|
سماع ار منظر دیگر
حجت الاسلام جعفر فاضل
دلیلهایی که طرفداران سماع برای ارزش بخشیدن سماع مطرح کرده بودند، عقیم و ناتمام بود. چنانکه بارها یادآوری گردید، سماعگرایان ادّعا میکنند، سماع جایگاه بلند دارد و به تعبیر بعضی از آنها، قربآفرینی آن به حدّی است که هیچ عبادتی به پایه آن نمیرسد[i] تا آنجا که مولوی (به نقل مناقبالعارفین) و ابوسعیدابوالخیر (به نقل اسرارالتوحید) آن را همسنگ نماز میدانستند![ii]
پیامبر صلَّیاللهعليهوآله در حـجّـةالوداع، میفرماید:
«يا اَيُّها النّاس! و الله! ما من شئ يُقرِّبکم اِلی الجَنَّه و يباعدکم عن النّار، اِلّا و قد اَمَرتکم به...».[iii]
یعنی: ای مردم! به خدا سوگند! هیچ چیز [از عوامل تعالی و تقرّبآور]، که شما را به بهشت نزدیک میکند، و از آتش [دوزخ] دور نگاه میدارد، نبوده است مگر آنکه [آن را بیان کردهام] و دستور آن را به شما دادهام.
حدیثهای دیگر نیز (با سندهای معتبر وصحیح) در همین زمینه وارد شده است.[iv] کنون این سؤال اساسی مطرح ميگردد که اگر آنچه موافقان سماع در مورد فضائل و مناقب آن، فراوان گفتهاند درست است، پس چرا اسلام، آن را به عنوان یک امر عبادی و تقرّبآور مطرح نکرده است؟! چرا پیامبر اسلام و ائمّهاهلبیت عليهمالسَّلام خود هرگز اهل سماع نبودهاند؟ آیا نادیده گرفتن چنین موضوع مهمی که به تعبیر روزبهانبَقْليشیرازی، میتوان با آن، یک روزه راه هزارسال عبادت را بروید، به معنی دریغ کردن گوهری گرانبها از امّت اسلام در طول تاریخ نیست؟
این که گفته شد، رسم سماع موسیقی و رقصمقدس در زمان ظهور اسلام (و مدتی بعد از آن) مطرح نبوده و به همین دلیل در متون دینی سخنی از آن نرفته است، توجیه قابل قبولی نیست. برنامههایی از قبیل سماع در میان ملتها و مکتبها کم و بیش وجود داشته است. در یونان، جشنهای مذهبی (دیثی رامب) با موسیقی و رقص همراه بوده است[v] در هند، موسیقی جزء اعمال مذهبی و عبادت برخی اقوام بود. عربهای جاهلی نیز – به گفته قرآن- مراسم حج و دعا خود را با کف زدن و سوت کشیدن انجام میدادند.
بنابراین، با وجود صوفی- عارفان سماعگر و با وجود برنامه سماع در عصر امامان (از امامنهم و دهم به بعد)، بسیار بهجا و شایسته بود که ائمّه عليهمالسَّلام از نوآوری و ابتکار سماعگرایان (در فرض درستی عمل آنها) استقبال میکردند، در حالی که با مراجعه به منابع حدیثی و تاریخی به یقین درمیيابیم که مورد تأیید ائمّه عليهمالسّلام واقع نگردیده و از آن استقبال ننمودهاند. در اینجا، به عنوان نمونه، یک روایت نقل میشود:
« مقدّساردبیلی از شیخمفید و از محمدبنالحسین نقل میکند که گفته است: من و امامهادیعليهالسّلام در مسجدپیامبر بودیم، سپس عده ای از اصحابامام، از جمله ابوهاشمجعفری که جایگاه خاصّی نزد امام داشت، وارد شدند. بعد از آن گروهی از صوفیّه داخل مسجد شدند و در گوشهای دایرهوار نشستند و مشغول [ذکر و] گفتن لاالهالاالله شدند. در این حال، امامهادی فرمود: «به اینها توجه نکنید، آنها همپیمانان شیطان و ویرانکنندگان ارکان دین هستند... (تا آنجا که میفرماید:) ذکر و ورد آنها رقص و دستزدن و آواز غنایی است. از آنان پیروی نمیکنند مگر سفیهان...»[vi]
به دلیل سیره زلال امامان عليهمالسَّلام و به دلیل موضعگیریهای روشن آنها در برابر تصوّف، شیعیان تا قرنها بعد از پیدایش سماع، از نزدیکشدن و یا تأیید و توجیه برنامههایی چون سماع خودداری کردند، بلکه همواره آن را علامت اختصاصی اهلسنّت (با گرایش صوفیانه) میدانستند تنها بعد از گذشت چندین قرن است که با رخنه تصوّف در شیعه (قرن ششم به بعد) و به تقلید از صوفیان اهل سنّت، سماع نیز به جامعه شیعه – به صورت محدود - راه پیدا میکند.
نگاه سوّم: عناصر سماع
جهتگیری آیات و روایات در رابطه با عناصر تشکیلدهنده سماع (شعر و موسیقی و رقص)، ما را قانع میکند که به کارگیری سماع، چون شیوهای برای عبادت، امری نامقبول است.
در میان عناصر سماع، چیزی که از همه سالمتر و بیگفتوگو تر است، «شعر» ميباشد. امّا اسلام برای شعر، چارچوب و شرایط خاصی (از نظر کمّی و کیفی) قائل است. زیادهروی و افراط در شعر و غرقشدن در شعر و شاعری مورد پسند و تأیید نیست. چون شعر ماهیّتی احساسی دارد و طبعاً حاکمیّت عقل و اندیشه در زیر فشار احساس و هیجان روحی ضعیف و کمرنگ میگردد، در روایات محدودیّتهایی برای آن قائل شده است.
امامصادق عليهالسَّلام فرمود پیامبر صلَّیاللهعليهوآله فرموده است: اگر درون کسی از زَرداب زخم پر شود، بهتر است از این که آن را از شعر لبریز نماید. در روایت دیگر امامصادق عليهالسَّلام میفرماید:
«تکره رواية الشعر للصائم و المحرم و فی الحرم و فی يوم الجمعه و ان يروی بالليل...»[vii] يعني: شعرخواندن برای شخص روزهدار و کسی که در حال اِحرام حج است و در حرم، و در روز جمعه، مکروه است و [همچنین] شعر خواندن در شب [مکروه است] .
موسیقی نيز به عنوان يكي از عناصر سماع، در اسلام به هیچ روی جنبه قداست و عبادیّت ندارد. اسلام با عرضه فرهنگی عمیق، تفکّری به پیروان خود بخشید که موسیقی لهوی و غیرلهوی جاذبه خود را نزد آنها از دست داد. حتی موسیقی رزمی هم، که در جنگهای آن زمان معمول بود و دشمنان اسلام نیز در جبهه خود علیه مسلمانان به کار میگرفتند، مسلمانان از آن استفاده نمیکردند.
حرکت موزون بدنی نيز از جمله عناصر سماع ميباشد. برخی، به قصد توجیه رقص صوفیانه، آن را برآیند «وَجْد» میدانند. اما این که گفته شد رقص صوفیانه و از روی اضطرار از روی سماعگر سرمیزند، توجیه قابل قبولی نیست. آیا میتوان پذيرفت همه شرکتکنندگان از روی اضطرار و بیخودی به حرکت و رقص و وَجْد میآمدند؟! آیا حرکت موزون بدنی – با همین وصف و ویژگی- در سیره و سنّت پیامبر و امامان عليهمالسَّلام و تربیتشدگان آنها متداول بوده است؟! اگر سماع و وَجْد امری مطلوب و درست بود و نشان عرفان و عروج و روح تلقّی میشد، دست كم يك مورد از آن در سيره و سنّت پيامبر و امامان يافت ميشد.
مولوی و سماع
به هنگام مطالعه و بررسی حیات سماعی مولوی و همچنین شمستبریزی، با پدیدههای شـگفتآوری روبرو مـیشویم که باور کردن آنها تا حدودی مشکل است: سماع در کوچه و بازار، در مدرسه، در میهمانی، در قصر امیران، در جشن عروسی، در تشییع جنازه مردگان و... همچنین ستایشهای اغراقآمیز درباره سماع، که توحید و... است و نوای چنگ، وحی ناطق و قرآن پارسی... است.
بخشی از آنها نه تنها سخنان شطحآمیز بر زبان راندند که زندگانی آنها نیز خود،(شطح عملی) بود. احمدنوری – از صوفیان سده سوم – بر اثر شنیدن شعری از شب تا صبح با پای برهنه در نیزاری (با چوبهای تیز و برنده) میدوید در حالی که خون از پایش میریخت شعر مذکور را تکرار میکرد و چند روز بعد بر اثر همین حادثه جان سپرد.[viii]
محییالدینعربی، درباره توکلِ استاد خود ابومدینمغربی میگوید: «استاد ما به طور کلّی دست از کسب و کار کشیده بود و همواره در جای خود مینشست و منتظر رسیدن روزی از جانب خدا میشد. وی هر هدیه و کمکی را از هرکس قبول میکرد».[ix]
بایزید از طلایهداران مکتب تصوّف که برخی از او به سلطانالعارفین تعبیر میکنند، در جواب این پرسش که «چرا شب نماز نمیگزاری؟»، میگفت: «من گرد ملکوت میگردم و هر کجا افتادهای است، دست او را میگیرم». همچنین: «بایزید را گفتند: فردای قیامت خلایق تحت لوای [= پرچم] محمّد باشند، گفت: به خداییِ خدای! که لوای محمّد زیادت باشد، که پیغمبران و خلایق در تحت لوای من باشند».
مولوی، ستاره سماع
جلالالدینرومی یکی از شخصیّتهای افراطی و پر حرص در عرصه سماع است. وی در این راه از هر فرصت و موقعیّت برای برپایی بساط سماع استفاده میکرد: شب[x]، روز، خانه، مدرسه[xi]، کوچه، بازار[xii]، حمام[xiii]، بیابان[xiv]، عروسی، عزا[xv]، وقت نماز[xvi] و... برای او فرق نمیکرد!
سلطانولد – فرزند و شاهد گویای حالات مولوی- وضعیّت مولوی را بعد از فراق شمستبریزی چنین به تصویر میکشد:
یک نَفَس بیسماع و رقص نبود روز و شب لحظهای نمیآسود...
سماع در تصوّف سابقه چند صد ساله داشت، اما ملاّیرومی چنان معرکههایی از ساز و آواز و پابازی در قونیه برپا میکرد که تاریخ صوفیگری کمتر به یاد داشت![xvii]
مولوی در انرژی جنبشی و حرص و ولع سیرنشدنی وی به سماع، از استاد خویش شمستبریزی نیز پیشی گرفته بود. گاهی تا یک هفته[xviii] و یکماه[xix]، سماع مولوی ادامه مییافت. آوازهخوانی تنها (همراه با رقص)، اشتهای مولوی را سیر نمیکرد، طبل،[xx] نی،[xxi]دایره به ویژه رباب (شبیه تنبور) باید تا مرغ جان وی در آسمان تصوّف به پرواز در آید. او کشته و مرده رباب[xxii]بود، برای آن شعر میگفت و غزل میسرایید، تعظیم و تقدیسش میکرد، با آنان که به رباب بیحرمتی میکردند، ستیزه و تندی میکرد[xxiii]. چنان در سماع و چرخ و رقص غرق میشد که گاهی تنها لباس او از بدنش بیرون میآمد و وی متوجّه نمیشد![xxiv] پای بر زمین میکوبید و نعرهها میزد، گاه حسامالدّین را در آغوش میکشید و مغازلهگرانه میگفت: بیا دین من! بیا ایمان من! بیا جان من! بیا سلطان من![xxv]
بزم درویشی باز
بسیاری از مشایخ تصوّف تأکید داشتند، سماع بر عوام حرام است[xxvi] حتی برخی از آنها، چون «ابیالسّعودبغدادی»، تأکید میکردند که نوصوفیها را در محفل سماع راه ندهند[xxvii] اما محفل سماع و بساط ساز و آواز و رقص مولوی، باز و عام بود.
صاحب مناقبالعارفین مینویسد: «روزی علمالدّینقیصر [از امیران و ثروتمندان قونیّه] سماعي عظیم بر پا کرده بود و تمامت اُمَـرا و کـُبَـرا و علما و فقرا حاضر بودند. حضرتمولانا شوری عظیم کرده [و از سر وَجْد و شوریدگی] هر چه پوشیده بود به قوّالان بخشید، و همچنان عریان رقص میکرد».[xxviii]
سماع، رقیب عبادت و نماز
نماز، رفیعترین قلّه بندگی و پر معنیترین واژه عبادی است. نماز، نور چشم پیامبر و حلقة اتّصال عبد و ربّ است.
سماع از دیدگاه مولوی و گروهی از همفکران وی ، جایگاهی همانند نماز دارد! در مناقبالعارفین آمده است: «روزی در بندگیِ مولانا رُباب میزدند و مولانا ذوقها میکرد. از ناگاه، عزیزی در آمد که نماز دیگر میگویند. [مولوی] لحظهای تن زد و فرمود که: نی، نی! آن ، نماز دیگر، این نماز دیگر، هر دو داعیان حقّند، یکی [= اذان و نماز]، ظاهر را به خدمت میخواهد و این دیگر [= سماع]، باطن را به محبت و معرفت حق دعوت میکند».[xxix]
سلطانولد، فرزند ارشد و پیرو مولوی نیز، در کوششی مقلّدانه سعی میکند سماع را همسنگ نماز معرفی کند. وی ادّعا میکند: «انبیاء توّجه و رویکرد به خدا را در قالب نماز به مردم رساندند، اما اولیاي (صوفیه) آن نماز حقیقی را در صورت سماع... به عالمیان رساندند». آیا این، تحمیل سلیقه شخصی بر اسلام و نادیده گرفتن عمدی فرهنگ عبادتی اسلام نیست؟!
نمونهای دیگر از بدلسازی برای «عبادت»، تشیع جنازهها با ساز و آواز و طبل و رباب بود. سلطانولد میگوید:
شیخ فرمود در جنازه من دُهُل آرید و کوس با دفزن
تا بدانند که اولیای خدا شاد خندان روند سوی لقا
این چنین مرگ با سماع خوش است چون رفیقش نگار خوب کش است[xxx]
سماع زنانه
اوردالاحباب از قول یکی از مشایخ تصوّف مینویسد: « من که ابوطالبام، مروان قاضی را دریافتم، او را کنیزکان بودند مُغَنّيَه [= آوازه خوان] که به جهت اهل تصوّف آماده داشته بود، هر وقت اهل تصوف را جمع کردی و سماع دادي.
مولوي و عشق به «سماع» تا پايان عمر
عشق به سماع تا واپسین لحظات عمر مولوی ادامه یافت و به جای خواندن قرآن در حال احتضار کار به ساز و آواز رسید. یکی از مولوی شناسان مینویسد: «عشق به سماع هرگز وی را تا پایان عمر ترک نکرد حتی «در روز آخرین» عمر هم، آن گونه که افلاکی از قول حسامالدّین نقل میکند، قوّالان [= خوانندگان] در بالین وی به آواز و سماع مشغول بودند».
گستاخی مریدان
مریدان مولوی، به حمایت بیدریغ حکمرانان سلجوقی، برخوردهای توهینآمیز نسبت به معترضان و منتقدان به سماع داشتند. اخیاحمد، از صوفیان سرشناس و معترض به سماعگرایی مولوی، اظهار میداشت: من تعداد زیادی (و به تعبیر خودش، یک خروار) کتاب خواندهام، ولی اِباحت سماع در آن ندیدهام. یکی از مریدان مولوی به نام علاءالدّینثریانوس- که اوّل مسیحی بود در جواب او با تمسخر گفت: شما خروار (خر گونه يا مانند خر) کتاب خواندهاید؛ از این رو اِباحت سماع را در آن ندیدهاید! خدا را شکر که ما عیسیوار خواندهایم و به سرّ آن رسیدهایم![xxxi]
برخی از مریدان مولوی میگفتند: هرکس میگوید این سماع حرام است، حرامزاده است! حتّی صوفیانی چون محمّدغزّالی و ابوسرّاجطوسی که به کارگیری برخی ابزار موسیقی مانند نی، کوبه و... را حرام میدانند نیز، مشمول این حکم هستند.
بازتاب سماع مولوی در قونیه
برنامههای اِفراطی مولوی مخالفتهاي وسیعی را از سوی گروههای مختلف مردم برمیانگیخت. حتّی شمار بسياري از صوفیان و مشایخ آنها نیز در این جبهه ضدّ سماع حضور داشتند و برخی شعرهای دفاعآمیز مولوی، نشاندهنده حجم وسیع این اعتراضها است.
بديعالزّمانفروزانفر، مولویشناس معاصر، در مورد تغییر موضع مولوی و روی آوردن او به شعر و سماع و موسیقی مینویسد: «اهل قونیه و اَکابر زُهّاد و عُلَما هم از تغییر روش مولانا خشمگین شدند».
دانشمند معروف و نویسنده کتابهای متعدد (از جمله کتاب مشهور مطالعالانوار)، قاضیسراجالدّيناُرموی. سیّدشرفالدّین، عالم سرشناس قونیه[xxxii]، که مبارزه سخت و پیگیری بر ضدّ مولوی به راه انداخته بود.[xxxiii] فرزند تاجالدّینوزیر، که معینالدین پروانه – حاکم قدرتمند روم- قصد داشت او را به سمت قضا منصوب کند.[xxxiv] از صوفیان نیز، تعدادی مخالف مولوی بودند که از جمله آنها اخیاحمد از سرشناسان قونیه بود.[xxxv]
واکنش مولوی در برابر اعتراضها
مولوي نوعاً در برابر انتقادات جواب روشن، قانعکننده و منطقی نمیداد و گاهی به تحقیر و توهین بسنده میكرد. وی در گرماگرم سماع میچرخید و میگفت:
سماع گرم کن و خاطر خران کم جو که جان جان سماعی و رونق ایام[xxxvi]
سماع، موسیقی و... در تشیيع جنازه مولوی
عشق مولوی به سماع نه تنها حیات و زندگی وی را با آن پیوند زده بود، بلکه مرگ و تشییع جنازه و مرقد و مدفن وی را نیز عرصه ساز و آواز و رقص ساخته بود! در طول تاریخ، مقبره مولوی همیشه عرصه ساز و آواز و رقص درویشی بوده است. وی در غزل پُرشوری میسراید:
اگـر بـر گور من آیـی زیارت تـو را خـرپـشـتـهام رقصان نماید ميا بی دف به گور من بـرادر کـه در بـزم خـدا غمگین نـشـاید[xxxvii]
سماع و دیوانشمس
عمدهترین اثر مولوی، یکی کتاب مثنوی است که بیش از بیست و پنج هزار بیت دارد، دومین اثر مولوی، دیوان وي معروف به دیوانشمستبریزی است. این دیوان پر حجم که بخش اصلی آن را غزل تشکیل میدهد، بیش از چهل هزار بیت دارد. غرق شدن در شعر و شاعری، آینه دیگری است که ویژگی شخصیّتی مولوی را نشان میدهد. غزلیّات مولوی با ترکیبی از وزنهای شعری آهنگین (رقص آواز)، موسیقی کلمات، مضمونهایی پر احساس و تخلی و... خواننده را در زیر امواج شدیدی از عواطف، هیجان و شوریدگی قرار میدهد. حرص شدید مولوی به سماع، تنها از طریق این سرودههای آتشین، ضربی و رقص آور میتوانست اشباع شود:
باده بده باده بده وز خودمان یاد مده روز نشاطست و طرب بر منشین داد مده
آمدهام مست لقا کشته شمشیر فنا گر نه چنینم تو مرا هیچ دل شاد مده...
دیوانشمس، یا جُنگ موسیقی شعر
به گفته برخی صاحبنظران، مولوی حدود پنجاه وزن را در دیوان به کار گرفته است.[xxxviii] حتّی وزنهایی که در عُرف عروضیان و شعرشناسان، اوزان نامطبوع شناخته شده است، مولوی حالت شادی و رقصی به آنها داده است، بدین ترتیب آنها برای شعر مقامی مشابه و همشأن با موسیقی قائل بودند.[xxxix] فروزانفر میگوید: «هیچیک از شعرای ما این اندازه نمیتواند وَجْد و حال و شور در خواننده ایجاد کند که مولانا کرده است و از این جهت، غزلیّات امتیاز دارد».[xl]جلالالدّين همایی – از صاحبنظران و مولويشناسان معاصر - مینویسد:« در اکثر غزلیّاتش بحور و اوزانی از قبیل هَزَج و رَجَز به کار رفته است که با حالت رقص و سماع و دف و کف... مناسب است».[xli]
موسیقیگرایی غزلیات مولوی ناشی از چند عامل است:
· گرایش عشقی و عاطفی مولوی، این واقعیّتی است که از مباحث گذشته روشن گردیده است.
· سرایش شعر در حال سماع، وی بسیاری از غزلیات خود را در حال سماع و رقص سروده است. سپهسالار – شاگرد چهلساله مولوی- نیز تأکید میکند که: «اکثر کلمات طیّبات ایشان، در حالت سُکر بیان آمده است».[xlii]
سماع از دیدگاه شمستبريزي
آنکس که مولوی را از مسجد، مدرسه، درس، وعظ، کتاب و خطابه، به عرصه شعر، سماع، ترانه و رقص درویشی کشاند، شمستبریزی بود[xliii] از این رو شناخت دیدگاه شمس در زمینه سماع، ما را در شناخت هر چه بیشتر اندیشه سماعگرایانه مولوی کمک میکند. شمستبریزی بسیاری از صوفیان را به برخی گفتهها و مواضعشان، به باد انتقاد میگیرد، کسانی چون: محییالدینابنعربی، اوحدالدّینکرمانی، حلّاج، بایزید، عینالقضاتهمدانی، قشیری و حتی جنیدبغدادی و... را هدف حملات تیز خود قرار میدهد، و چلّهنشینی تصوّف را شدیداً محکوم میکند و آن را سنّتی غیر اسلامی میشمارد...، لیکن خود دیدگاهی افراطی و تند درباره سماع دارد. وی ادّعا میکند که سماع برای اهل حال، فریضه و واجب و حیاتبخش است[xliv] البته جای این پرسش است که چگونه اسلام با داشتن فرهنگ غنی عبادتی اصلاً اعتنایی به آن ننموده است، بلکه موضعی منفی در برابر آن گرفته است؟! شمستبریزی دلیل روشنی برای ادّعای مکرر خود نیاورده است. وی موسیقی را تا حدّ وحی ناطق پاک و نوای چَنگ را تا حد قرآن پارسی بالا میبرد[xlv] شمستبریزی ادّعا میکند که سماع مولوی (و امثال او) آنقدر پُر برکت و سازنده است که اگر مریدان مولوی ترک وظایف شرعی کنند و خود را به انواع گناهان آلوده سازند، «سماع و رقص درویشی مولوی» آنها را از غضب و عذاب نجات خواهد داد!
سؤالی چند از مولوی و شمس و...
مولوی میسراید:
پس غذای عاشقان آمد سماع تا در و باشد خیال اجتماع
و:
هر که او را سماع مست نکرد منکرش دان اگر چه کرد اقرار[xlvi]
سریسقطی – از مشایخ کهن صوفیه- میگوید: قلوب اهل محبت در وقت سماع، در طرب آید[xlvii].
و امّا در مورد جنبه دیگر سماع، یعنی رفع ملالت و خستگی ناشی از ریاضت (که آن هم در واقع، ریشه در شورانگیزی و حالآوری سماع دارد)، در شرح تعرّف آمده است: «متقدّمان [از صوفیّه] نفس را بسیار قهر کردند و چندان ریاضت دادند که از کار فرو ماند و برای تقویت نفس، چیزی طلب کردند و دو بیتی سماع میکردند...»[xlviii] خواجهانصاری: «بنده، سماع کند تا وقت وی خوش گردد».[xlix]
موارد نقض سماع
جمالگرایی (شاهد بازی): یکی از عواملی که به گفته برخی از صوفیان صفای باطن و وجد و حال و عشق میآفریند، تماشای صورتهای زیبا (شاهد بازی) است. البتّه آن کس که از نغمه نی، تسبیح حق میشنود[l]و از رقص و پایبازی، به عرش خدا و بزم فرشتگان[li] میرسد، باید از حُسن رُخ خوبان (که همه مایه ناز است)، به حقیقت، که در بند مجاز است[lii] برسد. عبدالرّحمنجامی میسراید:
خـوبـــــی روی و خــوبـی آواز میبرد هر یک به تنهایی دل
چون شود هر دو جمع در یک جا کار صاحبدلان شود مشکل
از این رو برخی از سماعگرایان و برنامهپردازان سماع (روزبهانشیرازی) گفتهاند: قوّال و خواننده – در مجلس سماع- باید زیبا و خوش صورت باشد.[liii]
یاد است سماعی که در او شاهد نیست خاکش بر سر هر که نه شاهد باز است
مولوی در مورد اوحدالدّینکرمانی که روش عشقی و شاهد بازی او معروف است، با اشاره به شیوه ناپسند وی، میگوید: «شیخاوحدالدّین، در عالم میراث بد گذاشت...».[liv] امّا آیا اوحدالدّین حق ندارد متقابلاً از مولوی سؤال کند: آیا برپایی سماع ساز و آواز و رقص در تشییع جنازه اموات – به جای تلاوت قرآن، ذکر و دعا – میراث پسندیده و اسلامی بود که توسّط مولوی در عالم گذاشته شد؟!
شمستبریزی به دیدار اوحدالدّینکرمانی و وضع و حال او را جویا شد، از او میپرسد: در چیستی؟ اوحدالدین در پاسخ میگوید: «ماه را در تشت تماشا میکنم!» (یعنی جلوه حق را در جمال خوبرویان میبینم)، شمس از روی طعنه و اعتراض به وی میگوید: «اگر بر گردن دُمبل نداری، چرا در آسمانش نمیبینی؟!»[lv]
اعتراض شمس به کرمانی نیز درست و بجاست. امّا آیا کرمانی حق ندارد به سوی شمس برگردد و از او بپرسد: تو از ساز و آواز و موسیقی چه میطلبی؟ قاعدتاً شمس در پاسخ مدّعی میشود: از نوای موسیقی، وحی ناطق پاک میشنوم، آیا اوحدالدّین حق ندارد متقابلاً (چون شمس به طعنه) بگوید: «اگر ریگ در کفش نداری، چرا قرآنش نمیشنوی؟!»
در واقع، اگر ما محور سلوک و عرفان را تصوّف مستانه قرار بدهیم و شوق عابدانه را نادیده بینگاریم و نظام عبادتی – سلوکی اسلام را (به بهانههای گوناگون)، کمرنگ و خنثی کنیم، نه تنها سماع، که شاهد بازی و مواد مخدّر و حتی مسکرات نیز در این قاموس جایی خواهد داشت (چنان که همه اینها کم و بیش در میان صوفیّه وجود داشته است).
متأسّفانه تاریخ تصوّف از اواخر سده سوم با پدیده انحرافی جمالپرستی کم و بیش همراه بوده است. سعدی میسراید:
گروهـی نـشینند با خـوش پسر کـه پـاکبـازیـم و صـاحـب نـظـر
ز مـن پُـرس فــرسـوده روزگـار کـه بر سفره حسرت خورد روزگار
سر گاو عصّار از آن در کَـهْ است که از كُنجدش ریسمان کوتَهْ است[lvi]
آن کس که جلوه حق را کوتهنظرانه تنها در روی شاهدان و خوبرویان جست و جو میکند، نه تنها عارف نیست که کج فکر است در غل و زنجیر ظاهر و دام شیطانی صورت گرفتار شده است.
صوفیان مخالف سماع
ابنعربی، در موارد مختلف از کتابها و رسالههای خود موضع سماع را مطرح کرده است و در بسیاری از موارد موضع شدیدی در برابر آن گرفته است. در کتاب فتوحاتمکّیّه و همچنین، در رسالهروحالقدس[lvii] و رسالهشاهد[lviii] نیز مطرح کرده است. به طور کلی عقیده ابنعربی در باب سماع این است که آنچه به عنوان سماع در میان صوفی متداول است، پدیدهای «ضد عرفان» و ناسازگار با مقام و روح عرفان است. سلوک و عرفان و شناخت حق، وقار و طمأنینه و مانند آن میآورد، نه جست و خیز و پای بازی و رفتار سبک! به عقیده وی، انفعال و شور و حالی که بر اثر شنیدن نغمه ها و آوازها پدید میآمد ریشه نفسانی دارد و این «خود طبیعی» و نفسانی است که به ابتهاج و جست و خیز در میآید، نه «خود معنوی» و الاهی (از این رو برخی حیوانات نیز دارای این حس هستند). بنابراین، علاقه و دلبستگی به سماع نشانه کاستی، نقص و «نفس گرایی» سالک و ناشی از انگیزههای غیر الاهی و به گونهای وسوسه شیطان است. این سماع طبیعی (= نفسانی) است که انسان را به حرکت و جست و خیز وا میآورد! وی تصریح میکند: «حرکت دوْری و هیمان و تَخَبُّط کار دیوانگان است».[lix]
ابنعربي در فتوحات به درستی این نکته را خاطر نشان میکند که: هیچ شنیده نشده است پیامبران به هنگام نزول وحی جست و خیز و اعمالی از این قبیل انجام دهند.
صاحب فتوحات با اشاره به اینکه قرائت قرآن برای آنها چندان لذتبخش و شور آفرین نیست، لیکن شعر و آواز، آنها را به شور و هیجان میآورد به گونهای که به ساعتها رقاصی میپردازند... میگوید: بعد از مراسم پر هیاهوی سماع، به یکدیگر به خاطر اعمال خود تهنیت میگوییم، در حالی که فرشتگان و ملأاعلی به ما، به خاطر از دست دادن دین و عقل خود تسلیت میگویند!
وي در رسالهشاهد[lx] نیز نظر خود را به صورت خلاصه و صریح چنین بیان میکند: «رقص و پایکوبی لایق حضرت حق نیست؛ شهود حق متوقّف بر هیبت است و هیبت موجب سکون و آرامش انسان میشود، نه حرکت و جنبش. حرکت، برکت مادی میآورد و سکون، برکت الاهی». وی در ادامه تأکید میکند: «هر کس (در سماع) حرکت و جست و خیز کند و مدّعی شود که: خدا را شهود کردم و خدا من را به خودم نمود، پس او دروغگو است!»
ابنعربی در کتاب معرفةالنفس مینويسد: «هر یک از مشایخ که به سماع گرایش داشتهاند و در محفل سماع شرکت میکردهاند، از دو حال خارج نیست: یا پيش از رسیدن به مرحله کمال و تمکین دست به این کار میزدهاند، که در این صورت از دیدگاه ما سماع بر آنها حرام بوده است، یا آنکه بعد از وصول به کمال در محفل سماع حضور مییافتهاند. چنین افرادی در حال سماع (فقط) از مرتبه عرفانی خود تنزل کردهاند و انگیزه و عامل اصلی آن التذاذ و کامیابی نفسانی بوده است. وی در عین حال خاطر نشان میکند که این توجیه در صورتی است که کم و گهگاه در محل سماع حاضر میشدند، اما اگر زیاد به سماع گوش میدادهاند – هر چند از مشایخ و کاملین بودهاند- پس بدانند که از جانب خدا مطرود شدهاند و دلبستگی و مداومت آنها بر سماع در واقع عقوبتی است که خدا به خاطر گناهی که انجام دادهاند در حقّ آنها روا داشته است. چنین فردی، شور و حالی که در وقت سماع پیدا میکند، در غیر وقت سماع به او دست نمیدهد! باید این فرد به حال خود گریه کند و در نفس خویش به مطالعه و جست و جو بپردازد، تا گناهی را که باعث گرایش وی به سماع شده است، بیابد و از آن توبه کند». ابنعربی کلام خود را با این دعا خاتمه میبخشد: «خدا ما و شما را از کسانی که گوش شنوا برای سماع دارند، قرار ندهاد».[lxi] بهاءالدین نقشبندي در مورد سماع میگوید: «در طریقه ما سماع نیست».[lxii] سنایی اشعاری در نکوهش « سماع بارگی» دارد:
مجلس روح جای بیگوشی است اندر آنجا سماع خاموشی است
طبـع را از غـنـا مـگـردان شـاد کـه غـنـا جز زنــا نـیـارد یـاد[lxiii]
یکی دیگر از مخالفان سماع که معاصر سنایی است و در عصر خود از موقعیّت و نفوذ قابل توجّهی برخوردار بوده و جامی از او به بزرگی یاد میکند، احمدجام است. وی بیپروا در برابر این موج سابقهدار میایستد و بر این سنّت نادرست صوفیان میتازد و آن را انحراف و حرکتی ضد دیني معرّفی میکند. به ویژه بر این نکته تأکید میکند که سماع، اثر و نشانهای در سنّت و سیرت پیامبر صلَّیاللهعليهوآله ندارد و آنچه اسلام و پیامبر به عنوان برنامه عبادت و تقرّب به حق معرّفی کرده است اموری چون: ذکر، دعا، قرائت قرآن و مانند آن است. او میگوید: «پس ای ناجوانمردان بیدیانت! زُلف و خال و سیم بَر و بادام چشم و لاله رُخ، بر [= در] راه خدای چه ماند؟! ... مکنید ای مسلمانان! و بدانید که دزدان، دین خدا را زیر و زبر کردند و این قوم مُداهنان [= سازشکاران] با ایشان یار گشتند تا دین و کار دین را مشوّش کنند!»[lxiv]
شماری از صوفیان که خود نیز از اهل سماع بودهاند ولی موضعی معتدل و میانه دارند و با اوحدالدینکرمانی، شمستبریزی، مولوی و... موافق نیستند.
مستملیبخاری (د.434) در شرحتعرّف تصریح میکند که سماع، نیاز و غذای ضعیفان و ناتوانان است، وارستگان و کاملان، خود در مشاهده حق مستغرق هستند و هرگز نیازمند چیزهایی مانند سماع نیستند.
هجویری یکی از مشایخ تصوّف و از نویسندگان کهن آنها است. وی در کتاب کشفالمحجوب، که یکی از قدیمیترین منابع فارسی در زمینه تصوّف است، بر این مطلب که سماع شایسته عرفان و کاملان نیست، تأکید میورزد.
آخرین دفاع
تنوّع راه سلوک (تنوّع مطلق، تنوّع معین)، در منطق سلوک، آنچه که هدف و غایت اصلی سالک و رهرو است و برای رسیدن به آن تمام همّت و تلاش خود را به پای آن میریزد، شکستن نفس و رهایی از خویش و به دنبال آن پیوستن و استغراق در حق است؛ بنابر این عقیده، چگونگی وسیله و راه چندان مهم نیست، بلکه انگیزه و هدف رهرو اهمّيت دارد.
صاحب اورادالاحباب در باب اختلافالمسالک مینويسد: «راهها بسیار و مختلف است اما مقصد و مقصود یکی است و اختلاف و طرق سبب اختلاف احوال و مقامات سالکان است... طایفهای سلوک طریق عبادت میکنند... طایفهای سلوک طریق ریاضت و...». سلطانولد در مورد سماع میگوید: « برای کسی که از هوا و هوس رسته، هر چیز که ایجاد کند و قرب آورد، اولی آن است که آن ورزد».[lxv]
سلوک سالکان میتواند در چارچوب معیّنی تنوّع داشته باشد، امّا این که راه سلوک را حتّی فراتر از ادیان و شرایع الاهی بدانیم، یک انحراف و در واقع سخنی ضدّ سلوک است. سنّت الاهی در آفرینش، بر اساس علل، اسباب و ضوابط است. هر پدیدهای، علّت خاصّ خود را دارد و هر علّتی، معلول ویژه خود را. همانطور که در قلمرو ماده، اتّفاق و بیعلّتی معنا و مورد ندارد، در امور معنوی نیز نظام علّی و معلولی و ضوابط حکمفرما است.
بر اساس همان رابطه علّی و معلولی، رسیدن به قُرب الاهی، که هدف و غایت اصلی است، راه و ابزار و وسایل خاص خود را میطلبد. بنابراین، تنها هدف درست داشتن، برای رسیدن به مقصد کافی نیست، بلکه بینشی ابزارشناس باید تا به خواست و کمک خدا به مطلوب رسید و به جای کعبه، سر از ترکستان در نیاورد. در اسلام بدعت مورد لعن و نفرین خدا و پیامبر صلَّیاللهعليهوآله و اولیاي خدا واقع شده است. امامصادق عليهالسَّلام ، آن هنگام که به یکی از اصحاب خاص خود به نام عبداللهبنسنان دعایی را تعلیم میداد و میفرمود: بگو «يا الله يا رحمن يا رحيم، يا مُقلِّبَالقُلوب، ثبِّت قَلبی عَلی دِينِک» عبداللهسنان به جای این که بگوید: «يا مقلِّبَ الْقُلوب» گفت: «يا مقلبَّ القلوب و الأبصار...»، در این هنگام امام عليهالسَّلام فرمود: «هر چند خدا مُقَلِّبَ الْقُلوُبِ وَ الأبْصَار است، ولی همانطور که من گفتم دعا را بخوان»[lxvi] (یعنی بگو: «يا مُقَلِّبَ الْقُلوُبِ» بدون اضافه کردن کلمه «الأبْصَار»).
حال که روشن شد اعمال ظاهری رابطهای عمیق و اساسی با امور معنوی دارد، طبعاً کسی شایستگی شناخت ابزار و طریق صحیح را دارد که بر اسرار و رموز آفرینش و ابعاد پیچیده، گسترده و تو در توی آدمي آگاه باشد. چنین آگاهی و معرفت وسیع، تنها در انحصار ذات اقدسالاهی است که: « ألاَ يَعلَمُ مَن خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ»[lxvii] آیا آن کس که [جهان] را آفرید، [اسرار] آن را نمیداند؟! در حالیکه او لطیف و آگاه است و کسانی که به خواست الاهی بر اسرار و رموز آگاهی دارند که: « ولا يظهر علی غيبه احداً إلاَّ مَنِ ارتَضَی من رَسوُل»[lxviii] و [خدا] کسی را بر غیب خود مشرف نمیگرداند، مگر کسانی که مورد رضایت و پسند [حق] هستند، از فرستادهای (اهلبیتعصمتوطهارت).
ممکن است گفته شود: سالک در طی منازل و مقامات معنوی به مرحلهای میرسد که احکام شرعی بر او آشکار میگردد. بنابراین نظریّه، صوفیانِ کامل میتوانند بر حقایق و امور باطنی و پنهانی واقف شوند و ابزار، عوامل و راههای رسیدن به حق را بدون شک و تردید و بدون دخالت وَهْم و خیال و تصرّف شیطان بشناسند و به دیگران معرّفی کنند. مولوی با اشاره به فناي سالک، ادّعا میکند که سخن صوفيی چون بایزید در واقع سخن خداست و همانند پیامبران به او وحی شده است:
کان دعای شیخ نی چون هر دعاست فانی است و گفتِ او گفتِ خداست
بنابراین نظریّه، سماع چون از طرف بسیاری صوفیان به عنوان ابزار پر قدرت تعالی روح معرّفی شده است و آنها کسانی هستند که بر غیب و امور باطنی شهود و اطّلاع دارند، سخن آنها درست و در حق دیگران حجّت است! ابنعربی در موارد متعدّدی از آثار خود، از جمله در رسالةالانوار و همچنین در نامه خود به عالم، متكلّم و مفسّر معاصرش فخرالدّينرازی، بر همین نکته تأکید کرده است. وی میگوید: «صوفیانِ کامل، علوم و معارف خود را مستقیم از خدا دریافت میکنند».
کسانی چون داودقیصری[lxix]و مؤیّدالدّینجندی در شرح خود بر فصوص، تصریح میکنند که ابنعربی بدون تردید معصوم و منزّه از هرگونه گناه، خطا و اشتباه (حتّی اشتباه سَهْوی) بوده است[lxx] آمار مکاشفههایی که در نادرست بودن آن شکی نیست، به اندازهای است که بازگویی آنها خود کتاب مفصلی میطلبد.
قهرمانان مکاشفه در تاریخ تصوّف، نظیر: جنیدبغدادی، عبدالقادرگیلانی، محیی الدّینعربی و... کشف و شهودهای واضحالبطلان و غیر قابل باوری را ارائه دادهاند که ادّعای «غیبدانی» آنها را زیر سؤال میبرد. با وجود این نوع مکاشفهها چگونه میتوان باور کرد که با طی منازل و مقامات، آنچنان که مطرح کرده و جدولبندی کردهاند، به مرحلهای میتوان رسید که باطن و ریشه تمام احکام و معارف اسلام بر سالک آشکار گردد و برای توجیه و تأیید و ارزشمندی سماع بر آن اعتماد کرد؟! به علاوه موضوع سماع نیز مخالفانی سرسخت در میان صوفیان دارد و چنان که اشاره شد برخی به استناد کشف و شهود خود، آن را ضد عرفان و شیطانی و انحرافی قلمداد کردهاند.
سماع ریشه غیر اسلامی دارد و نمونههایی از آن را در برخی ادیان و مکاتب مشاهده میکنیم. قرآن در مورد عربهای جاهلی و برنامههای دینی آنها میفرماید: «وَ مَا کَانَ صَلاَتـُهُمْ عِنْدَالْبَيْتِ إلاَّ مُکَاءً وَ تَصْدِيَة فَذوُقوُا الْعَذَابَ بِمَاکُنْتُمْ تَکْفُروُنَ»[lxxi] یعنی: نماز آنها نزد خانه [خدا] جز دست زدن و صفیر [= سوت، صدا و...] نبود؛ پس بچشید عذاب را به سبب آنچه کفر میورزیدید.
در عهدعتیق (در کتاب اول تاریخ ایّام، باب سیزدهم) با اشاره به انتقال تابوت خدا از قریه یعاریم، توسط داوود و بنیاسرائیل به شهر داوود، آمده است: «داوود و تمامی بنیاسرائیل با سرود و برط و عود و دف و سنج و کُرنا، به قوّت تمام به حضور خدا وجد مینمودند.[lxxii] در باب پانزدهم (از همین کتاب) میگوید: «چون تابوت عهد خدا وارد شهر داود میشد، میکال دختر شاؤل، از پنجره نگریست و داود پادشاه را دید که رقص و وجد مینماید»[lxxiii] در باب بیست و پنجم نيز میگوید: «داوود و سرداران لشکر، بعضی از پسران آساف و همایون و یدوتون را، به جهت خدمت جدا ساختند تا با بربط و عود و سنج، نبوّت نمایند».[lxxiv]
برخی از آيینهای هندی نیز کم و بیش با رقص و آواز سروکار دارند؛ به طوری که اوهلی مینویسد: هندیها، شیوا [یکی از خدایان] را مظهر نظام کوسمیک میدانند که با رقص و آواز، این نظام را ارائه میدهد و خدایان دیگر نیز با رقص و آواز رابطه نزدیک داشتهاند.[lxxv] رقص بهاراتانا در اَزمنه قدیم، در هنر پرستش در معابد هند جنوبی اجرا میشده... و تا امروز مانده است. این رقص، پر نشاط و پر جذبه و آهنگین است.[lxxvi]
یکی از الهههای مردم یونان آپولو بود که هم خدای موسیقی و هم خدای طبّ بود.[lxxvii] ویلوبی درباره آیین دیونیزوس در یونان مینویسد: «رقص مقدّس به افتخار دیونیزوس معمولاً شب و در نور مشعلها انجام میشد. پایکوبی، شبیه رقص دراویش، در نوای موسیقی خاصّ تحریککنندهای آغاز و کم کم به حال و خَلْسه و جَذْبه دچار میشدند... همه این شرکتکنندگان تصوّر میکردند با اجرای این آداب خدا را در وجود خود خواهند یافت».[lxxviii]دیثیرامب یا رقص جهنده، مراسم آواز و رقص شوریده و دیوانهواری است که در جشنواره مذهبی یونانیان کهن به افتخار دیونوس خدا برگزار میشده است.[lxxix] برخی حکمای یونان – به ویژه افلاطون- به موسیقی و شعر صبغه تربیتی و عرفانی دادهاند. افلاطون معتقد بوده است که نغمههای موزون، یادگار دوران خوش گذشته است و انسان را به یاد عالم ملکوت میاندازد.
مردم ایران باستان نیز در نیایش و مناجات، به میترای سهگانه توجّه داشتند... و با رقصهایی که از حرکات سالانه و روزانه آفتاب بود جشن مقدس را به انتها میرسانیدند.[lxxx]
خرافات و موهومات در فرهنگ و ادیان مردمان بدوی فراوان است. از جمله در میان قبایل نیمه وحشی استرالیا، آفریقا، آمریکا (آلاسکا) و... نمونههایی از رقص و موسیقی، که به آن جنبه دینی بخشیدهاند، فراوان به چشم میخورد[lxxxi] گفته میشود: در میان اسکیموهای آلاسکا، رقص خاصی وجود دارد که در این رقص، رقّاصان با شور و هیجان بسیار به سرعت میرقصند. در نتیجه رقّاصان به وجد و شور آمده و به خلسه یا حالاتی شبیه به هیپنوتیزم فرو میروند.[lxxxii]
روانشناسی سماع
باید دید از نظر روانشناختی آنچه صوفی را شیفته و فریفته سماع کرده، چیست؟ سماع آمیزهای از شعر، آواز، موسیقی، رقص(خاص) است که با عواطف انسان سروکار دارد. وجود احساس، عاطفه، ذوق و قریحه در آدمی هرگز نشانه نقص و ضعف وی نیست. احساس و عاطفه، انواع و مظاهر گوناگون دارد: دوستی، دشمنی، هیجان، نگرانی، ترس و... نمونههایی از آن هستند، که هر کدام به جای خود نیکو است. اما مطلبی که در رابطه با بُعد احساس و عاطفه بسیار اهمیت دارد و شرط سودمندی و کمالآفرینی آن ميشود، دو چیز است:
- هدفی که هنر در راه آن به کار گرفته میشود.
- میزان و درجه تحریک احساس (همچنین نوع محرک).
تشدید و تهییج عواطف، بدون رعایت اعتدال و ظوابط، نه تنها سودمند و تکامل آفرین نیست که ممکن است گمراهکننده – حتّی در قلمرو سلوک- نیز باشد. بسیاری از نیروها و ظرفیّتهای آدمي بر اثر تحریک و تهییج احساس افزایش مییابد، امّا همه اینها باید تحت مدیریّت عقل و با رعایت شرایط و ضوابط صورت گیرد. یکی از پیامدهای زیانبار تحریک اِفراطی احساس، تضعیف کارایی و داوری عقل است. زیرا تحریک شدید احساس به وسیله عواملی چون سماع آفاتی در پی دارد که ممکن است حتّی سالک را به لغزش و انحراف بکشاند. حتّی تلقینپذیری و توهّم، دو اثر از پیامدهای متعدّد سماع است. خلأ عقل راه را بر خرافات و انحرافات فکر باز ميکند. اسلام هر عاملی که فعالیّت و حضور عقل را ضعیف و کمرنگ کند، نادرست و مردود میداند، خواه از جمله عوامل مستیآور باشد، یا از جمله موادّ مخدر و یا عوامل هنری. با نگاهی به آیات و روایات، جایگاه قدسی و رفیع عقل به وضوح مشاهده میشود.
اشتباهات بسياری که در سخنان و مکاشفههای صوفیان دیده میشود، نتیجه بیاعتنایی به عقل و محروم ساختن خود از رهنمودهای آن میباشد. عارف ممکن است به مرحلهای برسد که دست عقل از آن کوتاه باشد، امّا هرگز نباید دریافتهای وی با معرف روشن اخلاقی متضاد و متناقض باشد. برای رسیدن به قضاوتی درست باید با بررسی انواع مراسم سماع و شناخت پیامدها و آثار روانی آن به ارزیابی و داوری نشست. نوشتههای متعدّدی نیز به همین موضوع پرداختهاند، که از جمله آنها کتاب روحهای تسخیر شده، تألیف دکترویلیامسارجنت است.
صاحب اورادالاحباب مینویسد: «هر عنصری را در سماع حَظّی است که به هر نوعی در مرد تصرّف میکند: گاهی به گریه، گاهی به فریاد، و گاهی در دست زدن، و گاهی در رقص، و گاهی بیهوشی آرَد».[lxxxiii] هجويري نيز در کشف المحجوب، پیامدهای سماع و وجد را گونهگون معرّفی میکند: «یا زفیر یا نفیر، و یا انین یا حنین، و یا عیش و یا طپش...».
پیآمدهای سماع صوفی - به استناد سخنان خود آنها- میتوان به طور خلاصه این چنین بیان کرد: حالت سبکی و سرخوشی، گریه، خنده، فریاد، سخنان و صداهای غیر متعارف (به تعبیر مناقبالصوفیه: زبان در ولوله آید)، رفتار و حرکتهای نامتعادل (لباس دریدن، تلوتلو خوردن و به تعبیر برخی از آنها، اضطراب)، جمود عضلانی ( و به تعبیر مؤلّف الانسانالکامل: کژی اعضاء) و غش و بیهوشی.
مراسم سماع در غیر مسلمانان نیز همین پيآمدها را در پی دارد. مؤلّف کتاب الفبایهیپنوتیزم مینویسد: « مراسم [خلسه و نشئه] آفریقایی، اصولاً با رقصیدن، طبل زدن و سرود خواندن آغاز میشود».
دکترسارجنت، در گزارشی از مراسم قبیلهای در کشور کنیا مینویسد: «در کنیا ما شاهد برگزاری مراسمی بودیم که هدف آن خارج کردن نوعی از ارواح به نام پهپو از بدن بود. در یکی از مراسم قبیلهای گروه زیادی از طبّالها دیوانهوار به نواختن آهنگهای رقص مشغول بودند و مراسم رقص هم بسیار تند و خسته کننده بود. و بالاخره در مرحله کولاپس به زمین افتاند».[lxxxiv]
آیین ماکومبا در برزیل طرفداران و پیروان زیادی دارد. در این تشریفات مجموعه طبلها و انبوه زنان و مردانی که در حلقههایی میرقصیدند، چشمگیر بود. و کم کم شمار بسياري از افراد، به اصطلاح، کالبدشان توسط خدایان زن و مرد تسخیر شده یا تصرّف میشد. در جریان این مراسم تقریباً تمام افراد به حالت خلسه فرو رفتند و بالاخره به حالت کولاپس به زمین افتادند.[lxxxv]
نویسنده، مراسم متعددی از مسیحیان در آمریکای مرکزی و جنوبی (ترینیداد، جامائیکا، هائیتی و...) نقل میکند. در این مراسم با به صدا در آمدن طبلها، افراد شروع به انجام رقص کردند. « در میان سرخپوستان جلگه نشین، رقصی موسوم به رقص خورشید متداول است که شباهت زیادی به اعمال صوفیان ایران دارد».[lxxxvi]
در کشو هند نیز، برنامه موسیقی، سرود و رقص برای رسیدن به حالت عروج روحی و وحدت با خدا، یا خدایان در معابد اجرا میشده است.[lxxxvii]
پیآمد فیزیولوژیک سماع عبارت است از: حرکتهای نامتعادل (تلوتلو خوردن، به زمین افتادن و...)، افعال ناهنجار (لباس دریدن، چنگ زدن، فریاد و نعره کشیدن و...)، ارزش و رعشه، جمود عضلانی (کاتالپتیک)، گریه و خنده و... .
برخي از عوارض روانی «سماع» عبارت است از: تلقینپذیری، تخیّل و توهّم. نتایج و پیامدهای سماع منحصر به فرقهها و گروههایی که دارای آیین و اعتقاد خاصّی هستند، نیست؛ بل حتّی کسانی که چندان اعتقاد و پایبندی به مذهبی ندارند و اصولاً برنامه آنها، برنامه دینی و مذهبی نیست، نیز ممکن است دچار برخی از این عوارض بشوند. شايد از همین رو است که «لوتر» گفته است: « موسیقی، در تخدیر اعصاب [گاه] از مواد مخدّر هم قویتر است».[lxxxviii]
آنچه اهل سماع به عنوان دستاوردها و برکات عرفانی اين پديده برشمردهاند، بیشتر بازتابهای سایکولوژیک موسیقی و مانند آن است. اگر حالت «وَجْد» و بیخودی ناشی از فهم و درک و شهود است، پس چرا سماعیان در غیر وقت سماع به این حالت نمیرسند، مؤیّد آن این است که فرقهها افکاری انحرافی و شرکآلود و حتّی با فرهنگی وحشی همین حالتها و عوارضی که صوفیان از خود بروز میدهند، آنها نیز در سماع خود تجربه و لمس میکنند.
این که صوفیان سماعگر بر روی مهارت نوازنده و خواننده تأکید کردهاند (و حتّی برخی از آنها چون مولوی خوانندگان و نوازندگان حرفهای استخدام میکردهاند)، و هم مشرکان آفریقا و آمریکا حسّاسیّت خاصی روی طَبّالان و دایرهزنان نشان دادهاند، آیا حکایت از نقش «روانی» موسیقی (با قطع نظر از انديشهها و آراي آنها) ندارد؟
خاصیّت برونفکنی فشارهای روحی به وسیله وَجْد، خَلْسه و هیپنوتیزم، واقعیّتي است که از سوي برخی صاحبنظران و متخصّصان مورد تأييد قرار گرفته است.
- عن محمدبنمروان قال: کنت قاعداً عند ابیعبد الله –عليهمالسلام- انا و معروفبنخرّبوذ و کان ینشدنی الشعر و انشد و یسألنی و اسأله، و ابوعبدالله یسمع. فقال ابوعبدالله –عليهالسّلام- : اِنَّ رسول الله صلیالله عليهوآله- قال: لئن یمتلیء جوف الرجل قیحاً خیر له من ان تملیء شعرا. فقال معروف: انّما یعنی بذلک یقول الشعر، فقال: ویلک! او، ویحک! قد قال ذلک رسولالله صلیالله عليه و آله (وسائلالشیعه، کتابالصلاة، ابواب صلاةجمعه، باب 51، حدیث 3).
- ارزشمیراثصوفیه، ص69.[ii]
- کافی، ج2،ص74. بحارالانوار، ج70، ص96، ط بیروت. شرحنهج البلاغهابنابیالحدید به نقل بحار،ج 20، ص127. [iii]
الامتاع، ص221 و 222.
- فرهنگاصطلاحاتادبی، ص136.[iv]
- الاثنیعشریه، ص29. با توجه به آنچه گفته شد، روشن میشود که نمیتوان ادعا کرد که اگر موسیقی و [v]
رقص لهوی نباشد، مشمول عمومات ادله استحباب ذکرو آنچه که به قصد تقرب به حق انجام میشود، است.
- در این مورد به کتاب «تبصرة الانام» تألیف سیدمرتضیرازی، که از علما کهن شیعه است، مراجعه کنید [vi]
(ص 127)
- اللمع، ص363؛ احیاءعلومالدین، ج2، ص291.[viii]
- نفحاتالانس، ج1، ص97. در مورد ستایش ابنعربی از ابومدین به فتوحات [ix]
ج1، ص288 و 318 مراجعه شود.
- مناقبالعارفین، ص471.[x]
- همان، ص471، 557 و 216.[xi]
- مناقبالعارفین، ص89، مولوی با هیجان و حرارت خاصی میچرخید و میرقصید و میگفت:[xvii]
ما میوههای خامیم، در تاب آفتابت رقصی کنیم رقصی، زیرا تو میپردازی (همان، غزل شماره 2960)
- افلاکی می نویسد: «... بعد از آن به سماع مشغول شد تا نه شبانه روز...» (مناقبالعارفین، ص487).[xviii]
- مولوی – به نقل افلاکی- در پاسخ اعتراض به علما، به علاقه مفرط وی به رباب، میگفت: «والله[xxiii]
ثم والله سر گورشان رباب خواهند زد». (مناقبالعارفین، ص562).
- روزی در مدرسه مبارک، تواجد نموده در سماع مست شده بود و تمامت جامها [= جامهها][xxiv]
به گویندگان[آوازه خوآنها] بخشیده با تای پیراهن، عریان رقص میکرد. از نگاه گره ازار [= شلوار - لُنگ] گشوده شد، همانا که حضرت چلبیحسامالدین چست [= چالاک] برجست و حضرت مولانا را در کنار گرفته، فرجی [= نوعی لباس] در [وی] پوشانید و به سماع شروع فرمود... (مناقبالعارفین، ص602).
- «... آن شب حضرتمولانا شورهای عظیم میکرد و نهرههای پیاپی میزد... همچنان حضرت [xxv]
مولانا بسوی چلبیحسامالدّین نگران [= نظاره گر] گشته، فرمود: بیا دین من، بیا ایمان من، بیا
جان من، بیا سلطان من. پادشاه حقیقی و حضرت چلبی نهرهها میزد و اشکها میریخت...» (مناقبالعارفین، ص100).
- تلبیسابلیس، ص248.[xxvi]
- ابنعربي، روحالقدسفیمعرفةالنفس، ص37.[xxvii]
- مناقبالعارفین، ص489.[xxviii]
- گزیدهغزلیّاتمولوی، 22، از ولدنامه، 112 [xxx]
- مناقبالعارفین، ص276 و 277[xxxi]
- این مرد از دانشمندان نامی زمان خود ... و فقیه کاملی بوده [است] (ر.ك: تعلیقاترسالهسپهسالار،[xxxii]
ص339)
- مناقبالعارفین، ص119، 469.[xxxiii]
- همان، ص415. از آن جهت که منصب قضا ویژه فقیهان است، فرد یادشده را جزء عالمان آوردیم.[xxxiv]
- کلیاتشمستبریزی، غزل شماره 1734. مولوی، در برخی موارد، در مقابل انتقاد دیگران [xxxvi]
بردباری و تحمّل لازم را نداشت و چه بسا با تندی و توهین و دشنام با آنان برخورد میکرد (هر چند از صوفیان و
هممسلکان وی بوده باشد). داستان شخصی که از مثنوی انتقاد کرده بود – گفته میشود از اصحاب صدرالدین
قونوی بوده است- و آن را از نکات دقیق فنّی خالی دانسته و غیر قابل قیاس با نوشتههای کسانی چون ابنعربی و
قونوی و... معرّفی کرده بود و متقابلاً جواب تند و دشنامآمیز مولوی... (که در مثنوی منعکس شده است)،
- کلیاتشمستبریزی، غزل شماره 683. البتّه مراد مولوی از این الفاظ، معناي مجازی و کنایی [xxxvii]
آن است؛ امّا با توجّه به سخنان دیگر و شیوه وی بعید نیست که معنای حقیقی را نیز اراده کرده باشد (از نوع معنای ظاهر و باطن).
- مجموعهمقالاتواشعارفروزانفر،ص 334-332. به نقل گزیده غزلیاتمولانا، ص53.[xxxviii]
- فرهنگاصطلاحاتادبی، ص173. از بعد دیگر نیز غزلیات مولوی شبیه مکتب «اکسپرسیونیسم»[xxxix]
است.اکسپرسیونیسم جهان را بیشتر از طریق عواطف و احساسات می نگرد... (همان، ص51).
- مجموعهمقالاتواشعارفروزانفر، ص334-332. به نقل گزیده غزلیات مولانا، ص53.[xl]
- گزیدهغزلیاتمولانا، ص53.[xli]
- رسالهسپهسالار، ص46[xlii]
- مقالاتشمس، ص306؛ مناقبالعارفین، ص673. [xlv]
- کلیاتشمستبریزی، غزل 1157.[xlvi]
- احیاءعلومالدین، ج2، ص269. [xlvii]
- فرهنگلغاتوتعبیراتواصطلاحاتعرفانی، ذيل ماده سماع.[xlviii]
- مولوی میسراید: یا رب یا رب به حق تسبیح رباب کش در تسبیح صد سؤال است و جواب [l]
- - شمستبریزی میسراید: ... تو برقص به خدا میرسی خط و تین و قد و صل.[li]
- اوردالاحباب، ص207.[liii]
- مناقبالعارفین، ص440.[liv]
- مناقبالعارفین، ص616، 617. رسالهسپهسالار، ص58. مولاناجلالالدین، ص99.[lv]
- بوستانسعدي، ص359.[lvi]
- روحالقدسفیمعرفةالنفس، ص34 به بعد.[lvii]
- ابنعربي، رسالهشاهد، ص4.[lviii]
- الفتوحاتالمکیه،ج1، ص 210 و 211 (نقل به معنی).[lix]
- روحالقدسفیمعرفةالنفس، ص37.[lxi]
- قدسیّه (کلماتبهاءالدیننقشبندي)، مقدمه ص 11. اما آیا نقشبندي مانند ابنعربی به تخطئه و مبارزه پیگیر [lxii]
با آن نیز میپرداخته است، موضع قابل بررسی است. برخی از پیروان وی نه تنها به نفی آن در طریقه خود و ترک عملی آن پرداختهاند.
- این اشعار در سماعنامههای فارسی و در حدیقةالحقیقه (تصحیح مدرسرضوی، ص 183 با مختصر [lxiii]
اختلافی) آمده است.
- سماعنامههای فارسی، ص205.[lxiv]
- معارفسلطانولد، ص28.[lxv]
- بحارالانوار، ج95، ص326.[lxvi]
- رجوع شود به شرحقیصری بر فصوص (قسمت شرحمقدمهفصوص) [lxix]
- در شرحفصوص مؤیّدالدّینجندی با اشاره به مقام ابنعربی میگوید: «و لکنَّه [= ابنعربی] [lxx]
رضیاللهعنه، محفوظٌ مَعصومٌ فِی أعْلَی دَرَجَاتِ الْحِفْظِ وَ الْعِصْمَةِ مِن مَبْدء أمْرِهِ وَ فَتْحِهِ» (ص 114). یعنی:
ابنعربی از آغاز عمر عرفانیش محفوظ [از خطا] و معصوم [از گناه] بوده است، آن هم در بالاترین درجات عصمت!!
- عهدعتیق، کتابتواریخایّام، باب سیزدهم، ط انجمن پخش کتب مقدسه در میان ملل، ص 646. [lxxii]
- همان، ص661 و 667.[lxxiv]
- تاریخشعروهنردرایران، ص35[lxxv]
- همان. موسیقیدرمانی، ترجمهعلیمحمدی، ص 38؛ دائرةالمعارفدانشبشر، ص167 و 168.[lxxvi]
- موسیقیدرمانی، ص 38. [lxxvii]
-عرفان، گنوستیسیزم، میستیسیزم، بخش دوم، ص76. [lxxviii]
-. فرهنگاصطلاحاتادبی، ص136.[lxxix]
- تاریخخانقاهدرایران، ص30 [lxxx]
- الفبایهیپنوتیزم، ترجمهجمالیان، پینوشتار، ص143؛ موسیقیدرمانی، ص36.[lxxxi]
- آدابالمریدین، ص144[lxxxiii]
- روحهایتسخیرذرشده، ص46[lxxxiv]
- الفبایهیپنوتیزم، تألیف ویلیاماسبی، ترجمهشیرینمولوی. [lxxxvi]
- موسیقیدرمانی، ص 37.[lxxxvii]
- تاریخشعروهنردرایران، ص73.[lxxxviii]
برگرفته: از مجله مکتب وحی
|