد بن أبي بكر و هرگاه در اين سلسله هم يكي باشد نقص و عيب نيست؛ و ثالثاً به حكم المأمور معذور به امر و فرمايش حجة الإسلام و المسلمين العالم العامل الموحّد الكامل شيخنا الأكبر الشيخ جعفر الشوشتري ـ ادام الله ظلّه العالي علي رؤوس المسلمين ـ بوده است و چون امتثال امرش بر كافة امّت حضرت سيدالمرسلين(ص) فرض و لازم است، فلهذا معذورم و العذر عند كرام الناس مقبول و كان ذلك في أرض العزي در سال (1294هـ) تحرير والسلام. حقيقتاً اگر انسان امر ديانت را ملعبه و بازيچة خود قرار نداده باشد، همين اندازه فرمايشات و نصايح وفائي او را كفايت مي‌كند و مي‌فهمد كه طريق معرفت و قرب إلي الله و مجاهدة با نفس احتياجي به خدمت اين مرشدان كه سرتاپا محتاج به حطام دنيا و اسير قواي نفسند ندارد.
منبع و ماخذ: 1. ملاقات در صاریا صفحه (55 و 56) و (66 تا 83) تألیف: سید جمال الدین حجازی نشر: مولود کعبه. 2. تنبيهات الجليه في كشف الأسرار الباطنيه، لخادم الفرقة الإثناعشرية و تراب اقدام علماء الإمامية محمد كريم بن محمدعلي الخراساني ـ عفي الله عن جرائمهما ـ ص136 ـ 145 همراه با تصحيح و تلخيص.
تهيه و تنظيم و ارسال از معاونت پژوهشي مؤسسة پژوهشي مصباح‌الهدي

 

ارسال شده در تاریخ 1388/7/2 توسط erfan

مـطالـب مــرتبط (آرشيو)

گالري عكس
پـيـام اخلاقي

 چه بسيار عقلي كه اسير و تحت فرمان نفس است.

منوی اصلی
صفحه نخست
اخبار سایت
درباره ی ما
ارتباط با ما
مطالب پربازديد
کاربران
 
 
ثبت نام

جستجو
آمار سايت
کلیه ی حقوق این سایت متعلق به مرکز مطالعات تحلیلی عرفا و صوفیه می باشد