عـناوين اصلي
Skip Navigation Links
معرفي بزرگان صوفيه
تعريف تصوف
تاريخ پيدايش تصوف
فرق صوفيه
معرفي كتاب هاي رد صوفيه
عقايد و انحرافات صوفیه
اهل بيت عليهم السلام و تصوف
تعامل فلاسفه با صوفیه
صوفیه و استعمار
ريشه هاي غير اسلامي تصوف
نظر بزرگان در تصوف و عرفان
اخبار صوفيه
مقالات
مناسبت هاي اين ماه
عناوين خبري
امکانات سایت
اوقات شرعي
پرسش و پاسخ
گالری عکس
لينك هاي مفيد

 

 

پخش زنده حرم هاي معصومين عليهم السلام
 حضرت زهرا (س)
امام حسين عليه السلام

پخش زنده حرم امام رضا عليه السلام

سایت پژوهشی در مورد ابن عربی

 

میلاد یا سعادت سیده نساء العالمین، امّ ابیها، حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها را به محضر مقدّس امام زمان علیه السلام و تمام محبان حضرتش تبریک و تهنیت می گوییم.

 

همفر می نویسد:
آنچه وزارت مستعمرات انگلیس به هنگام اعزام به شرق به من توصیه نمود عبارت بوده از:
• گسترش همه جانبه مراکز درویش پروری همانند خاناقاه‌ها و تکثیر و انتشار رساله ها و کتابهایی که مردم عوام را به روی گرداندن از دنیا و مافیها، گوشه گیری و مردم گریزی سوق می دهد؛ مانند کتاب احیاء العلوم غزالی، مثنوی مولوی، و کتابهای محی الدین عربی.
دستهاي ناپيدا- خاطرات مستر همفر صفحه 64 نشر گلستان کوثر

 

 

 

 

سماع

سماع ار منظر دیگر

حجت الاسلام جعفر فاضل

  دلیل‌هایی که طرفداران سماع برای ارزش بخشیدن سماع مطرح کرده بودند، عقیم و ناتمام بود. چنان­که بارها یادآوری گردید، سماع‌گرایان ادّعا می‌کنند، سماع جایگاه بلند دارد و به تعبیر بعضی از آن‌ها، قرب­آفرینی آن به حدّی است که هیچ عبادتی به پایه آن نمی‌رسد[i] تا آن‌جا که مولوی (به نقل مناقب‌العارفین) و ابوسعید­ابوالخیر (به نقل اسرار­التوحید) آن را همسنگ نماز می‌دانستند![ii]

پیامبر صلَّی­الله­عليه­و­آله در حـجّـة‌الوداع[1]، می‌فرماید:

«يا اَيُّها النّاس! و الله! ما من شئ يُقرِّبکم اِلی الجَنَّه و يباعدکم عن النّار، اِلّا و قد اَمَرتکم به...».[iii]

یعنی: ای مردم! به خدا سوگند! هیچ چیز [از عوامل تعالی و تقرّب­آور]، که شما را به بهشت نزدیک می­کند، و از آتش [دوزخ] دور نگاه می­دارد، نبوده است مگر آن­که [آن را بیان کرده­ام] و دستور آن را به شما داده­ام.

  حدیث­های دیگر نیز (با سند­های معتبر وصحیح) در همین زمینه وارد شده است.[iv] کنون این سؤال اساسی مطرح ‌مي‌گردد که اگر آن­چه موافقان سماع در مورد فضائل و مناقب آن، فراوان گفته­اند درست است، پس چرا اسلام، آن را به عنوان یک امر عبادی و تقرّب‌آور مطرح نکرده است؟! چرا پیامبر اسلام و ائمّه­اهل­بیت عليهم­السَّلام خود هرگز اهل سماع نبوده­اند؟ آیا نادیده گرفتن چنین موضوع مهمی که به تعبیر روزبهان­بَقْلي­شیرازی، می­توان با آن، یک روزه راه هزار­سال عبادت را بروید، به معنی دریغ کردن گوهری گرانبها از امّت اسلام در طول تاریخ نیست؟

  این که گفته شد، رسم سماع موسیقی و رقص­مقدس در زمان ظهور اسلام (و مدتی بعد از آن) مطرح نبوده و به همین دلیل در متون دینی سخنی از آن نرفته است، توجیه قابل قبولی نیست. برنامه‌هایی از قبیل سماع در میان ملت‌ها و مکتب‌ها کم و بیش وجود داشته است. در یونان، جشن‌های مذهبی (دیثی رامب) با موسیقی و رقص همراه بوده است[v] در هند، موسیقی جزء اعمال مذهبی و عبادت برخی اقوام بود[2]. عرب‌های جاهلی نیز به گفته قرآن- مراسم حج و دعا خود را با کف زدن و سوت کشیدن انجام می‌دادند[3].

  بنابراین، با وجود صوفی- عارفان سماع‌گر و با وجود برنامه سماع در عصر امامان (از امام­نهم و دهم به بعد)، بسیار به­جا و شایسته بود که ائمّه عليهمالسَّلام از نوآوری و ابتکار سماع‌گرایان (در فرض درستی عمل آن‌ها) استقبال می­کردند، در حالی که با مراجعه به منابع حدیثی و تاریخی به یقین در­می‌يابیم که مورد تأیید ائمّه عليهم‌السّلام واقع نگردیده و از آن استقبال ننموده‌اند. در این‌جا، به عنوان نمونه، یک روایت نقل می‌‌شود:

  « مقدّس­اردبیلی از شیخ­مفید و از محمد­بن­الحسین نقل می‌کند که گفته است: من و امام­هادی­عليه‌السّلام در مسجد­پیامبر بودیم، سپس عده ای از اصحاب­امام، از جمله ابوهاشم­جعفری که جایگاه خاصّی نزد امام داشت، وارد شدند. بعد از آن گروهی از صوفیّه داخل مسجد شدند و در گوشه‌ای دایره‌وار نشستند و مشغول [ذکر و] گفتن لا­اله­الا­الله شدند. در این حال، امام­هادی فرمود: «به اینها توجه نکنید، آنها هم­پیمانان شیطان و ویران­کنندگان ارکان دین هستند... (تا آن‌جا که می‌فرماید:) ذکر و ورد آن‌ها رقص و دست‌زدن و آواز غنایی است. از آنان پیروی نمی‌کنند مگر سفیهان...»[vi]

     به دلیل سیره زلال امامان عليهم‌السَّلام و به دلیل موضع‌گیری‌های روشن آن‌ها در برابر تصوّف، شیعیان تا قرن‌ها بعد از پیدایش سماع، از نزدیک‌شدن و یا تأیید و توجیه برنامه­هایی چون سماع خودداری کردند، بلکه همواره آن را علامت اختصاصی اهل­سنّت (با گرایش صوفیانه) می‌دانستند تنها بعد از گذشت چندین قرن است که با رخنه تصوّف در شیعه (قرن ششم به بعد) و به تقلید از صوفیان اهل سنّت، سماع نیز به جامعه شیعه به صورت محدود - راه پیدا می‌کند[4].

 

نگاه سوّم: عناصر سماع

  جهت‌گیری آیات و روایات در رابطه با عناصر تشکیل‌دهنده سماع (شعر و موسیقی و رقص)، ما را قانع می­کند که به کارگیری سماع، چون شیوه­ای برای عبادت، امری نامقبول است.

  در میان عناصر سماع، چیزی که از همه سالم‌تر و بی‌گفت‌وگو تر است، «شعر» مي‌باشد. امّا اسلام برای شعر، چارچوب و شرایط خاصی (از نظر کمّی و کیفی) قائل است. زیاده‌روی و افراط در شعر و غرق‌شدن در شعر و شاعری مورد پسند و تأیید نیست. چون شعر ماهیّتی احساسی دارد و طبعاً حاکمیّت عقل و اندیشه در زیر فشار احساس و هیجان روحی ضعیف و کمرنگ می­گردد، در روایات محدودیّت‌هایی برای آن قائل شده است.

  امام­صادق عليه‌السَّلام فرمود پیامبر صلَّی­الله­عليه­و­آله فرموده است: اگر درون کسی از زَرداب زخم پر شود، بهتر است از این که آن را از شعر لبریز نماید.[5] در روایت دیگر امام­صادق عليه‌السَّلام می­فرماید:

«تکره رواية الشعر للصائم و المحرم و فی الحرم و فی يوم الجمعه و ان يروی بالليل...»:[vii] يعني: شعرخواندن برای شخص روزه‌دار و کسی که در حال اِحرام حج است و در حرم، و  در روز جمعه، مکروه است و [همچنین] شعر خواندن در شب [مکروه است] .

  موسیقی نيز به عنوان يكي از عناصر سماع، در اسلام به هیچ روی جنبه قداست و عبادیّت ندارد. اسلام با عرضه فرهنگی عمیق، تفکّری به پیروان خود بخشید که موسیقی لهوی و غیرلهوی جاذبه خود را نزد آن‌ها از دست داد. حتی موسیقی رزمی هم، که در جنگهای آن زمان معمول بود و دشمنان اسلام نیز در جبهه خود علیه مسلمانان به کار می­گرفتند، مسلمانان از آن استفاده نمی­کردند.

  حرکت موزون بدنی نيز از جمله عناصر سماع مي­باشد. برخی، به قصد توجیه رقص صوفیانه، آن را برآیند «وَجْد» می­دانند. اما این که گفته شد رقص صوفیانه و از روی اضطرار از روی سماع‌گر سر­می­زند، توجیه قابل قبولی نیست. آیا می‌توان پذيرفت همه شرکت‌کنندگان از روی اضطرار و بی‌خودی به حرکت و رقص و وَجْد می­آمدند؟! آیا حرکت موزون بدنی با همین وصف و ویژگی- در سیره و سنّت پیامبر و امامان عليهم‌السَّلام و تربیت‌شدگان آن‌ها متداول بوده است؟! اگر سماع و وَجْد امری مطلوب و درست بود و نشان عرفان و عروج و روح تلقّی می­شد، دست كم يك مورد از آن در سيره و سنّت پيامبر و امامان يافت مي‌شد.

 

مولوی و سماع

  به هنگام مطالعه و بررسی حیات سماعی مولوی و همچنین شمس­تبریزی، با پدیده‌های شـگفت‌آوری روبرو مـی­شویم که باور کردن آن‌ها تا حدودی مشکل است: سماع در کوچه و بازار، در مدرسه، در میهمانی، در قصر امیران، در جشن عروسی، در تشییع جنازه مردگان و... همچنین ستایش‌های اغراق‌آمیز درباره سماع، که توحید و... است و نوای چنگ، وحی ناطق و قرآن پارسی[6]... است.

بخشی از آن‌ها نه تنها سخنان شطح‌آمیز بر زبان راندند که زندگانی آن‌ها نیز خود،(شطح عملی) بود. احمد­نوری از صوفیان سده سوم بر اثر شنیدن شعری از شب تا صبح با پای برهنه در نیزاری (با چوب‌های تیز و برنده) می­دوید در حالی که خون از پایش می­ریخت شعر مذکور را تکرار می­کرد و چند روز بعد بر اثر همین حادثه جان سپرد.[viii]

  محیی‌الدین­عربی، درباره توکلِ استاد خود ابومدین­مغربی می­گوید: «استاد ما به طور کلّی دست از کسب و کار کشیده بود و همواره در جای خود می­نشست و منتظر رسیدن روزی از جانب خدا می­شد. وی هر هدیه و کمکی را از هرکس قبول می­کرد».[ix] 

  بایزید از طلایه‌داران مکتب تصوّف که برخی از او به سلطان­العارفین تعبیر می­کنند، در جواب این پرسش که «چرا شب نماز نمی‌گزاری؟»، می‌گفت: «من گرد ملکوت می­گردم و هر کجا افتاده­ای است، دست او را می­گیرم».[7] همچنین: «بایزید را گفتند: فردای قیامت خلایق تحت لوای [= پرچم] محمّد باشند، گفت: به خداییِ خدای! که لوای محمّد زیادت باشد، که پیغمبران و خلایق در تحت لوای من باشند».[8]

مولوی، ستاره سماع

  جلال‌الدین­رومی یکی از شخصیّت‌های افراطی و پر حرص در عرصه سماع است. وی در این راه از هر فرصت و موقعیّت برای برپایی بساط سماع استفاده می­کرد: شب[x]، روز، خانه، مدرسه[xi]، کوچه، بازار[xii]، حمام[xiii]، بیابان[xiv]، عروسی، عزا[xv]، وقت نماز[xvi] و... برای او فرق نمی­کرد!

  سلطان­ولد فرزند و شاهد گویای حالات مولوی- وضعیّت مولوی را بعد از فراق شمس­تبریزی چنین به تصویر می‌کشد:

       یک نَفَس بی‌سماع و رقص نبود             روز و شب لحظه­ای نمی­آسود...

  سماع در تصوّف سابقه چند صد ساله داشت، اما ملاّی­رومی چنان معرکه­هایی از ساز و آواز و پابازی در قونیه برپا می­کرد که تاریخ صوفی‌گری کمتر به یاد داشت![xvii]

  مولوی در انرژی جنبشی و حرص و ولع سیرنشدنی وی به سماع، از استاد خویش شمس­تبریزی نیز پیشی گرفته بود. گاهی تا یک هفته[xviii] و یک­ماه[xix]، سماع مولوی ادامه می­یافت. آوازه‌خوانی تنها (همراه با رقص)، اشتهای مولوی را سیر نمی­کرد، طبل،[xx] نی،[xxi]دایره به ویژه رباب (شبیه تنبور) باید تا مرغ جان وی در آسمان تصوّف به پرواز در آید. او کشته و مرده رباب[xxii]بود، برای آن شعر می­گفت و غزل می‌سرایید، تعظیم و تقدیسش می­کرد، با آنان که به رباب بی‌حرمتی می­کردند، ستیزه و تندی می­کرد[xxiii]. چنان در سماع و چرخ و رقص غرق می­شد که گاهی تنها لباس او از بدنش بیرون می‌آمد و وی متوجّه نمی­شد![xxiv] پای بر زمین می­کوبید و نعره­ها می­زد، گاه حسام­الدّین را در آغوش می­کشید و مغازله‌گرانه می­گفت: بیا دین من! بیا ایمان من! بیا جان من! بیا سلطان من![xxv]

            بزم درویشی باز

  بسیاری از مشایخ تصوّف تأکید داشتند، سماع بر عوام حرام است.[xxvi] حتی برخی از آن‌ها، چون «ابی­السّعود­بغدادی»، تأکید می­کردند که نوصوفی‌ها را در محفل سماع راه ندهند[xxvii] اما محفل سماع و بساط ساز و آواز و رقص مولوی، باز و عام بود[9].

  صاحب مناقب‌العارفین می­نویسد: «روزی علم­الدّین­قیصر [از امیران و ثروتمندان قونیّه] سماعي عظیم بر پا کرده بود و تمامت اُمَـرا و کـُبَـرا و علما و فقرا حاضر بودند. حضرت­مولانا شوری عظیم کرده [و از سر وَجْد و شوریدگی] هر چه پوشیده بود به قوّالان بخشید، و همچنان عریان رقص می­کرد».[xxviii]

سماع، رقیب عبادت و نماز

  نماز، رفیع‌ترین قلّه بندگی و پر معنی‌ترین واژه عبادی است. نماز، نور چشم پیامبر و حلقة اتّصال عبد و ربّ است.

  سماع از دیدگاه مولوی و گروهی از همفکران وی ، جایگاهی همانند نماز دارد! در مناقب‌العارفین آمده است: «روزی در بندگیِ  مولانا رُباب می­زدند و مولانا ذوق‌ها می­کرد. از ناگاه، عزیزی در آمد که نماز دیگر می­گویند. [مولوی] لحظه­ای تن زد و فرمود که: نی، نی! آن ، نماز دیگر، این نماز دیگر، هر دو داعیان حقّند، یکی [= اذان و نماز]، ظاهر را به خدمت می­خواهد و این دیگر [= سماع]، باطن را به محبت و معرفت حق دعوت می­کند».[xxix]

     سلطان­ولد، فرزند ارشد و پیرو مولوی نیز، در کوششی مقلّدانه سعی می­کند سماع را همسنگ نماز معرفی کند. وی ادّعا می­کند: «انبیاء توّجه و رویکرد به خدا را در قالب نماز به مردم رساندند، اما اولیاي (صوفیه) آن نماز حقیقی را در صورت سماع... به عالمیان رساندند». آیا این، تحمیل سلیقه شخصی بر اسلام و نادیده گرفتن عمدی فرهنگ عبادتی اسلام نیست؟!

     نمونه­ای دیگر از بدل­سازی برای «عبادت»، تشیع جنازه­ها با ساز و آواز و طبل و رباب بود. سلطان­ولد می‌گوید:

  شیخ فرمود در جنازه من                 دُهُل آرید و کوس با دف­زن

  تا بدانند که اولیای خدا                      شاد خندان روند سوی لقا

 این چنین مرگ با سماع خوش است       چون رفیقش نگار خوب کش است[xxx]

سماع زنانه

     پدیده شگفت‌تری از سماع مولوی برپایی «سماع زنانه» با حضور و توسط مولوی است! در این مراسم (يعني مراسم  سماع صوفیانه - زنانه)، مولوی خود ستاره اصلی رقص و وجد عرفانی است و زنان که برخی از آن‌ها از شاهزادگان و اشراف هستند- بر گرد او پروانه‌وار حلقه می­زنند و بعد از ایراد سخنانی توسّط مولوی، مراسم چرخ و رقص با خوانندگی کنیزکان خواننده و نوازنده درباری آغاز می‌شود و تا نیمه­های شب ادامه می­یابد. اينك متن یکی از گزارش­های «سماع زنانه» مولوی براي آگاهي بيشتر از موضوع درج مي‌شود:

     «از کـُمَّلِ [= بـزرگان] اصحاب مـنقول است که: هـر شب آدینه، مجموعه خواتین اَکابر [= همسران بزرگان] قونیه پیش خاتون [= همسر] امین­الدّین­میکائیل، که نایب خاص سلطان بود، جمع می­آمدند و لابه‌ها[10] می‌کردند که البته [از] حضرت خداوندگار [= مولوی]، [برای برپایی مراسم سماع] دعوت کند. چه، حضرتش را بدان خاتون آخرت، از حد بیرون التفات و عنایت‌ها بود و او را شيخ خواتین می­گفت. و چون آن جماعت [= زنان] جمع شدندی... بعد از نمازعشاء، حضرت مولانا، بی‌زحمت [= بی‌مزاحمت و] تنها و تنها [= به تنهایی] پیش ایشان رفتی و در میانه ایشان [= زنان] نشسته، هَمَشان [= همه آنـها] گرد آن قُطب [= مولوی] حلقه گشتندی و بر او گشتندی... و حضرتش در میان گل و گلاب غرق عرق گشته تا نصف­اللیل به معانی و اسرار و نصایح مشغول شدی. آخرالامر کنیزکان گوینده [= آوازه‌خوان] و دفّافانِ [= دایره‌زنان] نادِر و نای‌زنان [= نی زنان]، از [گروه] زنان، [به خوانندگی و نوازندگی] سرآغاز کردندی و حضرت مولانا به سماع شروع فرمودی و آن جماعت به حالی می­شدند که سر از پا و کلاه از سر ندانستندی...» (مناقب­العارفین، ص490). کتاب مولانا­جلال­الدّین نیز این داستان را نقل کرده است. مورد دیگر از سماع زنانه، برپایی سماع در خانه مریده، «نظام­خاتون» است که در همان مدرک آمده است (مناقب­العارفین، ص 601).

     البته برپایی سماع با حضور زنان در میان صوفیه، کم و بیش وجود داشته است. علاءالدّوله­سمنانی در «چهل­مجلس» (ص، 258) و دیگران اشاره­هایی به این مطلب دارند. در مفتاح­الجنّات آمده است:«... و وقت باشد که مستورات [= زنان] نیز درآرند برخی به نظاره و برخی خود دعوی کنند که ما عین کاریم و مردان و و زنان به هم در یک خانه آیند و خود را محرم یکدیگر دانند...(مقدمه­مفتاح­الجنّات، ص 44)».

     اوردالاحباب از قول یکی از مشایخ تصوّف می­نویسد: « من که ابوطالب­ام، مروان قاضی را دریافتم، او را کنیزکان بودند مُغَنّيَه [= آوازه خوان] که به جهت اهل تصوّف آماده داشته بود، هر وقت اهل تصوف را جمع کردی و سماع دادي.

مولوي و عشق به «سماع» تا پايان عمر

     عشق به سماع تا واپسین لحظات عمر مولوی ادامه یافت و به جای خواندن قرآن در حال احتضار کار به ساز و آواز رسید. یکی از مولوی شناسان[11] می­نویسد: «عشق به سماع هرگز وی را تا پایان عمر ترک نکرد حتی «در روز آخرین» عمر هم، آن گونه که افلاکی از قول حسام­الدّین نقل می­کند، قوّالان [= خوانندگان] در بالین وی به آواز و سماع مشغول بودند».

گستاخی مریدان

  مریدان مولوی، به حمایت بی‌دریغ حکمرانان سلجوقی، برخوردهای توهین‌آمیز نسبت به معترضان و منتقدان به سماع داشتند. اخی­احمد، از صوفیان سرشناس و معترض به سماع‌گرایی مولوی، اظهار می‌داشت: من تعداد زیادی (و به تعبیر خودش، یک خروار) کتاب خوانده­ام، ولی اِباحت[12] سماع در آن ندیده­ام. یکی از مریدان مولوی به نام علاءالدّین­ثریانوس- که اوّل مسیحی بود در جواب او با تمسخر گفت: شما خروار (خر گونه يا مانند خر) کتاب خوانده­اید؛ از این رو اِباحت سماع را در آن ندیده­اید! خدا را شکر که ما عیسی‌وار خوانده­ایم و به سرّ آن رسیده­ایم![xxxi]

  برخی از مریدان مولوی می­گفتند: هرکس می­گوید این سماع حرام است، حرام‌زاده است[13]! حتّی صوفیانی چون محمّد­غزّالی و ابوسرّاج­طوسی که به کارگیری برخی ابزار موسیقی مانند نی، کوبه و... را حرام می­دانند نیز، مشمول این حکم هستند.

بازتاب سماع مولوی در قونیه

  برنامه‌های اِفراطی مولوی مخالفت‌هاي وسیعی را از سوی گروه‌های مختلف مردم      برمی‌انگیخت. حتّی شمار بسياري از صوفیان و مشایخ آن‌ها نیز در این جبهه ضدّ سماع حضور داشتند و برخی شعرهای دفاع­آمیز مولوی، نشان‌دهنده حجم وسیع این اعتراض‌ها است.

  بديع‌الزّمان­فروزانفر، مولوی‌شناس معاصر، در مورد تغییر موضع مولوی و روی آوردن او به شعر و سماع و موسیقی می‌نویسد: «اهل قونیه و اَکابر زُهّاد و عُلَما هم از تغییر روش مولانا خشمگین شدند».

  دانشمند معروف و نویسنده کتاب‌های متعدد (از جمله کتاب مشهور مطالع­الانوار)، قاضی­سراج­الدّين­اُرموی[14]. سیّد­شرف­الدّین، عالم سرشناس قونیه[xxxii]، که مبارزه سخت و پیگیری بر ضدّ مولوی به راه انداخته بود.[xxxiii] فرزند تاج­الدّین­وزیر، که معین­الدین پروانه حاکم قدرتمند روم- قصد داشت او را به سمت قضا منصوب کند.[xxxiv] از صوفیان نیز، تعدادی مخالف مولوی بودند که از جمله آن‌ها اخی­احمد از سرشناسان قونیه بود.[xxxv]

واکنش مولوی در برابر اعتراض‌ها

  مولوي نوعاً در برابر انتقادات جواب روشن، قانع‌کننده و منطقی نمی‌داد و گاهی به تحقیر و توهین بسنده می‌كرد[15]. وی در گرماگرم سماع می‌چرخید و می­گفت:

سماع گرم کن و خاطر خران کم جو          که جان جان سماعی و رونق ایام[xxxvi]

سماع، موسیقی و... در تشیيع جنازه مولوی

  عشق مولوی به سماع نه تنها حیات و زندگی وی را با آن پیوند زده بود، بلکه مرگ و تشییع جنازه و مرقد و مدفن وی را نیز عرصه ساز و آواز و رقص ساخته بود! در طول تاریخ، مقبره مولوی همیشه عرصه ساز و آواز و رقص درویشی بوده است. وی در غزل  پُرشوری می‌سراید:

اگـر بـر گور من آیـی زیارت                تـو را خـرپـشـتـه‌ام رقصان نماید                          ميا بی دف به گور من بـرادر                کـه در بـزم خـدا غمگین نـشـاید[xxxvii]

 

سماع و دیوان­شمس

  عمده‌ترین اثر مولوی، یکی کتاب مثنوی است که بیش از بیست و پنج هزار بیت دارد، دومین اثر مولوی، دیوان وي معروف به دیوان­شمس­تبریزی است. این دیوان پر حجم که بخش اصلی آن را غزل تشکیل می‌دهد، بیش از چهل هزار بیت دارد[16]. غرق شدن در شعر و شاعری، آینه دیگری است که ویژگی شخصیّتی مولوی را نشان می‌دهد. غزلیّات مولوی با ترکیبی از وزن‌های شعری آهنگین (رقص آواز)، موسیقی کلمات، مضمون‌هایی پر احساس و تخلی و... خواننده را در زیر امواج شدیدی از عواطف، هیجان و شوریدگی قرار می‌دهد. حرص شدید مولوی به سماع، تنها از طریق این سروده‌های آتشین، ضربی و رقص آور می‌توانست اشباع شود:

باده بده باده بده وز خودمان یاد مده         روز نشاطست و طرب بر منشین داد مده

آمده‌ام مست لقا کشته شمشیر فنا                گر نه چنینم تو مرا هیچ دل شاد مده...

دیوان­شمس، یا جُنگ موسیقی شعر

  به گفته برخی صاحب‌نظران، مولوی حدود پنجاه وزن را در دیوان به کار گرفته است.[xxxviii] حتّی وزن‌هایی که در عُرف عروضیان و شعرشناسان، اوزان نامطبوع شناخته شده است، مولوی حالت شادی و رقصی به آن‌ها داده است، بدین ترتیب آن‌ها برای شعر مقامی مشابه و هم‌شأن با موسیقی قائل بودند.[xxxix] فروزانفر می‌گوید: «هیچ‌یک از شعرای ما این اندازه نمی‌تواند وَجْد و حال و شور در خواننده ایجاد کند که مولانا کرده است و از این جهت، غزلیّات امتیاز دارد».[xl]جلال‌الدّين همایی از صاحب‌نظران و مولوي­شناسان معاصر -  می‌نویسد:« در اکثر غزلیّاتش بحور و اوزانی از قبیل هَزَج و رَجَز به کار رفته است که با حالت رقص و سماع و دف و کف... مناسب است».[xli]

  موسیقی‌گرایی غزلیات مولوی ناشی از چند عامل است:

·     گرایش عشقی و عاطفی مولوی، این واقعیّتی است که از مباحث گذشته روشن گردیده است.

·     سرایش شعر در حال سماع، وی بسیاری از غزلیات خود را در حال سماع و رقص سروده است. سپهسالار شاگرد چهل­ساله مولوی- نیز تأکید می‌کند که: «اکثر کلمات طیّبات ایشان، در حالت سُکر بیان آمده است».[xlii]

سماع از دیدگاه شمس­تبريزي

  آن‌کس که مولوی را از مسجد، مدرسه، درس، وعظ، کتاب و خطابه، به عرصه شعر، سماع، ترانه و رقص درویشی کشاند، شمس­تبریزی بود[xliii] از این رو شناخت دیدگاه شمس در زمینه سماع، ما را در شناخت هر چه بیشتر اندیشه سماع‌گرایانه مولوی کمک می‌کند. شمس­تبریزی بسیاری از صوفیان را به برخی گفته‌ها و مواضعشان، به باد انتقاد می‌گیرد، کسانی چون: محیی‌الدین­ابن­عربی، اوحدالدّین­کرمانی، حلّاج، بایزید، عین‌القضات­همدانی، قشیری و حتی جنید­بغدادی و... را هدف حملات تیز خود قرار می‌دهد، و چلّه­نشینی تصوّف را شدیداً محکوم می‌کند و آن را سنّتی غیر اسلامی می‌شمارد...، لیکن خود دیدگاهی افراطی و تند درباره سماع دارد. وی ادّعا می‌کند که سماع برای اهل حال، فریضه و واجب و حیات‌بخش است[xliv]  البته جای این پرسش است که چگونه اسلام با داشتن فرهنگ غنی عبادتی اصلاً اعتنایی به آن ننموده است، بلکه موضعی منفی در برابر آن گرفته است؟! شمس­تبریزی دلیل روشنی برای ادّعای مکرر خود نیاورده است. وی موسیقی را تا حدّ وحی ناطق پاک و نوای چَنگ را تا حد قرآن پارسی بالا می‌برد[xlv]  شمس­تبریزی ادّعا می‌کند که سماع مولوی (و امثال او) آن‌قدر پُر برکت و سازنده است که اگر مریدان مولوی ترک وظایف شرعی کنند و خود را به انواع گناهان آلوده سازند، «سماع و رقص درویشی مولوی» آن‌ها را از غضب و عذاب نجات خواهد داد!

سؤالی چند از مولوی و شمس و...

 مولوی می‌سراید:

پس غذای عاشقان آمد سماع                           تا در و باشد خیال اجتماع

و:

هر که او را سماع مست نکرد                      منکرش دان اگر چه کرد اقرار[xlvi]

  سری­سقطی از مشایخ کهن صوفیه- می‌گوید: قلوب اهل محبت در وقت سماع، در طرب آید[xlvii].

  و امّا در مورد جنبه دیگر سماع، یعنی  رفع ملالت و خستگی ناشی از ریاضت (که آن هم در واقع، ریشه در شورانگیزی و حال‌آوری سماع دارد)، در شرح تعرّف آمده است: «متقدّمان [از صوفیّه] نفس را بسیار قهر کردند و چندان ریاضت دادند که از کار فرو ماند و برای تقویت نفس، چیزی طلب کردند و دو بیتی سماع می­کردند...»[xlviii] خواجه­انصاری: «بنده، سماع کند تا وقت وی خوش گردد».[xlix]

موارد نقض سماع

  جمال‌گرایی (شاهد بازی): یکی از عواملی که به گفته برخی از صوفیان صفای باطن و وجد و حال و عشق می‌آفریند، تماشای صورت‌های زیبا (شاهد بازی) است. البتّه آن کس که از نغمه نی، تسبیح حق می‌شنود[l]و از رقص و پای‌بازی، به عرش خدا و بزم فرشتگان[li] می‌رسد، باید از حُسن رُخ خوبان[17] (که همه مایه ناز است)، به حقیقت، که در بند مجاز است[lii] برسد. عبدالرّحمن­جامی می‌سراید:

خـوبـــــی روی و خــوبـی آواز                  می­برد هر یک به تنهایی دل

چون شود هر دو جمع در یک جا                کار صاحبدلان شود مشکل

  از این رو برخی از سماع‌گرایان و برنامه‌پردازان سماع (روزبهان­شیرازی) گفته‌اند: قوّال و خواننده در مجلس سماع- باید زیبا و خوش صورت باشد.[liii]

یاد است سماعی که در او شاهد نیست       خاکش بر سر هر که نه شاهد باز است[18]

  مولوی در مورد اوحدالدّین­کرمانی که روش عشقی و شاهد بازی او معروف است، با اشاره به شیوه ناپسند وی، می‌گوید: «شیخ­اوحدالدّین، در عالم میراث بد گذاشت...».[liv] امّا آیا اوحدالدّین حق ندارد متقابلاً از مولوی سؤال کند: آیا برپایی سماع ساز و آواز و رقص در تشییع جنازه اموات به جای تلاوت قرآن، ذکر و دعا میراث پسندیده و اسلامی بود که توسّط مولوی در عالم گذاشته شد؟!

  شمس­تبریزی به دیدار اوحدالدّین­کرمانی و وضع و حال او را جویا شد، از او می‌پرسد: در چیستی؟ اوحدالدین در پاسخ می‌گوید: «ماه را در تشت تماشا می‌کنم!»  (یعنی جلوه­ حق را در جمال خوب‌رویان می‌بینم)، شمس از روی طعنه و اعتراض به وی می‌گوید: «اگر بر گردن دُمبل نداری، چرا در آسمانش نمی‌بینی؟!»[lv]

  اعتراض شمس به کرمانی نیز درست و بجاست. امّا آیا کرمانی حق ندارد به سوی شمس برگردد و از او بپرسد: تو از ساز و آواز و موسیقی چه می­طلبی؟ قاعدتاً شمس در پاسخ مدّعی می‌شود: از نوای موسیقی، وحی ناطق پاک می‌شنوم، آیا اوحدالدّین حق ندارد متقابلاً (چون شمس به طعنه) بگوید: «اگر ریگ در کفش نداری، چرا قرآنش نمی‌شنوی؟!»[19]

  در واقع، اگر ما محور سلوک و عرفان را تصوّف مستانه قرار بدهیم و شوق عابدانه را نادیده بینگاریم و نظام عبادتی سلوکی اسلام را (به بهانه­های گوناگون)، کمرنگ و خنثی کنیم، نه تنها سماع، که شاهد بازی و مواد مخدّر و حتی مسکرات نیز در این قاموس جایی خواهد داشت (چنان که همه این‌ها کم و بیش در میان صوفیّه وجود داشته است)[20].

متأسّفانه تاریخ تصوّف از اواخر سده سوم با پدیده انحرافی جمال‌پرستی کم و بیش همراه بوده است. سعدی می‌سراید:

گروهـی نـشینند با خـوش پسر                      کـه پـاکبـازیـم و صـاحـب نـظـر

ز مـن پُـرس فــرسـوده روزگـار               کـه بر سفره حسرت خورد روزگار

سر گاو عصّار از آن در کَـهْ است              که از كُنجدش ریسمان کوتَهْ است[lvi]

آن کس که جلوه حق را کوته‌نظرانه تنها در روی شاهدان و خوب‌رویان جست و جو می‌کند، نه تنها عارف نیست که کج فکر است در غل و زنجیر ظاهر و دام شیطانی صورت گرفتار شده است[21].

صوفیان مخالف سماع

  ابن­عربی، در موارد مختلف از کتاب‌ها و رساله‌های خود موضع سماع را مطرح کرده است و در بسیاری از موارد موضع شدیدی در برابر آن گرفته است. در کتاب فتوحات­مکّیّه و همچنین، در رساله­روح­القدس[lvii] و رساله­شاهد[lviii] نیز مطرح کرده است.  به طور کلی عقیده ابن‌عربی در باب سماع این است که آن‌چه به عنوان سماع در میان صوفی متداول است، پدیده‌ای «ضد عرفان» و ناسازگار با مقام و روح عرفان است. سلوک و عرفان و شناخت حق، وقار و طمأنینه و مانند آن می‌آورد، نه جست و خیز و پای بازی و رفتار سبک! به عقیده وی، انفعال و شور و حالی که بر اثر شنیدن نغمه ها و آوازها پدید می‌آمد ریشه نفسانی دارد و این «خود طبیعی» و نفسانی است که به ابتهاج و جست و خیز در می‌آید، نه «خود معنوی» و الاهی (از این رو برخی حیوانات نیز دارای این حس هستند). بنابراین، علاقه و دلبستگی به سماع نشانه کاستی، نقص و «نفس گرایی» سالک و ناشی از انگیزه­های غیر الاهی و  به گونه­ای وسوسه شیطان است. این سماع طبیعی (= نفسانی) است که انسان را به حرکت و جست و خیز وا می­آورد! وی تصریح می­کند: «حرکت دوْری و هیمان[22] و تَخَبُّط[23] کار دیوانگان است».[lix]

  ابن­عربي در فتوحات به درستی این نکته را خاطر نشان می­کند که: هیچ شنیده نشده است پیامبران به هنگام نزول وحی جست و خیز و اعمالی از این قبیل انجام دهند[24].

  صاحب فتوحات با اشاره به این­که قرائت قرآن برای آن­ها چندان لذت­بخش و شور آفرین نیست، لیکن شعر و آواز، آن­ها را به شور و هیجان می­آورد به گونه­ای که به ساعت­ها رقاصی می­پردازند... می­گوید: بعد از مراسم پر هیاهوی سماع، به یکدیگر به خاطر اعمال خود تهنیت می­گوییم، در حالی که فرشتگان و ملأاعلی به ما، به خاطر از دست دادن دین و عقل خود تسلیت می­گویند!

  وي در رساله­شاهد[lx] نیز نظر خود را به صورت خلاصه و صریح چنین بیان می­کند: «رقص و پایکوبی لایق حضرت حق نیست؛ شهود حق متوقّف بر هیبت است و هیبت موجب سکون و آرامش انسان می­شود، نه حرکت و جنبش. حرکت، برکت مادی می­آورد و سکون، برکت الاهی». وی در ادامه تأکید می­کند: «هر کس (در سماع) حرکت و جست و خیز کند و مدّعی شود که: خدا را شهود کردم و خدا من را به خودم نمود، پس او دروغ­گو است!»[25]

  ابن­عربی در کتاب معرفة­النفس می­نويسد: «هر یک از مشایخ که به سماع گرایش داشته­اند و در محفل سماع شرکت می­کرده­اند، از دو حال خارج نیست: یا پيش از رسیدن به مرحله کمال و تمکین دست به این کار می­زده­اند، که در این صورت از دیدگاه ما سماع بر آن­ها حرام بوده است، یا آن­که بعد از وصول به کمال در محفل سماع حضور می­یافته­اند. چنین افرادی در حال سماع (فقط) از مرتبه عرفانی خود تنزل کرده­اند و انگیزه و عامل اصلی آن التذاذ و کامیابی نفسانی بوده است. وی در عین حال خاطر نشان می­کند که این توجیه در صورتی است که کم و گهگاه در محل سماع حاضر می­شدند، اما اگر زیاد به سماع گوش می­داده­اند هر چند از مشایخ و کاملین بوده­اند- پس بدانند که از جانب خدا مطرود شده­اند و دلبستگی و مداومت آن­ها بر سماع در واقع عقوبتی است که خدا به خاطر گناهی که انجام داده­اند در حقّ آن­ها روا داشته است. چنین فردی، شور و حالی که در وقت سماع پیدا می­کند، در غیر وقت سماع به او دست نمی­دهد! باید این فرد به حال خود گریه کند و در نفس خویش به مطالعه و جست و جو بپردازد، تا گناهی را که باعث گرایش وی به سماع شده است، بیابد و از آن توبه کند». ابن­عربی کلام خود را با این دعا خاتمه می­بخشد: «خدا ما و شما را از کسانی که گوش شنوا برای سماع دارند، قرار ندهاد».[lxi] بهاءالدین نقشبندي در مورد سماع می­گوید: «در طریقه ما سماع نیست».[lxii] سنایی اشعاری در نکوهش « سماع بارگی» دارد:

      مجلس روح جای بی­گوشی است              اندر آن­جا سماع خاموشی است

                  طبـع را از غـنـا مـگـردان شـاد               کـه غـنـا جز زنــا نـیـارد یـاد[lxiii]

     یکی دیگر از مخالفان سماع که معاصر سنایی است و در عصر خود از موقعیّت و نفوذ قابل توجّهی برخوردار بوده و جامی از او به بزرگی یاد می­کند، احمد­جام است. وی بی­پروا در برابر این موج سابقه­دار می­ایستد و بر این سنّت نادرست صوفیان می­تازد و آن را انحراف و حرکتی ضد دیني معرّفی می­کند. به ویژه بر این نکته تأکید می­کند که سماع، اثر و نشانه­ای در سنّت و سیرت پیامبر صلَّی­الله­عليه­و­آله ندارد و آن­چه اسلام و پیامبر به عنوان برنامه عبادت و تقرّب به حق معرّفی کرده است اموری چون: ذکر، دعا، قرائت قرآن و مانند آن است. او می­گوید: «پس ای ناجوانمردان بی­دیانت! زُلف و خال و سیم بَر[26] و بادام چشم و لاله رُخ، بر [= در] راه خدای چه ماند؟! ... مکنید ای مسلمانان! و بدانید که دزدان، دین خدا را زیر و زبر کردند و این قوم مُداهنان [= سازشکاران] با ایشان یار گشتند تا دین و کار دین را مشوّش کنند!»[lxiv]

  شماری از صوفیان که خود نیز از اهل سماع بوده­اند ولی موضعی معتدل و میانه دارند و با اوحدالدین­کرمانی، شمس­تبریزی، مولوی و... موافق نیستند.

  مستملی­بخاری (د.434) در شرح­تعرّف تصریح می­کند که سماع، نیاز و غذای ضعیفان و ناتوانان است، وارستگان و کاملان، خود در مشاهده حق مستغرق هستند و هرگز نیازمند چیزهایی مانند سماع نیستند.

  هجویری یکی از مشایخ تصوّف و از نویسندگان کهن آن­ها است. وی در کتاب کشف­المحجوب، که یکی از قدیمی­ترین منابع فارسی در زمینه تصوّف است، بر این مطلب که سماع شایسته عرفان و کاملان نیست، تأکید می­ورزد.

آخرین دفاع

  تنوّع راه سلوک (تنوّع مطلق، تنوّع معین)، در منطق سلوک، آن­چه که هدف و غایت اصلی سالک و رهرو است و برای رسیدن به آن تمام همّت و تلاش خود را به پای آن  می­ریزد، شکستن نفس و رهایی از خویش و به دنبال آن پیوستن و استغراق در حق است؛ بنابر این عقیده، چگونگی وسیله و راه چندان مهم نیست، بلکه انگیزه و هدف رهرو اهمّيت دارد[27].

  صاحب­ اورادالاحباب در باب اختلاف­المسالک می­نويسد: «راه­ها بسیار و مختلف است اما مقصد و مقصود یکی است و اختلاف و طرق سبب اختلاف احوال و مقامات سالکان است... طایفه­ای سلوک طریق عبادت می­کنند... طایفه­ای سلوک طریق ریاضت و...». سلطان­ولد در مورد سماع می­گوید: « برای کسی که از هوا و هوس رسته، هر چیز که ایجاد کند و قرب آورد، اولی آن است که آن ورزد».[lxv]

  سلوک سالکان می­تواند در چارچوب معیّنی تنوّع داشته باشد، امّا این که راه سلوک را حتّی فراتر از ادیان و شرایع الاهی بدانیم، یک انحراف و در واقع سخنی ضدّ سلوک است. سنّت الاهی در آفرینش، بر اساس علل، اسباب و ضوابط است. هر پدیده­ای، علّت خاصّ خود را دارد و هر علّتی، معلول ویژه خود را. همان­طور که در قلمرو ماده، اتّفاق و بی­علّتی معنا و مورد ندارد، در امور معنوی نیز نظام علّی و معلولی و ضوابط حکمفرما است.

  بر اساس همان رابطه علّی و معلولی، رسیدن به قُرب الاهی، که هدف و غایت اصلی است، راه و ابزار و وسایل خاص خود را می­طلبد. بنابراین، تنها هدف درست داشتن، برای رسیدن به مقصد کافی نیست، بلکه بینشی ابزار­شناس باید تا به خواست و کمک خدا به مطلوب رسید و به جای کعبه، سر از ترکستان در نیاورد. در اسلام بدعت مورد لعن و نفرین خدا و پیامبر صلَّی­الله­عليه­و­آله و اولیاي خدا واقع شده است. امام­صادق عليه­السَّلام ، آن هنگام که به یکی از اصحاب خاص خود به نام عبدالله­بن­سنان دعایی را تعلیم می­داد و می­فرمود: بگو «يا الله يا رحمن يا رحيم، يا مُقلِّبَ­القُلوب، ثبِّت قَلبی عَلی دِينِک» عبدالله­سنان به جای این که بگوید: «يا مقلِّبَ الْقُلوب» گفت: «يا مقلبَّ القلوب و الأبصار...»، در این هنگام امام عليه­السَّلام فرمود: «هر چند خدا مُقَلِّبَ الْقُلوُبِ وَ الأبْصَار است، ولی همان­طور که من گفتم دعا را بخوان»[lxvi] (یعنی بگو: «يا مُقَلِّبَ الْقُلوُبِ» بدون اضافه کردن کلمه «الأبْصَار»).

  حال که روشن شد اعمال ظاهری رابطه­ای عمیق و اساسی با امور معنوی دارد، طبعاً کسی شایستگی شناخت ابزار و طریق صحیح را دارد که بر اسرار و رموز آفرینش و ابعاد پیچیده، گسترده و تو در توی آدمي آگاه باشد. چنین آگاهی و معرفت وسیع، تنها در انحصار ذات اقدس­الاهی است که: « ألاَ يَعلَمُ مَن خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ»[lxvii] آیا آن کس که [جهان] را آفرید، [اسرار] آن را نمی­داند؟! در حالی­که او لطیف و آگاه است و کسانی که به خواست الاهی بر اسرار و رموز آگاهی دارند که: « ولا يظهر علی غيبه احداً إلاَّ مَنِ ارتَضَی من رَسوُل»[lxviii] و [خدا] کسی را بر غیب خود مشرف نمی­گرداند، مگر کسانی که مورد رضایت و پسند [حق] هستند، از فرستاده­ای (اهل­بیت­عصمت­و­طهارت).

  ممکن است گفته شود: سالک در طی منازل و مقامات معنوی به مرحله­ای می­رسد که احکام شرعی بر او آشکار می­گردد. بنابراین نظریّه، صوفیانِ کامل می­توانند بر حقایق و امور باطنی و پنهانی واقف شوند و ابزار، عوامل و راه­های رسیدن به حق را  بدون شک و تردید و بدون دخالت وَهْم و خیال و تصرّف شیطان بشناسند و به دیگران معرّفی کنند. مولوی با اشاره به فناي سالک، ادّعا می­کند که سخن صوفيی چون بایزید در واقع سخن خداست و همانند پیامبران به او وحی شده است:

کان دعای شیخ نی چون هر دعاست                 فانی است و گفتِ او گفتِ خداست

  بنابراین نظریّه، سماع چون از طرف بسیاری صوفیان به عنوان ابزار پر قدرت تعالی روح معرّفی شده است و آن­ها کسانی هستند که بر غیب و امور باطنی شهود و اطّلاع دارند، سخن آن­ها درست و در حق دیگران حجّت است! ابن­عربی در موارد متعدّدی از آثار خود، از جمله در رسالة­الانوار و همچنین در نامه خود به عالم، متكلّم و مفسّر معاصرش فخرالدّين­رازی، بر همین نکته تأکید کرده است. وی می­گوید: «صوفیانِ کامل، علوم و معارف خود را مستقیم از خدا دریافت می­کنند».

     کسانی چون داود­قیصری[lxix]و مؤیّدالدّین­جندی در شرح خود بر فصوص، تصریح  می­کنند که ابن­عربی بدون تردید معصوم و منزّه از هرگونه گناه، خطا و اشتباه (حتّی اشتباه سَهْوی) بوده است[lxx] آمار مکاشفه­هایی که در نادرست بودن آن شکی نیست، به اندازه­ای است که بازگویی آن­ها خود کتاب مفصلی می­طلبد.

  قهرمانان مکاشفه در تاریخ تصوّف، نظیر: جنید­بغدادی، عبدالقادر­گیلانی، محیی الدّین­عربی و... کشف و شهودهای واضح­البطلان و غیر قابل باوری را ارائه داده­اند که ادّعای «غیب‌دانی» آن­ها را زیر سؤال می­برد.[28] با وجود این نوع مکاشفه­ها چگونه می­توان باور کرد که با طی منازل و مقامات، آن­چنان که مطرح کرده و جدول­بندی کرده­اند، به مرحله­ای می­توان رسید که باطن و ریشه تمام احکام و معارف اسلام بر سالک آشکار گردد و برای توجیه و تأیید و ارزشمندی سماع بر آن اعتماد کرد؟! به علاوه موضوع سماع نیز مخالفانی سرسخت در میان صوفیان دارد و چنان که اشاره شد برخی به استناد کشف و شهود خود، آن را ضد عرفان و شیطانی و انحرافی قلمداد کرده­اند.

  سماع ریشه غیر اسلامی دارد و نمونه­هایی از آن را در برخی ادیان و مکاتب مشاهده می­کنیم. قرآن در مورد عرب­های جاهلی و برنامه­های دینی آن­ها می­فرماید: «وَ مَا کَانَ صَلاَتـُهُمْ عِنْدَالْبَيْتِ إلاَّ مُکَاءً وَ تَصْدِيَة فَذوُقوُا الْعَذَابَ بِمَاکُنْتُمْ تَکْفُروُنَ»[lxxi] یعنی: نماز آن­ها نزد خانه [خدا] جز دست زدن و صفیر [= سوت، صدا و...] نبود؛ پس بچشید عذاب را به سبب آن­چه کفر می­ورزیدید.

  در عهد­عتیق (در کتاب اول تاریخ ایّام، باب سیزدهم) با اشاره به انتقال تابوت خدا از قریه یعاریم، توسط داوود و بنی­اسرائیل به شهر داوود، آمده است: «داوود و تمامی بنی­اسرائیل با سرود و برط و عود و دف و سنج و کُرنا، به قوّت تمام به حضور خدا  وجد می­نمودند.[lxxii] در باب پانزدهم (از همین کتاب) می­گوید: «چون تابوت عهد خدا وارد شهر داود می­شد، میکال دختر شاؤل، از پنجره نگریست و داود پادشاه را دید که رقص و وجد می­نماید»[lxxiii] در باب بیست و پنجم نيز می­گوید: «داوود و سرداران لشکر، بعضی از پسران آساف و همایون و یدوتون را، به جهت خدمت جدا ساختند تا با بربط و عود و سنج، نبوّت نمایند».[lxxiv]

  برخی از آيین­های هندی نیز کم و بیش با رقص و آواز سروکار دارند؛ به طوری که اوهلی می­نویسد: هندی­ها، شیوا [یکی از خدایان] را مظهر نظام کوسمیک می­دانند که با رقص و آواز، این نظام را ارائه می­دهد و خدایان دیگر نیز با رقص و آواز رابطه نزدیک داشته­اند.[lxxv] رقص بهاراتانا در اَزمنه قدیم، در هنر پرستش در معابد هند جنوبی اجرا می­شده... و تا امروز مانده است. این رقص، پر نشاط و پر جذبه و آهنگین است.[lxxvi]

  یکی از الهه­های مردم یونان آپولو بود که هم خدای موسیقی و هم خدای طبّ بود.[lxxvii] ویلوبی درباره آیین دیونیزوس در یونان می­نویسد: «رقص مقدّس به افتخار دیونیزوس معمولاً شب و در نور مشعل­ها انجام می­شد. پایکوبی، شبیه رقص دراویش، در نوای موسیقی خاصّ تحریک‌کننده­ای آغاز و کم کم به حال و خَلْسه و جَذْبه دچار می­شدند... همه این شرکت­کنندگان تصوّر می­کردند با اجرای این آداب خدا را در وجود خود خواهند یافت».[lxxviii]دیثی­رامب یا رقص جهنده، مراسم آواز و رقص شوریده و دیوانه­واری است که در جشنواره مذهبی یونانیان کهن به افتخار دیونوس خدا برگزار می­شده است.[lxxix] برخی حکمای یونان به ویژه افلاطون- به موسیقی و شعر صبغه تربیتی و عرفانی داده­اند. افلاطون معتقد بوده است که نغمه­های موزون، یادگار دوران خوش گذشته است و انسان را به یاد عالم ملکوت می­اندازد.

  مردم ایران باستان نیز در نیایش و مناجات، به میترای سه­گانه توجّه داشتند... و با رقص­هایی که از حرکات سالانه و روزانه آفتاب بود جشن مقدس را به انتها              می­رسانیدند.[lxxx]

  خرافات و موهومات در فرهنگ و ادیان مردمان بدوی فراوان است. از جمله در میان قبایل نیمه وحشی استرالیا، آفریقا، آمریکا (آلاسکا) و... نمونه­هایی از رقص و موسیقی، که به آن جنبه دینی بخشیده­اند، فراوان به چشم می­خورد[lxxxi] گفته می­شود: در میان اسکیموهای آلاسکا، رقص خاصی وجود دارد که در این رقص، رقّاصان با شور و هیجان بسیار به سرعت می­رقصند. در نتیجه رقّاصان به وجد و شور آمده و به خلسه یا حالاتی شبیه به هیپنوتیزم فرو می­روند.[lxxxii]

روان­شناسی سماع

  باید دید از نظر روان­شناختی آن­چه صوفی را شیفته و فریفته سماع کرده، چیست؟ سماع آمیزه­ای از شعر، آواز، موسیقی، رقص(خاص) است که با عواطف انسان سروکار دارد. وجود احساس، عاطفه، ذوق و قریحه در آدمی هرگز نشانه نقص و ضعف وی نیست. احساس و عاطفه، انواع و مظاهر گوناگون دارد: دوستی، دشمنی، هیجان، نگرانی، ترس و... نمونه­هایی از آن هستند، که هر کدام به جای خود نیکو است[29]. اما مطلبی که در رابطه با بُعد احساس و عاطفه بسیار اهمیت دارد و شرط سودمندی و کمال­آفرینی آن مي­شود، دو چیز است:

-­ هدفی که هنر در راه آن به کار گرفته می­شود.

-­ میزان و درجه تحریک احساس (همچنین نوع محرک).

  تشدید و تهییج عواطف، بدون رعایت اعتدال و ظوابط، نه تنها سودمند و تکامل آفرین نیست که ممکن است گمراه­کننده حتّی در قلمرو سلوک- نیز باشد. بسیاری از نیروها و ظرفیّت­های آدمي بر اثر تحریک و تهییج احساس افزایش می­یابد، امّا همه این­ها باید تحت مدیریّت عقل و با رعایت شرایط و ضوابط صورت گیرد. یکی از پیامدهای زیان­بار تحریک اِفراطی احساس، تضعیف کارایی و داوری عقل است. زیرا تحریک شدید احساس به وسیله عواملی چون سماع آفاتی در پی دارد که ممکن است حتّی سالک را به لغزش و انحراف بکشاند. حتّی تلقین­پذیری و توهّم، دو اثر از پیامدهای متعدّد سماع است. خلأ عقل راه را بر خرافات و انحرافات فکر باز مي­کند. اسلام هر عاملی که فعالیّت و حضور عقل را ضعیف و کمرنگ کند، نادرست و مردود می­داند، خواه از جمله عوامل مستی­آور باشد، یا از جمله موادّ مخدر و یا عوامل هنری. با نگاهی به آیات و روایات، جایگاه قدسی و رفیع عقل به وضوح مشاهده می­شود.

     اشتباهات بسياری که در سخنان و مکاشفه­های صوفیان دیده می­شود، نتیجه       بی­اعتنایی به عقل و محروم ساختن خود از رهنمودهای آن می­باشد. عارف ممکن است به مرحله­ای برسد که دست عقل از آن کوتاه باشد، امّا هرگز نباید دریافت­های وی با معرف روشن اخلاقی متضاد و متناقض باشد. برای رسیدن به قضاوتی درست باید با بررسی انواع مراسم سماع و شناخت پیامدها و آثار روانی آن به ارزیابی و داوری نشست. نوشته­های متعدّدی نیز به همین موضوع پرداخته­اند، که از جمله آن­ها کتاب روح­های تسخیر شده، تألیف دکتر­ویلیام­سارجنت است.

  صاحب اورادالاحباب می­نویسد: «هر عنصری را در سماع حَظّی است که به هر نوعی در مرد تصرّف می­کند: گاهی به گریه، گاهی به فریاد، و گاهی در دست زدن، و گاهی در رقص، و گاهی بی­هوشی آرَد».[lxxxiii] هجويري نيز در کشف المحجوب، پیامدهای سماع و وجد را گونه­گون معرّفی می­کند: «یا زفیر یا نفیر، و یا انین یا حنین، و یا عیش و یا طپش...».

  پیآمدهای سماع صوفی - به استناد سخنان خود آن­ها- می­توان به طور خلاصه این چنین بیان کرد: حالت سبکی و سرخوشی، گریه، خنده، فریاد، سخنان و صداهای غیر متعارف (به تعبیر مناقب­الصوفیه: زبان در ولوله آید)، رفتار و حرکت­های نامتعادل[30] (لباس دریدن، تلوتلو خوردن و به تعبیر برخی از آن­ها، اضطراب)، جمود عضلانی ( و به تعبیر مؤلّف الانسان­الکامل: کژی اعضاء) و غش و بیهوشی.[31]

  مراسم سماع در غیر مسلمانان نیز همین پيآمدها را در پی دارد. مؤلّف کتاب الفبای­هیپنوتیزم می­نویسد: « مراسم [خلسه و نشئه] آفریقایی، اصولاً با رقصیدن، طبل زدن و سرود خواندن آغاز می­شود».

     دکتر­سارجنت، در گزارشی از مراسم قبیله­ای در کشور کنیا می­نویسد: «در کنیا ما شاهد برگزاری مراسمی بودیم که هدف آن خارج کردن نوعی از ارواح به نام  په­پو از بدن بود. در یکی از مراسم قبیله­ای گروه زیادی از طبّال­ها دیوانه­وار به نواختن آهنگ­های رقص مشغول بودند و مراسم رقص هم بسیار تند و خسته کننده بود. و بالاخره در مرحله کولاپس به زمین افتاند».[lxxxiv]

آیین ماکومبا در برزیل طرفداران و پیروان زیادی دارد. در این تشریفات مجموعه طبل­ها و انبوه زنان و مردانی که در حلقه­هایی می­رقصیدند، چشمگیر بود. و کم کم شمار بسياري از افراد، به اصطلاح، کالبدشان توسط خدایان زن و مرد تسخیر شده یا تصرّف می­شد. در جریان این مراسم تقریباً تمام افراد به حالت خلسه فرو رفتند و بالاخره به حالت کولاپس به زمین افتادند.[lxxxv]

نویسنده، مراسم متعددی از مسیحیان در آمریکای مرکزی و جنوبی (ترینیداد، جامائیکا، هائیتی و...) نقل می­کند. در این مراسم با به صدا در آمدن طبل­ها، افراد شروع به انجام رقص کردند. « در میان سرخ­پوستان جلگه نشین، رقصی موسوم به رقص خورشید متداول است که شباهت زیادی به اعمال صوفیان ایران دارد».[lxxxvi]

در کشو هند نیز، برنامه موسیقی، سرود و رقص برای رسیدن به حالت عروج روحی و وحدت با خدا، یا خدایان در معابد اجرا می­شده است.[lxxxvii]

  پیآمد فیزیولوژیک سماع عبارت است از: حرکت­های نامتعادل (تلوتلو خوردن، به زمین افتادن و...)، افعال ناهنجار (لباس دریدن، چنگ زدن، فریاد و نعره کشیدن و...)، ارزش و رعشه، جمود عضلانی (کاتالپتیک)، گریه و خنده و... .

  برخي از عوارض روانی «سماع» عبارت است از: تلقین­پذیری، تخیّل و توهّم. نتایج و پیامدهای سماع منحصر به فرقه­ها و گروه­هایی که دارای آیین و اعتقاد خاصّی هستند، نیست[32]؛ بل حتّی کسانی که چندان اعتقاد و پایبندی به مذهبی ندارند و اصولاً برنامه آن­ها، برنامه دینی و مذهبی نیست، نیز ممکن است دچار برخی از این عوارض بشوند. شايد از همین رو است که «لوتر» گفته است: « موسیقی، در تخدیر اعصاب [گاه] از مواد مخدّر هم قوی­تر است».[lxxxviii]

  آن­چه اهل سماع به عنوان دستاوردها و برکات عرفانی اين پديده برشمرده­اند، بیشتر بازتاب‌های سایکولوژیک موسیقی و مانند آن است. اگر حالت «وَجْد­» و بی­خودی ناشی از فهم و درک و شهود است، پس چرا سماعیان در غیر وقت سماع به این حالت نمی­رسند، مؤیّد آن این است که فرقه­ها افکاری انحرافی و شرک­آلود و حتّی با فرهنگی وحشی همین حالت­ها و عوارضی که صوفیان از خود بروز می­دهند، آن­ها نیز در سماع خود تجربه و لمس می­کنند.

  این که صوفیان سماع­گر بر روی مهارت نوازنده و خواننده تأکید کرده­اند (و حتّی برخی از آن­ها چون مولوی خوانندگان و نوازندگان حرفه­ای استخدام می­کرده­اند)، و هم مشرکان آفریقا و آمریکا حسّاسیّت خاصی روی طَبّالان و دایره­زنان نشان داده­اند، آیا حکایت از نقش «روانی» موسیقی (با قطع نظر از انديشه­ها و آراي آن­ها) ندارد؟

  خاصیّت برون­فکنی فشارهای روحی به وسیله وَجْد، خَلْسه و هیپنوتیزم، واقعیّتي است که از سوي برخی صاحب­­نظران و متخصّصان مورد تأييد قرار گرفته است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



[1]  - شیعه و سنی این خطبه را نقل کرده‌اند.

-[2]  داستان «کریشنا» و نی نواختن او در کتاب «ادیان و­مکتبهای­فلسفی­هند» (270 تا 274) آمده است.

-[3]  وَ ما کانَ دُعائَهُم عِندَ البَيتِ اِلّامُکاءاً وَ تَصديه فَذوقوا العَذابَ بِما کُنتُم تَکفُرون.

-[4]  این در حالی است که دانشمندان شیعه بسیاری از روشها و مطالبی که درست و صحیح تشخیص می­داده اند و در راستای تعالیم اهل­بیت قرار می گرفت، از اهل­سنت اقتباس کرده­اند، نظیر برخی مباحث کلامی، اصولی، ادبی و... هر چند علمای­شیعه خود بنیانگذار بسیاری از علوم اسلامی بوده­اند. برای توضیح بیشتر به کتاب «تأسیس­الشیعه­الکرام لعلوم­الاسلام» مراجعه شود.

-[5]  عن محمد­بن­مروان قال: کنت قاعداً عند ابی­عبد الله عليهم­السلام-  انا و معروف­بن­خرّبوذ و کان ینشدنی الشعر و انشد و یسألنی و اسأله، و ابوعبدالله یسمع. فقال ابوعبدالله عليه­السّلام-  : اِنَّ رسول الله صلی­الله عليه­و­آله- قال: لئن یمتلیء جوف الرجل قیحاً خیر له من ان تملیء شعرا. فقال معروف: انّما یعنی بذلک یقول الشعر، فقال: ویلک! او، ویحک! قد قال ذلک رسول­الله صلی­الله عليه و آله (وسائل­الشیعه، کتاب­الصلاة، ابواب صلاة­جمعه، باب 51، حدیث 3).

[6] - تعبیر اخیر از شمس­تبریزی است. توضیح و مدرک بقیه مطلب خواهد آمد.

[7] - تذکرة­الاولیاء، تصحیح­استعلامی، 198. «ابوسعید­ابوالخیر» -از صوفی- نیز می­گوید: در اوایل، اهل طاعت بودم و بر جاده شریعت می­رفتم، اما پس از آن از ادای فرائض نیز باز ماندم. وقتی از وی سبب پرسیدند، گفت: هر چه بیشتر طاعت ورزیدم باز طاعت بیشتر از من می­خواست، آخر گفتم: خدایا! ملکان [= پادشاهان] چون بنده­ای پیر شد آزادش می­کنند و من اکنون پیر گشته­ام، آزادم کن! ندا آمد که: ای لقمان! ترا آزاد کردیم! (دنباله­جستجو­در­تصوف­ایران، 43. بدون شک این ندا از شیطان بوده است زیرا چنین ندایی به هیچ یک از انبیاء و اولیای واقعی نرسیده است بلکه حقیقت عکس آن بوده است.)

[8] - همان، 1، ص157. هر چند برخی از شطحیات صوفی توجیه­هایی بر مبنای تصوف و عرفان دارد، اما برخی از آنها قابل توجیه نیست. از جمله آنها سخن مذکور (لوای من از لوای محمد زیادت باشد) از بایزید است. زیرا توجیه و ـ تأویلی که در این رابطه می­توان مطرح کرد این است که سخن بایزید ناظر به مرحله فناء وی است، در آن مرحله شخص فانی می­شود و هویت فردی او در حق مستغرق می­گردد و جز حق چیزی باقی نمی­ماند، پس بازگشت مطلب به این است که لوای خدا از لوای محمد وسیعتر است.

[9] - بسیاری از مطالبی که در بخش سماع مولوی نقل شده، از کتاب مناقب‌العارفین، که یکی از مریدان نزدیک به عصر مولوی نگاشته است، نقل کرده­ایم. این کتاب هر چند از دقّت و امانت لازم برخوردار نیست و سرشار از اغراق گویی و تسامح‌گرایی است و از این جهت نمی‌توان روی یک یک داستان‌های وی اعتماد کرد، اما بخش عمده­ای از مطالب وی اجمالاً از سوی منابع دیگر چون رساله­سپهسالار (که از تساهل کمتری برخوردار است) و اشعار فرزند مولوی (سلطان­ولد) و... تأیید می‌شود.

[10] - لابه‌ها = التماس‌ها

[11] - عبدالباقی­گولپینارلی در کتاب مولانا­جلال­الدّین.

- [12]  اِباحت = جايز بودن

[13] - بنا به­قول مناقب­العارفین: در اوخر عمر، چون مولوی بساط سماع برپا می­کرد، یکی از مریدهای معروف مولوی به نام شمس­الدّین­ماردینی- طبلک بر فرق سر گذاشته و می­گفت: حقّا حقّا که تسبیح می­گوید، هر کس می­گوید این سماع حرام است، «حرام‌زاده» است.

[14] - وی در قرن­هفتم و در شهر قونیه می‌زیسته و از موقعیّت ممتازی برخوردار بوده است. سراج‌الدّین در اکثر علوم صاحب‌نظر و دارای تألیفاتي در این زمینه می‌باشد. البته افلاکی- چنانکه شیوه اوست- سعی می‌کند او و سایر مخالفان را در نهایت (و بعد از مخالفت اوّلیّه) موافق و مرید جلوه دهد.

[15] - دلیل‌هایی که گهگاه مولوی برای تقدیس سماع بیان کرده، در بخش بعدی مورد بررسی قرار خواهد گرفت.

[16] - در تعداد غزلهای مولوی اختلاف نظر است، ولی نظر مشهور این است که بیش از چهل بیت بوده است.

[17] - تعبیرها از فخرالدین­عراقی، صوفی عشقی و شاهدگرای قرن هفتم است، که آن را طی غزلی بیان کرده و تفصیل آن خواهد آمد.

[18] - دو بیت مذکور، از سعدی است.

[19] - آیا باز کرمانی نمی­تواند بپرسد: از «پای بازی» و رقص و ورجه ورجه کردن چه می جویی؟! شمس (قاعدتاً) در پاسخ ادعا می کند: به وسیله رقص به حق می­رسم (همانطور که در مقالات گفته است) آیا اوحدالدین در جواب نمی­تواند بگوید: اگر مرض نداری، چرا با نماز و حج و... به ملکوتش نمی­رسی؟!

[20] - توضیح این موارد، در بخش­های بعدی خواهد آمد.

[21] - اوحدالدین کرمانی دست کم در مورد خود و هم مسلکانش چه بجا گفته است: : عالم صورت است و ما در صوریم (بهتر بود بگوید: در دام صوریم).

[22] -هیمان: رفتار و حرکت ناآگاهانه و ندانسته، حیرت زدگی.

[23] - تخبّط: بیراهه رفتن، شیطان­زدگی (دیوانه کردن شیطان، انسان را).

[24] - در این­جا ممکن است کسی (بر مذاق تصوف) اشکال کند که حالت سکون و وقار انبیاء ناشی از بلندی مقام و عرفانی و ظرفیت عظیم روحی آن­ها است. زیرا آن‌ها به مقام «صحو» رسیده اند در حالی که دیگران ممکن است در مقام فنا و «سُکر» باشند. جواب این است همان­طور که پيش­تر اشاره شد، حالت­های معنوی شاگردان و تربیت­شدگان معصومین عليهم­السَّلام نیز چنین بوده است، آن­ها اهل جَست‌وخیز و رقص و پای بازی نبوده­اند در حالی که ظرفیّت­های روحی آن­ها متفاوت بوده و از کامل تا متوسّط و مبتدی در میانشان وجود داشته است.

[25] - ادّعای همیشگی و مکرّر سماعیان. شمس­تبریزی (چنان که گذشت) می‌گفت:« تو برقص! به خدا می­رسی!!»

[26] - سیمین­ بَر: سیمین تَن.

[27] - این منطق با منطق کمونیست­ها یکی است، آن­ها می­گویند: هدف وسیله را توجیه می­کند.

[28] - به عنوان نمونه: نگرش فقهی ابن­عربی در کتاب­های خود به ویژه در کتاب فتوحات نوعاً بر محور فقه اهل­سنت دور می­زند و جز در مواردی خاص که تـأسّی از روش صوفیّه است- از محدوده فقهی مذاهب متداول اهل­سنت فراتر نمی­رود. همین طور صوفیان دیگر چون: جنید­بغدادی، غزالی، گیلانی، مولوی، شمس­تبریزی و...

  بسیاری از آراي فقهی و غیر فقهی ابن­عربی با مبانی مسلَّم معارف اهل­بیت ناسازگار است. از باب مثال: کتاب الفتوحات­المکیه ابن­عربی، که دائرةالمعارف تصوّف شناخته می­شود و مجموعه عظیمی از مکاشفه­های وی را در خود جای داده است، با یک مکاشفه مهم (از دیدگاه مؤلف) آغاز و با مکاشفه مهم دیگر پایان می­پذیرد که هر دو قابل توجّه و تأمل برانگیز است. ابن­عربی در مکاشفه نخستین، که به خاطر ارزش و اهمیت آن (از دیدگاه مؤلف) آن را در میان خطبه اول کتاب جای داده (و معمولاً در نوشته­های انتقادی از ابن­عربی  به آن اشاره می-شود)، از معراج بزرگ و شگفت خود خبر می­دهد، معراجی که تا جایگاه بلند رسول­الله صلَّی­الله­عليه­و­آله اوج می­گیرد و بر محفل انس آن حضرت با خداوند وارد می­شود. نکته شگفت­آمیز در این داستان آن است که عمر و ابوبکر در این محفل انس الاهی، جایگاهی بلند و رفیع و ویژه دارند و همواره همدوش و همراه با رسول الله صلَّی­الله­عليه­و­آله حضور خود را به رخ دیگران می­کشند. شرح گوشه­ای از اين محفل ملکوتی، چنین است:« رسول­­خدا را دیدم در حالی که پیامبران پیش روی او حاضر بودند و اُمّت وی و فرشتگان بر گرد او حلقه زده بودند. ابوبکر در طرف راست و عمر در طرف چپ پیامبر جای داشتند ... [حتّی] عثمان نیز در رَداي حیا خود حضور داشت».

  ابن­عربی، بعد از ذکر دعای: ربّنا لا تؤاخذنا... (که همان آیات آخر سوره بقره است) . می­گوید: این همان دعایی است که من در عالم خواب در سال 599ق- از رسول خدا شنیدم [و یاد گرفتم]. آن حضرت این دعا را، بعد از آن که شخصی کتاب صحیح­بخاری را بر وی قرائت می­کرد و پایان می­یافت، بر زبان جاری می­کرد.

  ابن­عربی اضافه می­کند: در این رؤیای عرفانی، من از رسول­خدا یک «مسأله فقهی» (در مورد طلاق) سؤال کردم و پرسیدم: اگر شخصی همسر خود را، در یک مجلس و با یک لفظ، سه طلاقه کند، چه صورت دارد؟   

  پیامبر­صلَّی­الله­عليه­و­آله در پاسخ (به زعم ابن­عربی و بر خلاف مذهب اهل­بیت عليهم­السَّلام)، فرمود: سه طلاق واقع شده است (و در نتیجه طلاق­دهنده نمی­تواند مجدّداً زن را به عقد خود درآورد مگر بعد از محلّل).

  ابن­عربی می­گوید: به رسول­خدا گفتم: برخی از اهل علم اعتقاد دارند که این نوع طلاق در حکم یک طلاق است (نه بیشتر). رسول­خدا صلَّی­الله­عليه­و­آله در پاسخ فرمود: آن­ها بر طبق ادلّه­ای که به دستشان رسیده، حکم کرده­اند و درست عمل کرده­اند.

  ابن­عربی در این­جا اضافه می­کند: از بیان پیامبر این نکته را دریافتم که عقیده اکثر اهل­سنت، مبنی بر این که فتوای همه مجتهدان درست و مطابق واقع است (مصوّبه) هر چند آراي آن­ها متّضاد باشد، مورد تأیید پیامبر است (نظریّه­ای که مخالف مبانی شیعه است).

  ابن­عربی در ادامه می­گوید: به رسول­الله صلَّی­الله­عليه­و­آله عرض کردم: می­خواهم در این مسأله، تنها نظر [فقهی] شما را بدانم، پیامبر در پاسخ فرمود: سه طلاق در یک مجلس، حکم سه طلاق مستقل را دارد (باز هم بر خلاف مذهب اهل­بیت عليهم­السَّلام).

  چنان که ملاحظه می­کنید، ابن­عربی، در مکاشفه به سه اصل: اعتقادی، اصولی(اصول فقه) و فقهی می­رسد که قطعاً باطل و نادرست و بر خلاف مذهب اهل­بیت عليهم­السَّلام است. این در حالی است که ابن­عربی یکی از بزرگترین و تاریخ­سازترین شخصیت­ها در تاریخ تصوّف است (و نکات و دقایقی که در فتوحات­مكيه آورده، در هیچ منبع دیگری با این کیفیّت و کمّیّت دیده نمی­شود) و به گفته شاگردان و شارحان افکار وی، تمام منازل و مقامات تصوّف را به سرعت طی کرده و به مقام تسکین و بلوغ عرفانی و مرحله صَحو بعد المَحو و الفرق الثانی و سیر بالحق فی الخلق و فناء فی الحق و بقاء بالحق و مقام جمع­الجمع رسیده است. تا آن­جا که (همان طور که گذشت) کسانی چون داود­قیصری و مؤیّدالدین­جندی در شرح مقدمه فصوص­الحكم - در یک ادّعای نادرست و شتابزده، که خامی و غلوّ و اغراق در آن هویدا است وی را حائز مرتبه عصمت معرّفی کرده­اند که از نوع گناه و انحراف و حتّی اشتباه سهوی پاک و منزَّه است.

[29] - به استثنای احساس­هایی چون: حسادت، بخل و...

[30] - گاهی هم حرکت­های متعادل (مثل چرخ زدن و کف زدن) از خود بروز می­دهند.

[31] - برخی آثار دیگر نیز وجود دارد که در بحث­های بعدی به آن اشاره خواهد شد.

[32] - و همین موضوع نشان می­دهد که سماع ربطی به عرفان و حقیقت ندارد.



- سماع­در­تصوف، ص263.[i]

- ارزش­میراث­صوفیه، ص69.[ii]

- کافی، ج2،ص74. بحار­الانوار، ج­70، ص96، ط بیروت. شرح­نهج البلاغه­ابن­ابی­الحدید به نقل بحار،ج 20، ص127. [iii]

الامتاع،  ص221 و 222.

- فرهنگ­اصطلاحات­ادبی، ص136.[iv]

- الاثنی­عشریه، ص29. با توجه به آنچه گفته شد، روشن می­شود که نمی­توان ادعا کرد که اگر موسیقی و [v]

رقص لهوی نباشد، مشمول عمومات ادله استحباب ذکرو آنچه که به قصد تقر­ب به حق انجام می­شود، است.

- در این مورد به کتاب «تبصرة الانام» تألیف سید­مرتضی­رازی، که از علما کهن شیعه است، مراجعه کنید [vi]

(ص 127)

 

- تهذیب، 4، ص195[vii]

- اللمع، ص363؛ احیاء­علوم­الدین، ج2، ص291.[viii]

- نفحات­الانس، ج1، ص97. در مورد ستایش ابن­عربی از ابومدین به فتوحات [ix]

ج1، ص288 و 318 مراجعه شود.

- مناقب­العارفین، ص471.[x]

- همان، ص471، 557 و 216.[xi]

- همان، ص­356. [xii]

- همان، ص294.[xiii]

- همان، ص436. [xiv]

- همان، ص231 و 233.[xv]

- همان، ص395.[xvi]

- مناقب­العارفین، ص89، مولوی با هیجان و حرارت خاصی می­چرخید و می­رقصید و می­گفت:[xvii]

چو بهشت جمله خوبان، شب و روز پای کوبان            سر و آستین فشانان، ز نشاط بی‌قراران                           (همان، غزل شماره 2849)

           ما میوه­های خامیم، در تاب آفتابت            رقصی کنیم رقصی، زیرا تو می‌پردازی                                         (همان، غزل شماره 2960)

- افلاکی می نویسد: «... بعد از آن به سماع مشغول شد تا نه شبانه روز...» (مناقب­العارفین، ص487).[xviii]

- همان، ص 294[xix]

- همان، ص211 .[xx]

- همان، ص490 .[xxi]

- همان، ص484 .[xxii]

- مولوی به نقل افلاکی- در پاسخ اعتراض به علما، به علاقه مفرط وی به رباب، می­گفت: «والله[xxiii]

ثم والله سر گورشان رباب خواهند زد». (مناقب­العارفین، ص562).

- روزی در مدرسه مبارک، تواجد نموده در سماع مست شده بود و تمامت جامها [= جامه­ها][xxiv]

به گویندگان[آوازه خوآنها] بخشیده با تای پیراهن، عریان رقص می­کرد. از نگاه گره ازار [= شلوار - لُنگ] گشوده شد، همانا که حضرت چلبی­حسام­الدین چست [= چالاک] برجست و حضرت مولانا را در کنار گرفته، فرجی [= نوعی لباس] در [وی] پوشانید و به سماع شروع فرمود... (مناقب­العارفین، ص602).

- «... آن شب حضرت­مولانا شورهای عظیم می­کرد و نهره­های پیاپی می­زد... همچنان حضرت [xxv]

مولانا بسوی چلبی­حسام­الدّین نگران [= نظاره گر] گشته، فرمود: بیا دین من، بیا ایمان من، بیا

جان من، بیا سلطان من. پادشاه حقیقی و حضرت چلبی نهره­ها می­زد و اشکها می­ریخت...» (مناقب­العارفین، ص100).

- تلبیس­ابلیس، ص248.[xxvi]

- ابن‌عربي، روح­القدس­فی­معرفة­النفس، ص37.[xxvii]

- مناقب­العارفین، ص489.[xxviii]

-. همان، ص395[xxix]

- گزیده­غزلیّات­مولوی، 22، از ولدنامه، 112 [xxx]

- مناقب­العارفین، ص276 و 277[xxxi]

- این مرد از دانشمندان نامی زمان خود ... و فقیه کاملی بوده [است] (ر.ك: تعلیقات­رساله­سپهسالار،[xxxii]

ص339)

- مناقب­العارفین، ص119، 469.[xxxiii]

- همان، ص415. از آن جهت که منصب قضا ویژه فقیهان است، فرد یادشده را جزء عالمان آوردیم.[xxxiv]

- همان، ص276، 277[xxxv]

- کلیات­شمس­تبریزی، غزل شماره 1734. مولوی، در برخی موارد، در مقابل انتقاد دیگران [xxxvi]

بردباری و تحمّل لازم را نداشت و چه بسا با تندی و توهین و دشنام با آنان برخورد می‌کرد (هر چند از صوفیان و

هم‌مسلکان وی بوده باشد). داستان شخصی که از مثنوی انتقاد کرده بود گفته می‌شود از اصحاب صدرالدین

قونوی بوده است- و آن را از نکات دقیق فنّی خالی دانسته و غیر قابل قیاس با نوشته‌های کسانی چون ابن‌عربی و

قونوی و... معرّفی کرده بود و متقابلاً جواب تند و دشنام‌آمیز مولوی... (که در مثنوی منعکس شده است)،

- کلیات­شمس­تبریزی، غزل شماره 683. البتّه مراد مولوی از این الفاظ، معناي مجازی و کنایی [xxxvii]

آن است؛ امّا با توجّه به سخنان دیگر و شیوه وی بعید نیست که معنای حقیقی  را نیز اراده کرده باشد (از نوع معنای ظاهر و باطن).

- مجموعه­مقالات­و­اشعار­فروزانفر،ص 334-332. به نقل گزیده غزلیات­مولانا، ص53.[xxxviii]

- فرهنگ­اصطلاحات­ادبی، ص173. از بعد دیگر نیز غزلیات مولوی شبیه مکتب «اکسپرسیونیسم»[xxxix]

است.اکسپرسیونیسم جهان را بیشتر از طریق عواطف و احساسات می نگرد... (همان، ص51).

- مجموعه­مقالات­و­اشعار­فروزانفر، ص334-332. به نقل گزیده غزلیات مولانا، ص53.[xl]

- گزیده­غزلیات­مولانا، ص53.[xli]

- رساله­سپهسالار، ص46[xlii]

- همان، ص65.  [xliii]

- مقالات، ص73.[xliv]

- مقالات­شمس، ص306؛ مناقب­العارفین، ص673.  [xlv]

- کلیات­شمس­تبریزی، غزل 1157.[xlvi]

- احیاء­علوم­الدین، ج2، ص269. [xlvii]

- فرهنگ­لغات­و­تعبیرات­و­اصطلاحات­عرفانی، ذيل ماده سماع.[xlviii]

- همان، ص272.[xlix]

- مولوی می‌سراید:  یا رب یا رب به حق تسبیح رباب           کش در تسبیح صد سؤال است و جواب [l]

- - شمس­تبریزی می‌سراید:   ... تو برقص به خدا می‌رسی خط و تین و قد و صل.[li]

- همان.[lii]

- اوردالاحباب، ص207.[liii]

- مناقب­العارفین، ص440.[liv]

- مناقب­العارفین، ص616، 617. رساله­سپهسالار، ص58. مولانا­جلال­الدین، ص99.[lv]

- بوستان­سعدي، ص359.[lvi]

- روح­القدس­فی­معرفة­النفس، ص34 به بعد.[lvii]

- ابن­عربي، رساله­شاهد، ص4.[lviii]

- الفتوحات­المکیه،ج1، ص 210 و 211 (نقل به معنی).[lix]

- رساله­شاهد، ص4.[lx]

- روح­القدس­فی­معرفة­النفس، ص37.[lxi]

- قدسیّه (کلمات­بهاءالدین­نقشبندي)، مقدمه ص 11. اما آیا نقشبندي مانند ابن­عربی به تخطئه و مبارزه پیگیر [lxii]

با آن نیز می­پرداخته است، موضع قابل بررسی است. برخی از پیروان وی نه تنها به نفی آن در طریقه خود و ترک عملی آن پرداخته­اند.

- این اشعار در سماع­نامه­های فارسی و در حدیقة­الحقیقه (تصحیح مدرس­رضوی، ص 183 با مختصر [lxiii]

اختلافی) آمده است.

- سماع­نامه­های فارسی، ص205.[lxiv]

- معارف­سلطان­ولد، ص28.[lxv]

- بحارالانوار، ج95، ص326.[lxvi]

- مُلك،14.[lxvii]

 - جن ،27.[lxviii]

- رجوع شود به شرح­قیصری بر فصوص (قسمت شرح­مقدمه­فصوص) [lxix]

- در شرح­فصوص مؤیّدالدّین­جندی با اشاره به مقام ابن­عربی می­گوید: «و لکنَّه [= ابن­عربی]  [lxx]

رضی­الله­عنه، محفوظٌ مَعصومٌ فِی أعْلَی دَرَجَاتِ الْحِفْظِ وَ الْعِصْمَةِ مِن مَبْدء أمْرِهِ وَ فَتْحِهِ» (ص 114). یعنی:

ابن­عربی از آغاز عمر عرفانیش محفوظ [از خطا] و معصوم [از گناه] بوده است، آن هم در بالاترین درجات عصمت!!

- انفال،35.[lxxi]

- عهد­عتیق، کتاب­تواریخ­ایّام، باب سیزدهم، ط انجمن پخش کتب مقدسه در میان ملل، ص 646.  [lxxii]

- همان، ص648. [lxxiii]

- همان، ص­661 و 667.[lxxiv]

- تاریخ­شعر­و­هنر­در­ایران، ص35[lxxv]

- همان. موسیقی­درمانی، ترجمه­علی­محمدی، ص 38؛ دائرة­المعارف­دانش­بشر، ص167 و 168.[lxxvi]

- موسیقی­درمانی، ص 38. [lxxvii]

-عرفان، گنوستی­سیزم، میستی­سیزم، بخش دوم، ص76. [lxxviii]

-. فرهنگ­اصطلاحات­ادبی، ص136.[lxxix]

- تاریخ­خانقاه­در­ایران، ص30  [lxxx]

- الفبای­هیپنوتیزم، ترجمه­جمالیان، پی­نوشتار، ص143؛ موسیقی­درمانی، ص36.[lxxxi]

- همان. [lxxxii]

- آداب­المریدین، ص144[lxxxiii]

- روح­های­تسخیر­­ذر­شده، ص46[lxxxiv]

- همان، 88.[lxxxv]

- الفبای­هیپنوتیزم، تألیف­ ویلیام­اسبی، ترجمه­شیرین­مولوی. [lxxxvi]

- موسیقی­درمانی، ص 37.[lxxxvii]

 - تاریخ­شعر­و­هنر­در­ایران، ص73.[lxxxviii]

برگرفته: از مجله مکتب وحی

ارسال شده در تاریخ 1389/12/6 توسط erfan

مـطالـب مــرتبط (آرشيو)

گالري عكس
پـيـام اخلاقي

 چه بسيار عقلي كه اسير و تحت فرمان نفس است.

منوی اصلی
صفحه نخست
اخبار سایت
درباره ی ما
ارتباط با ما
مطالب پربازديد
کاربران
 
 
ثبت نام

جستجو
آمار سايت
کلیه ی حقوق این سایت متعلق به مرکز مطالعات تحلیلی عرفا و صوفیه می باشد